۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

بی­ بی­ سی فارسی آلوده به ویروس­های «شوونیستی»




دستگاه خبرپراکنی بریتانیایی موسوم به بی بی سی، از سالیان درازی است که به خاظر رفتار مشخص و اغلب ناسالمی چون باج خواری به عنوان یک وظیفه ی اقتصادی ـ سیاسی عادی اش همیشه سر و صدای تعداد زیادی از مردمان جهان را درآورده و با تحریفات آشکار همیشگی اش، بخش زیادی از مردم را مدتی در سرگردانی و اشتباه قرار می دهد. این امر دارای ریشه های متعددی است که مستقیما به منافع و پالیسی عمومی بریتانیا مرتبط می باشد. گرچه این روند به سالیان دراز گذشته برمی گردد، اما آن چه بیشتر مربوط به ما می شود، به دوره ی ایجاد بخش های فارسی و سپس دری و پشتوی این دستگاه خبرپراکنی برمی گردد. ناخوشایندتر از همه برخورد چندگانه ی تلوزیون فارسی بی بی سی است که در کنار پالیسی عمومی این دستگاه، معضلات دیگری است که فارسی زبان های غیر ایرانی با ان مواجه هستند.
از زمانی که تصمیم گرفته شد تا شبکه­ی تلوزیون فارسی بی­بی­سی تأسیس گردد، تمامی مباحثات اولیه توسط تنها کارمندان ایرانی رادیو فارسی بی­بی­سی پیش برده شد و طرح­های اولیه­ای هم که برای مدیر عمومی شبکه ارائه گردید، کاملاً در رابطه با ایران و «ایرانیت» بود. این پروسه زمانی که وارد مرحله­ی استخدام کارمند و برنامه­ریزی گشت، بر میزان «ایران­محوری» آن افزوده شد و تمامی تلاش­ها در جهتی کاملاً شوونیستیِ صرفاً استخدام ایرانیان پیش رفت. بنابراین مسیری که طی گردید، به­جای عمده­سازی زبان فارسی، مبنایی کاملاً ناب ایرانی به­خود گرفت. به­عبارت دیگر، برخورد دوگانه­ی مسوولین این رسانه با پدیده­های غیر خودی­شان، به تصفیه­ی شدید این رسانه از غیر ایرانیان و نیز شدت یافتن روند «شوونیزم» منتهی گشت.
گرچه برخورد و روی­کردهایی که از سوی ایرانیان به­ویژه پان­ایرانییست­های توهم زده با دیگر فارسی زبانان این مؤسسه صورت می­گیرند که اغلب آن ها از ظاهری بزرگ­پندارانه برخوردارند. اما این کنش ناسنجیده­ی پارس­محوران، در واقع ریشه در احساس حقارت تاریخی­شان داشته که از زمان به­قدرت رسیدن رضاخان قلدر، باشدت و برمبنای یک عقده­گشایی «خودکم­بینانه» به­راه افتاد و باروش غیردموکراتیک «استحاله»­ی هویتی اقوام بومی ایران و جعل و تحریف تاریخ واقعی آن مرز و بوم و نیز تکیه بر روش «همسان­سازی» فرهنگی، به حذف و مسخ خرده­فرهنگ­های اصیلی چون «ترک»ها، «کرد»ها، «عرب»ها، بلوچ»ها و... پرداختند تا بیگانگی خود را با تاریخ واقعی و نیز اقوام بومی خراسان بزرگ باستان که عمدتاً متشکل از «مادهای» ترک­تبار بود، لاپوشانی نمایند. این حس حقارت و عقده­های ناشی از مطرح نبودن در تاریخ سرزمین مسکونی کنونی­شان که با روی کار آمدن رژیم پهلوی توسط بیگانگان، سر باز نمود و با تحقیر و بایکوت بزرگ­ترین گروه قومی آن خطه­ی جغرافیایی، یعنی ترک­هایی که سرتاسر چند هزاره­ی گذشته (به­استثنای دوران هخامنشیان) یگانه حاکمان آن سرزمین­ها بوده­اند، تلاش برای جبران عقب­ماندگی خود را آغاز نمودند.
