۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

«بحران هویتی» فرا راه مبارزات دموکراتیک هزاره ها (4)


قسمت چهارم

این مجموعه مسائل تحدیدکننده و تهدیدکننده ی مطالعات و مبارزات قومی در کشور، روی هم رفته بر میزان سردرگمی مبارزاتی و به ویژه نوع قومی آن، به شدت افزوده اند. در کنار آن، به دلیل عدم ارتقای تئوريك ـ استراتژيك جنبش ها و خيزش هاي دهه ی شصت و هفتاد، به ويژه سطح بسیار پایین دانش و تجربه ی سياسي ـ مبارزاتي سران اين حركت ها که به سوی کلی گویی های مقلدانه ي ایدئولوژیکی چون باورمندی دگماتیستی به مارکسیزم، اسلام سیاسی، لیبرالیزمِ مؤید سلطه گری جهانی و هر اندیشه ی دیگری که انسان، جامعه و مبارزات برابری خواهانه ي اقوام زيرستم را در جایش میخ کوب نموده و مانع رشد و تکاملش گردد، گرایش یافته بودند و بدین گونه سطح مبارزات دموکراتیک و برابری خواهانه را از رسیدن به مرحله ی دقت و ریزبینی های مورد نیاز مبارزات محرومان جامعه باز داشته بود. همچنین به دلیل سیطره ی دیدگاه های سطحی و ساده انگارانه بر کل مبارزات و تئوری های آن، هرگونه تمایل به مبارزه، مطالعه، پژوهش و «مطالبات قومی» را نشانی از عقب ماندگی مبارزاتي به شمار می آوردند، درحالی که روی آوری به «قومیت» و بررسی آن به مثابه ي مبرم ترين نياز مبارزاتي جوامع چندقومه ای که ستم و تبعیض قومی وجه غالب و برجسته ی آن به شمار می رود، بر نهایت وسواس و دقت مبارزاتی، همچنین فهم و درکِ بُن و ریشه ی ساختار و مناسبات جامعه استوار مي باشد که درواقع به لحاظ ارزش مبارزاتی و درجه ی نیاز به آن ها، چنین گرایشاتی گام هایی چند فراتر از تئوری های كلانْ روايتِ ایدئولوژیکی به شمار خواهند آمد.
همین طور در کشوری که تاکنون هرگز به مبارزات علمیِ جستجوگر قواعدی برای تمامی حرکت های سیاسی ـ اجتماعی توجه ننموده و اصولاً سطح عمومي اقدامات و کنش های سياسي در آن بسیار پايين می باشد و به همين دليل هم مبارزات تاكنونی اش هیچ گاهی از سطح شورش هاي «خودجوش» و خیزش های «خود به خودی» فراتر نرفته اند، لاجرم سطح دانش و تجربه ی مبارزاتی آن نیز کاملاً پیش پا افتاده و ساده می باشد. در چنین وضعیتی تنها عده ی اندکی از مبارزین، با نگاهی ژرف درپی حل «مسأله»های مبارزه و گشودن گره ها و بن بست های آن برآمده اند که با درایت در جستجوی استراتژی مناسب و تاکتیک های کارای مبارزاتی، راه افتاده اند. این است که کمتر اتفاق می افتد تا تمایلات قومی را که هنوز به لحاظ تئوریک بغرنج و ناشناخته بوده و اقدام به آن مستلزم دانش و تجارب بالایی می باشد، به متن مبارزات دموکراتیک برابری خواهانه ی اقوام زیرستم کشانند. به همین دلیل متأسفانه اغلب گرایشات «قومی» و مسائل «هويتي» به شکل مجرد از عمل تنها درحد پژوهش های مبتنی بر احساسات، آن هم درحد مطالعات اکادمیک و تفننیِ غیرمسوولانه و عمدتاً خنثا و انتزاعی باقی مانده اند. چراکه به دلیل نوپایی «مبارزات قومی» و پیچیدگی ناشی از کثرت مشکلات، چالش ها و موانع چنین راهی، نیز شدت فشار دوستان نادانِ اغلب سودجو و فردگرا، همچنین دشمنان قوم محورِ آگاه نسبت به منافع قوم حاکم