با روی کار آمدن پهلوی­ها، روند ترک­ستیزی پارس­های تازه به دوران رسیده به­مثابه­ی یگانه راه جاباز کردن در جامعه، شتاب و شدت گرفت و جعل تاریخ سازی آغاز شد و ده­ها قلم­به­دست به­استخدام رژیم پارس­محور درآمدند و برای نگارش تاریخی واژگونه، سخت به­تقلا افتادند تا در ازایش زرهای بی­حسابِ پارس­محورانِ نیازمند «تاریخی فرمایشی» را دریافت نمایند. روشن است که تحقق این مأمول بدون تحقیر و توهین فرهنگ و تمدنی که هزاران سال (از زمان مادها) بر این سرزمین حکومت نموده و حتا بیش­ترین تلاش را برای ترویج زبان فارسی انجام داده­اند، ممکن و میسر نبود. ترکان به­خاطر مشکل و پیچیده بودن زبان ترکی، همیشه از زبان فارسی برای برقراری ارتباط با دیگر اقوام استفاده نموده و حتا بزرگ­ترین دانشمندان و شاعران صاحب اثر قوم ترک چون مولانا جلال­الدین محمد بلخی و ابوعلی سینای بلخی (خوارزمی) نیز از همین زبان برای نگارش و ترویج اندیشه­های خود استفاده کرده­اند.
به­هرحال، استیلای شوونیستی پارس­هایی که بی­بی­سی فارسی را در انحصار کامل خود درآورده­اند، به­حدی است که جز ظاهر شدن ناجیه غلامی بر روی صفحه­ی این تلوزیون و نیز موجودیت گزارش­گران صلاحیت سلب­شده­ای چون داود ناجی، اسد شفایی و علی سلیمی، نمی­توان فرد دیگری را از میان فارسی زبانان غیر ایرانی در آن­جا یافت. یعنی، با آن­که شنوندگان و بینندگان این رسانه شامل تمامی فارسی زبانان کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان می­باشد، اما در امر اداره و برنامه­ریزی برای آن، تنها تعلق ایرانی است که برجسته می­گردد. این تمامی معضل و مشکل ما با این رسانه نبوده و برخورد کینه­توزانه­ی مسوولین این رسانه با مردمان و جریاناتی که مسوولین بخش فارسی شخصاً از آنان نفرت دارند، یکی از مشکل­سازترین مسائلی است که فارسی زبانان غیر ایرانی با آن مواجه می­باشند. به­عبارت دیگر، مسوولین این رسانه طی دو پارامتر متفاوت «شوونیستی» و «پارس­محوری» همیشه با غیر ایرانیان (فارسی زبانان افغانستان و به­ویژه هزاره­ها) برخورد نموده­اند که گذشته از بخشی که مربوط به پالیسی عمومی بی­بی­سی می­باشد، همیشه تلاش می­نمایند تا این هزاره­ها را با بایکوت­های آشکار به­گونه­ای از صحنه­ی خبری کنار بزنند، حتا اگر در مواقع و مقاطع زیادی این مردم به­شدت خبرساز باشند.
در خصوص رفتار شوونیستی پارس­محوران ایران باید از آن­ها پرسیده شود که آیا علت اصلی تشکیل این تلوزیون، موجودیت رسانه­ی تصویری به زبان فارسی است و یا مبنا و محور آن باید ایران و ایرانیت باشد؟ مسأله­ی دیگر این است که آیا زبان فارسی در انحصار و تیول ایرانیان است و یا کشورهای افغانستان و تاجیکستان را نیز شامل می­شود؟ اگر چنین است پس چرا سهمیه­ی استخدام کارمند و به­ویژه اختیار داشتن بخش­ها و برنامه­های متعدد این تلوزیون همگی در اختیر ایرانیان می­باشند؟ می­شود از این اقدام شوونیست­های ایرانی که استیلای مطلقی و انحصاری بر تمامی جوانب تلوزیون دارند چنین برداشت را نمود که به­زعم مسوولین تلوزیون فارسی بی بی سی افغانستانی­ها و تاجیکستانی­ها در سطح بسیار پایینی قرار دارند و تنها ایرانی است که تمامی دانش و ادبیات را معجزه­وار به­طور کامل در اختیار دارند؟ در کنار همه­ی این انحصارگری که زمینه­های رقابت و فرصت­های بروز استعداد را از همه­ی غیرایرانیان موظف در تلوزیون فارسی بی بی سی گرفته و با این کردار نامردمانه و فارسی­ستیزانه که بیش از هر مسأله­ی دیگر بلاهت و هراس خود را به­نمایش می­گذارند، چرا باید گویش مرکزی ایران­زمین معیار فارسی شناخته شود و دیگر گویش­ها به حاشیه رانده شده و یا به­کلی طرد شوند؟ چرا وقتی سیدجمال­الدین موسوی و ناجیه غلامیِ دارای تابعیت اصلی افغانستان روی صفحه ظاهر می­شوند تا خبر گویند، باید از گویش ایرانی استفاده گردد؟ مگر کثرت گویش­های تاجیکستانی و افغانستانی و ایرانی بر زیبایی این رسانه و حتا غنای زبان فارسی نمی­افزاید؟
مسأله­ی محصور ماندن این رسانه در دست عده­ای محدود، باعث گشته تا این رسانه­ی به­گروگان گرفته شده در مواردی چون دست­یابی به اطلاعات بیش­تر جهت اطلاع­رسانی گسترده­تر به خوانندگان، بینندگان و شنوندگان (مانند اطلاعاتی در مورد افغانستان و تاجیکستان و نیز ساختار اجتماعی ـ قومی و خرده­فرهنگ­های آن­ها)، همچنین ادبیاتی که به­کار می­رود، به­شدت دچار افتی مشهود گردد طوری­که در سایت فارسی این رسانه، گاهی حتا در جملات ساده هم اشتباهات زیادی وجود داشته و این موارد نیز بارها توسط نویسندگان سایت­ها و وبلاگ­های متعلق به مردم هزاره تذکر داده شده­اند که متأسفانه بعضاً تاهنوز هم اصلاح نگردیده­اند.
البته در این شکی نیست که این رسانه­ی شدیداً تجاری و سیاست زده، اغلب اوقات حتا مبانی پالیسی خود را به­منظور کسب سودهای سرسام آوری که از بعضی کشورها به­سان باج و حق­السکوت دریافت می­نماید، آشکارا زیرپا می­گذارد که همگان شاهد چرخش­های نیم­دایره­ایِ مکرر و شگفت­آلود این رسانه در موارد خاص هستند. مثلاً این روی­کردهای ناپایدار را می­توان در رابطه با رژیم ایرانی که به­دلیل برخورد بسیار خشن و ضدانسانی­اش با مخالفان سیاسی، شدیداً نیازمند حمایت­های سیاسی ـ رسانه­ای جهت رهایی از فشار داخلی، بحران اقتصادی و انزوای بین­المللی­اش می­باشد، مشاهده نمود و دید که چگونه بخش فارسی بی­بی­سی با افترا و دروغ پراکنی علیه مخالفان نظام سرکوب­گر حاکم بر ایران، تا سرحد مبلغ غیررسمی این رژیم سقوط می­نماید و به­خاطر همین رفتار و خوش­خدمتی به حاکمیت کشتار و اختناق ولایت فقیه (سلطنت مطلقه)، از سوی اپوزسیون دموکراتیک ایران و به ویژه شاعر نامدار فارسی زبان یعنی شاملوی بزرگ لقب «آیت­الله بی­بی­سی» را دریافت نموده است. روش اقدام به استمالت از رژیم آخوندی طبق روش همیشگی با مقدمه­ای از صحنه­سازی­های فرمایشی مبنی بر بدرفتاری دولت ایران با خانواده­ی کارمندان این رسانه در داخل کشور و بعضاً هم تبلیغات نادرست دستگیری آنان، آغاز می­گردد تا بتواند تمایل و تبلیغ خود از این رژیم را بپوشاند، که این رفتار کلیشه­ای با توجه به استخدام تعدادی از افراد فامیل سخصیت های سرشناس دولت ایران مانند پونه قدوسی و... دیگر برای همگان به سناریویی تکراری و خسته­کن و مسخره ای تبدیل شده است.