و مآلا درک مکانیزم تداوم سلطه ی شان، حتا یارانِ باورمند به مبارزات قومی که اساس مطالعات شان همان منابع اکادمیک غیرعینیِ فاقد انگیزه بخشی می باشد، را دچار دلسردی و نومیدی ساخته، طوري كه در درازمدت از پيروي چنين راهي صرفه نظر خواهند كرد. زیرا رويكردهاي اكادميك به مثابه ی توشه ی فکری مبارزین این راه، عموماً فاقد جهتگيري و رويكرد مشخص رئالستيك و مردمانه مي باشند. علت هم آن است که چنین مطالعاتی از همان آغاز هرگز به واکاوی پدیده ی «قومیت» با انگیزه ی رسیدن به «هویت» مبهمِ کنونی خویش که در کنار پژوهش های کتابی، نیازمند مبارزه در همین راستا می باشد، نپرداخته و صدالبته که چنین رویکردی در پژوهش، مسوولیت و رهگشایی جهت نجات از «بحران هویت» را به همراه نخواهد داشت و برای همیشه درحد دانشی کتابی و دانشگاهی باقی خواهد ماند.
می دانم که چنين رُک نوشتن و طرح نمودن مسائلی که هم دشمنان را به خشم می آورد و هم دوستان مذبذب را به واکنش وادار خواهد نمود، همچنین بررسی کمّ و کیف شکل گیری حوادث اجتماعی ـ تاریخی و انتقال دقیق واقعیت ها و پدیده های عینی و بسیار حساس جامعه به روی کاغذ که فضای «شک» و «تردید» نسبت به مواضع و تئوری های رسمی حاکمیت های تاکنونی را ایجاد خواهد نمود، بسا افراد و جریاناتی را که چندسده در این کشور با جعل و فریب و سركوب به زیست سیاسی پرداخته و از اقتدار نامشروع مبتنی بر یاوه های ساخته ی خودشان برخوردار بوده، در درازمدت و در متن جامعه، از «مشروعیت» و «قدرت» خواهد انداخت. بنابراین به مثابه ي واكنشي قاطع و حتمی در برابر اقداماتي از اين قبيل، ناچارند تا در برابر پژوهش ها و مبارزاتی با چنین رویکرد و هدفی، با تمامی توان و قدرت کامل بایستند و جهت تحریک مردم علیه آغازگران راه نو، سر و صدای «وای نفاق»، «ضدیت با وحدت ملی» و «مخل امنیت» به راه اندازند. من نیز با درک همه­ی آن ها و این که از همین اکنون انتظار واکنش های تند و شايد هم غيرقابل مهار و سرشار از خشونت را از آنان دارم، در این پژوهش و نوشتارم بدون واهمه و پروایی، نگارش متفاوتی با نوشته های ابریشمینِ دیگران مبادرت ورزیده ام تا ناگفته هایی را که لازمه ی بن بست شکنی مبارزات مردم ماست، به میان کشم و آن ها را ره توشه ی مبارزات دموکراتیک مردم خود سازم.
اینک و پس از حدود سه سده ستم و «نسل کشی» و تحقیر و توهین و غصب بیش از 80 درصد از زمین های نیاکان ما، و خلاصه با به کار رفتن حدود یک سده «پروژه ی استحاله» بر هزاره ها که طبق آن تا درجه ی «مادون انسان»مان سقوط داده و بخش اعظم مغزهای مان را راکد و سخت نموده و تنها آن بخش از مغزهایی را که توانسته اند زیر فرمان خود قرار دهند، به فعالیت واداشته تا به پیروی از آنان، در برابر جریانات «قوم گرا»ی ضدفاشیزم قد علم نمایند و بنویسند و با یورش نابخردانه و مقلدانه ی نیروهای خودی بر پیش قراولان چنین راهی، دهان مان از ترس و یا نگرانیِ منزوی شدن، اتوماتیک مان بسته بماند تا هرگز داعیه های برحق «وراثت تمدن های باستانی» این سرزمین را سرندهیم. آنان به تجربه دیده اند که چگونه ستم های مستمر و بی پایانی که با روش های «استحاله گری» و «مسخ» بر ما انجام داده اند، تا اعماق سلول های مغز ما نفوذ نموده و در شرایط کنونی حتا توانسته اند این مغزها را در کنترل کامل خود درآورند تا به راحتی در جهت منافع اربابان استحاله گرشان از هیچ تلاشی دریغ ننمایند. در این راستا تلاش نامحدودی را برای زیر سوال بردن و یا افزایش میزان شک به استراتژی دموکراتیک و برابری خواهانه­ی «هزاره برای هزاره» در جامعه ای که هرگز نمی توان غیر از هزاره ای را بیابی که فکر یاری رسانیدن به هزاره باشد و اساساً شعاع همت هیچ قومی فراتر از دایره ی همان قوم نمی رود، به راه انداخته اند تا ضمن توجیه اقدامات دربارگرایانه ی خودشان، راه پیشرفت و ارتقای مبارزات مدنی داخل کشور را که خود سهمی در آن ها ندارند، سد نمایند.
وقتی این نیروی ازخودبیگانه قلم به دست می گیرد، ناخودآگاه و آن گونه که پرورش یافته اند، به بهانه ی نفی «خشونت» و با اقتدا به روش های نرم و صلح آمیزی که مبنایش برهم نخوردن نظام فاشیستی و حفظ ثبات آن است، بعضاً به طور تلویحی و غیرمستقیم به مدح و ثنای «ستم» و «تبعیض» و حتا فرمان روايان این ستم ها می پردازند. اگر هم اندکی صداقت در طرح چنین انگاره هایی وجود داشته باشد (مسلماً که تلاش در راستای بقای فاشیزم نمی تواند اقدامی دموکراتیک و مردمانه به شمار آید)، باید روشن سازند که چگونه می توان بدون این که روند گذار صلح آمیز از «فاشیزم قومی» به جامعه ای دموکراتیک را تبیین کنند، اندیشه ها و انگاره های فراقومی مبتنی بر ثبات و بقای فاشیزم را برجسته می سازند و مورد توجه و تأمل شان قرار می دهند. درحالی که تجربه ی دهه ی اخیر به عیان روشن می سازد که چنین پروسه ای بیش از هرچیز دیگر خود «آزادی»، «برابری» و حتا «دموکراسی» مورد ادعای روشنفکرمآبان تازه به دوران رسیده را قربانی می نماید و هر روزی که می گذرد این «ارزش»های بنیادین را از متن مناسبات و روابط اجتماع دورتر نموده و در کتاب های حجیم محدودشان می سازد.
درعین حال، زمانی که مردم و مبارزین ما «تار و پود» این همه دام های ستم و فریب را از خود می زدایند و با تکاندن مغز خویش از تمامی موهومات و جعلیاتی که گردانندگان «پروژه ی استحاله گری» براي «ازخودبيگانه» ساختن مان بر آن نقش انداخته اند، آیا رواست که اگر آن چه را خواست اربابان باشد، نگویند و ننویسند، باید مورد هتاکی کسانی قرار گیرند که از خود ماست اما برای دیگری رشته م ­بافند؟ و اصولاً در شرایط گسسته شدن بندهای اسارت فکری و روانی، خودِ استیلاگرانِ خشمگین انتظار چه نوشته هایی را از ستم دیدگانی که دیگر مجبور به تقلید و رعایت خطوط سرخ فاشیزم نیستند، باید داشته باشند؟ آیا معتقدند که پس از انجام آن همه نارواها و روش های گوناگون «تحقیر» و «تهدید» و «بایکوت»، اینک همه ی هزاره ها انسان های رام و مطیعی باید شده باشند که با کنترل شدن دائمي مغزهای شان توسط جعل، تحریف، هراس و تهدیدهای خلق شده ی همیشگی، جز در رسا و تمجید اربابانِ ستم، چیزی برای نگاشتن نیاموخته اند؟

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

لطفا ما را با استدلال و نظرات علمی خود یاری رسانید