برخوردهای شوونیستی این رسانه­ی سودجویِ هفت­خط با مسأله­ی «ایرانیت»، دست­شان را در همه نوع تحریف باز می­گذارد و برای برنامه­ی انتخاب بزرگ­ترین مرد تاریخ ایران کنونی، خصلت شخصیت­دزدی همیشگی پارسیانِ ابتر و بی­تاریخ، چنان باز و گشاده می­گردد که دست تجاوزشان دامن بزرگان ترک­تبار برخاسته از خراسان­زمین ما را که به­جز در دوره­ی هخامنشیان تجاوزگر و سرکوب­گر اقوام بومی ایران (به­استثنای کمبوجیه که به­خاطر کاستن از «پارس­محوری» پلید پدر و جدش و احترام گذاشتن به اقوام بومی و به­ویژه مادها، با کودتایی نامردمانه و قوم­محورانه از درون مواجه می­گردد) همیشه از حاکمیت­های مستقل و مقتدری برخوردار بوده­اند، را گرفته و بی­شرمانه آنان را در زمره­ی شخصیت­های خود قرار می­دهند. در این خصوص ما شاهد بودیم که چگونه در میان 10 مرد برگزیده برای انتخاب نهایی بی­بی­سیِ شوونیست، چهره­هایی چون «ابوعلی سینای بلخی»، «مولانا جلال­الدین محمد بلخی» و... قرار می­گیرند که نه­تنها از خطه­ی جغرافیایی­ای برخاسته­اند که از حاکمیت مستقل برخوردار بوده و نه تنها هیچ ربطی با آن­چه «ایران»ش می­نامند ندارند، که حتا در زمان حیات این شخصیت­ها بر سرزمین ایران کنونی استیلای کامل داشته­اند، طوری­که محمدرضا شاه پهلوی برای تبدیل نمودن تاریخ بریده و کم­مدت پارس­ها به تاریخی همیشگی با عمری 2500 سال، ناچار شد تا سلسله­های حکومتی بیگانه­ی مسلط بر این سرزمین را تحریف­گرانه و با جعل، وارد تاریخ کشورش نماید و سلسله­های زیادی چون سلجوقیان، خوارزم­شاهیان، غزنویان و... را جزئی از دودمان­های ایران به­شمار آورد. حالا و در زمانه­ی خیزش اقوام سرفراز ساکن در ایران که «پارس­محوران» را سخت درمانده نموده است، این جریانات را وادار به روی­کردی دوباره به­سوی همان سلسله­ی جعل و تحریف تاریخی و تمسک و علم کردن زبان فارسی گشته­اند تا به­خیال خودشان بتوانند سیطره­ی قومی «پارس» را بر اقوام بومی کشورشان درست مانند سلسله­ی انقراض یافته­ی پهلوی، تحمیل و تثبیت نمایند. این نیاز سیاسی اقلیت زبانی است که به­لحاظ فرهنگی سده­های متمادی بر آن مرز و بوم حاکم بوده است، اگرچه ظاهراً این نمایش­نامه را با شاخ و نشان کشیدن فرهنگی ـ تاریخی بر همسایگان به­مثابه­ی مقدمه­ی عربده­کشی­های سیاسی فرداها بر آنان، صورت دهند.
البته شاید بتوان با اطمینان گفت که اعمال تبعیض­های شوونیستی علیه افغانستانی­هایی که نه در عرصه­ی ژورنالیستیکی و نه ادبیات، نسبت به «پارس­محوران» متعلق به ایران­زمین هیچ کمی­ای ندارند و انحصار کامل تمامی بخش ها و برنامه های تلوزیون فارسی توسط جریان شوونیست ایرانی و به­حاشیه راندن شهروندان کشور ما در این رسانه، امری نیست که مسوولین و مقامات انگلیسی بی­بی­سی کاملاً از تمامی جزئیات آن باخبر باشند. چراکه کار هماهنگ تیمی و سلطه­ی مافیایی آنان بر بخش فارسی بی­بی­سی باعث گردیده تا تمامی گزارشات تهیه شده از کارکردهای این رسانه برای مسوولین و پالیسی­سازان خارجی­اش، نیز توسط همین تیم­ها صورت بگیرند.
مجموعه­ی تبعیض در عرصه­ی کار و استخدام و نیز انحصار برنامه­ها در جهت گرایشات شوونیستی در بخش فارسی بی­بی­سی باعث می­گردد تا ما تمامی شوونیست­های «پارس­محور» را هم­سو بدانیم و اقدامات گردانندگان این رسانه را با برنامه­هایی چون حادثه­ی «صفه»ی اصفهان و جنایت کرمان یکی به­شمار آوریم. البته ما این همانگی­ها را زمانی بهتر درک می­کنیم که می­بینیم با تلفن­های مربوط به هم­وطنان ما در رابطه به برنامه­ی «نوبت­شما» که کاملاً نمایشی و در واقع «گزینشی» بوده، چگونه رفتاری تبعیض­آمیز صورت می­گیرد. یعنی وقتی که موضوع برنامه به­نحوی با سرنوشت سیاسی دو کشور ایران و افغانستان مرتبط باشد، هرگونه انتقاد یک شهروند افغانستانی از مسوولین دولت ایران، باعث قطع و یا مداخله­ی مجری جهت تعدیل نظرات می­گردد، درحالی که این­گونه برخوردها در رابطه با اظهارات یک شهروند ایرانی کاملاً متفاوت می­باشد؛ که می­توان از آن دو مسأله را استنباط نمود. یکی گرایشات غیرقابل مهار شوونیست­های «پارس­محور» این رسانه و دیگری پشتیبانی تلویحی مسوولین و گردانندگان تلوزیون فارسی بی­بی­سی از نظام سیاسی ایران (ولایت­فقیه) که به­جز موارد استثنایی، اغلب در پرداخت باج­های­شان به بی­بی­سی خوش­حساب هستند.
بنابراین گرایش شدید پان­ایرانیستی افراطی (شوونیزم) در تلوزیون فارسی بی­بی­سی وقتی هم­آورد و رقیب قدری (به­لحاظ موقعیت و نفوس در این رسانه) را پیش روی خود نمی­بیند، چنان اوج می­گیرد که رفتارهای انحصارگری­شان کاملاً عریان می­شوند و به­شکل یک ایدئولوژی مقدس درمی­آیند. اگر چنین نمی­بود و روش شوونیستی گردانندگان این بخش رسانه­ی جهانی از شتاب بیش از حدش برخوردار نمی­گشت و به رسوایی آنان منجر نمی­شد، امروزه این رسانه را تا بدین درجه از بی­اعتمادی و دروغ­گویی نزد مردم و حتا روشنفکران تنزل نمی­داد. خوب، زمانی­که به مفهوم شوونیزم یا همان میهن­پرستی و ناسیونالیزم افراطی مبتنی بر کینه­توزی نسبت به دیگران که با توهین و تحقیر غیرخودی همراه است، دقت نماییم، خواهیم دید که این گرایش در واقع ریشه در خودکم­بینی و هراس وسواس­گونه (فوبیا) در برابر رشد روزافزون فارسی زبانان غیرایرانی دارد که کندی رشد خودشان به­خاطر تمایلات خودبرتربینی­های کاذب رویارویی و رقابت آزادانه میان آنان را به کناری انداخته و با وحشت شدیدی که از چنین رقابتی دارد، سعی در انحصار کامل قدرت و امکانات این تلوزیون می­نمایند.
البته از آن­جا که جامعه­ی هزاره­ی افغانستان توانسته در عرصه­های ادبی و حتا فنی جایگاه خاصی در کشور ما پیدا نماید و تاجیک­ها را عملاً و در یک رقابت سالم به­حاشیه راند، خشم گردانندگان «پارس­محور» این رسانه را برانگیخته و برای مقابله با روندی که سخت برای­شان ناخوشایند می­باشد، برنامه­ی هزاره­ستیزی به­منظور انتقام و یا هموارسازی راه برای هم­تباران­شان در کشور ما، را روی دست گرفته­اند. گرچه آغاز روند هزاره­ستیزی این رسانه را می­توان به دوران جنگ­های کابل ارجاع داد که طی آن به دفاع جدی و وظیفه­وار از دولت ربانیِ «پارس­محور» و شرکاء وی پرداخته و برای انزوای بین­المللی مقاومت مردم هزاره، آن را «جنگ­های گروهی» قلمداد می­نمود و خبرش را این­گونه انعکاس می­داد که، «جنگ میان حزب­وحدت عمدتاً شیعه­ی طرف­دار ایران و...». اما رشد فوق تصور هزاره­ها درحال حاضر که در تمامی عرصه­های هنری، فرهنگی و علمی که اینک در کشور خودمان تقریباً بی­رقیب گشته­اند، گردانندگان تبارمحور ایرانیان مسلط بر این رسانه را سخت آزرده ساخته که این امر بر میزان هزاره­ستیزی آنان افزوده است. این اقدام را می­توان در بایکوت خبری مردم هزاره در رابطه با تهاجمات وحشیانه و همه­ساله­ی کوچی­نماها و کشتار سازمان­یافته و بی­وقفه­ی این مردم در کویته­ی پاکستان که اینک چندسال را دربر گرفته است، همچنین تحریف خبری بسیاری از مسائل مانند کم و ناچیز جلوه دادن اقدامات و اکسیون­های این مردم در رابطه با حوادث و رخدادهای جاری کشور ما، به­عیان دید.
حال که مسأله­ی انتخاب شخصیت برجسته­ی ایران­زمین نیز سرشار از انواع تحریف­ها جهت تحقق «پارس­محوری» و نیز «شوونیزم» ایرانی بوده و به برباد رفتن آبرو و اعتبار این رسانه منتهی گشته است، چه بهتر بود اگر گفته می­شد، شخصیت­ها و دانشمندان فارسی­زبان تمامی خطه­های جغرافیایی. در این صورت هیچ مشکلی پدید نمی­آمد، زیرا هم مسأله­ی تباری شخصیت­های ترکی که ناجوان­مردانه در ردیف پارس قرار داده شده اند، به­صورت منطقی حل می­گردید و هم «شوونیزم­ایرانی» که چاره­ای جز تاخت و تاز بر کشورهای همسایه و تحقیر آشکار مردمان و فرهنگ آنان در کنار جعل و تحریف تاریخ ندارند، هم به کناری انداخته می­شد. اما به­دلیل غلبه­ی احساسات و گرایشات «پارس­محوری» و «شوونیستی» بر مغز و روان گردانندگان بخش فارسی بی­بی­سی، چنین نشد.
مسلما موضوع تنها به شوونیزم ایرانی منتهی نمی گردد و حاکمیت عمدی پشتونیست­های افراطی در بخش های دری و پشتوی این رسانه، مشکلات مردم ما را به­طور مضاعف افزوده و باعث گشته تا فضایی از تنش و بدبینی میان مردم کشور ما ایجاد شود. جالب این است که یک پشتون به منظور جهت قومی دادن به خبرهای این دستگاه خبر پراکنی در رأس بخش دری رادیو بی بی سی قرار می گیرد، درحالی که هیچ اعتراض و یا شبهه ای را مبنی بر این که آیا واقعا فارسی زبان های کشور ما فاقد شخصیت مناسبی برای اداره ی این بخش می باشند را هم برنمی انگیزد.
زمانی که با زیرپا گذاشتن تمامی حرمت­ها و دزدیدن آشکار افتخارات علمی ـ تاریخی دیگران و انتساب زشت­کردارانه­ی آنان به ایران کنونی مواجه می­گردیم، درکنار نفرت از چنین رفتار دزدانه­ای، دل­مان سخت برای ناداری و فقر شخصیتی ـ تاریخی این مردمان می­سوزد و با غلیان حس انسان­دوستانه­ی ما، نفرت­مان به حس ترحمی برای این بی­بضاعت­ها تبدیل می­گردد که برای جبران این فقر و پر نمودن تاریخ تهی و سرشار از تحریف­شان، چنین عاجزانه به بازار مکارگی رو آورده­اند. گرچه واقعیت امر این است که ما نه­تنها هیچ­گاهی از رشد و ترقی زبان­ها و فرهنگ­های هم­جوار و به­ویژه فارسی نهراسیده­ایم، بلکه تاریخ چندهزار ساله­ی ترکان در این خطه­ی جغرافیایی حاکی از رشد دادن و ترویج زبان فارسی و حتا تبدیل نمودن آن به زبان فرهنگی و علمی از سوی ترکان می­باشد که بر هیچ پژوهنده­ی باانصافی پوشیده نیست، طوری­که شدت پافشاری ما روی ترویج زبان فارسی، منجر به تبدیل شدنش به زبان مادری خودمان (ترکان) شده است. اما این­که کسی و یا جریانی بخواهد چنین زبانی و یا متعلقین به مرز جغرافیایی خاصی به­نام ایران را تاسرحد تبعیض و تحریف و تحقیر دیگران پیش ببرد و مانند تلوزیون فارسی بی­بی­سی آن را به جولان­گاه شوونیستی تبدیل نماید که 80 درصد برنامه­های و کادرهایش متعلق به ایران و «ایرانیت» گردد و تنها 15 درصدش مربوط به کشور ما شود (بگذریم که سهم تاجیکستان شاید 5 درصد هم نباشد)، به­جای برخورداری از یاری و پشتیبانی ما، با انتقاد و در شرایط حادش حتا با نفرت و مقابله­ی ما مواجه خواهد شد.

۱۳۹۱ دی ۵, سه‌شنبه

نگاهی دیگرگونه به سال 2014

یکی از دوستان سوالی کرده بود که کوتاه نظرم را در مورد 2014 بنویسم. در پاسخ گفتم که مگر قرار است اتفاق خاصی بیفتد؟ مگر با وجود نیروهای خارجی ما چه خیری دیدیم و چقدر از میزان تبعیض و ستم فاشیزم قومی حاکم کاسته شد؟ در طول حدود یک دهه حضور نیروهای خارجی، بودجه ی خیراتی آن ها با تبعیض شدید توزیع گردید که سهم هزاره ها حتا کم تر از یک درصد بود، آیا یک کشورهای اهداکننده ی پول، در این مورد از توزیع کنندگان داخلی و خارجی سوالی کرد و یا تبعیض گران را مورد بازخواستی قرار دادند؟ اردویی که برای تأمین امنیت کشور و شهروندانش آموزش داده شده است، مستقیما در بهسود لباس عوض کرد و به نام کوچی علیه مردم ما یورش برد و ضربات بزرگ جانی، مالی و حتا روحی بر بومیان آن مناطق وارد نمود. مگر فلسفه ی وجودی بیگانگان موسوم به آیساف در کشور ما مقابله با ناامنی و تروریزم نمی باشد؟ پس چرا علی رغم حضورشان در بامیان و اطراف آن، هنگام تجاوز کوچی نماها به یاری مردم بومی و محلی نشتافتند و یا در مسیر راه های هزارستان باستان به تأمین امنیت نپرداختند؟ آیا آنانی که در این مسیرها مرتکب جنایات فجیع می گردند، خودشان را منتسب به طالبان و حزب گلبدین نمی دانند؟ در این شکی وجود ندارد که سایه ی فاشیزم قومی بر حاکمیت سیاسی کنونی ما افتاده که هرگز نمی تواند مستقل از اراده ی آن عمل کند، اما اگر انصاف را کناری نگذاریم، واقعا چند درصد پول های کمکی در اختیار دولت قرار داشته است؟ مگر اکثر کشورها در توزیع کمک ها مستقیما دخیل نبوده اند؟ بنابراین باید شکی نکرد که در تحکیم پایه های تبعیض و نابرابری، دست خارجیان کم دخیل نبوده است.
قصه ی 2014 دقیقا همان حکایت شیر و مگسی است که هنگام پریدن از روی یال شیر از او به خاطر حضورش بر بدن وی معذرت خواهی نمود. شیر در پاسخ گفت، من از آمدنت خبر نشدم، چه نیازی بود تا رفتنت را خبر می کردی. من معتقدم که امریکا و انگلستان سالیان درازی است که به پشتون ها به عنوان پیش قراولان سپاه استعمار اعتماد کافی دارند و تنها روی آن ها حساب می کنند و بس. مگر زمانی که در کنفرانس های بین المللی از دولت افغانستان خواهان شفافیت در ارائه ی خدمات و مصرف بودجه شده اند، از نابرابری توزیع آن در ولایات مختلف هم پرسیدند و از مصارف بیش از 50% بودجه در ولایات پشتون نشین شرق و جنوب کشور در برابر تقریبا صفر بودن آن در هزارستان باستان، توضیحی خواسته اند؟
گرچه با رفتن نیروهای خارجی نمی توان به نگرانی های مبتنی بر افزایش ناامنی ها و حتا تهدید آزادی ها و حقوق اقوام کشور کم بها داد و آن را ناچیز و کم اهمیت جلوه داد، اما درعین حال با رفتن نیروهای خارجی زمینه ی عینی و میهنی دفاع مسلحانه از خودمان آماده خواهد شد، حال آن که این اقدام در زمان حضور نیروهای خارجی تقریبا ناممکن است و می تواند ما را با آنان رو در رو قرار دهد و به صف آرایی ناخواسته با آنان بکشاند و بدین گونه هزاره ها را در اذهان جامعه ی جهانی «تروریست» و ضدصلح قلمداد نمایند.
چرا باید مترسک های حاکمیت فاشیستی چنان هراسان مان سازند که بی اختیار به دام پشتیبانان بین المللی همین فاشیست ها پناه بریم. معجزه ی بزرگی که می توانیم به آن چشم بدوزیم، باور نمودن و امید بستن به خودمان است. به جای هراس از نزدیک شدن 2014 که مطمئنا هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد، از هم اکنون درصدد سازماندهی نیروهای مقاومت هزارگی باشیم. این یگانه ضامن معتبر نجات مردم آزاده ی ما است. مطمئن باشید که جز خود هزاره، هیچ کسی و در هیچ زمان و دوره ای، ناجی ما نخواهد شد. این ایمانی است که روزگاری بالاخره به آن باورمند خواهیم شد، پس بهتر آن است که هرچه زودتر این قاعده ی نجات بخش را پذیرا شویم.

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

آیا نقد خائن، نفاق است؟




شما از خطر نفاق می گویید. من هم می گویم بله با شما موافقم و برای چنین مواردی حضرت علی می فرماید «کلمه حق یراد بها الباطل»، یعنی اصل حرف درست است اما نتیجه گیری ای که شما از آن می کنید، کاملا غلط است و به بیراهه می روید. شما می گویید مخالفت با محقق نفاق است، اما من می گویم مخالفت با درستی و حقیقت نفاق است. آیا محقق معیار درستی ها و خوبی ها است؟ بله ما همیشه از تفرقه و دشمنان داخلی، بیشترین آسیب ها را دیده ایم و اگر بیدار و هوشیار نشویم باز هم ضربات بیشتری خواهیم خورد. به قول شهید مزاری، هوشیار باشید کسی با سرنوشت شما معامله نکند.
ببینید همین محققی که آن را مضهر پاکی و معیار حق و باطل هزارگی اش می شمارید، هم اکنون مشغول معامله با دشمنان مردم ما می باشد که دقیقا توسط مردم هزاره و شهید مزاری از میان اجتماع ما طرد شده اند. در چنین شرایطی که شدیدا نیاز به تأمل و بازخوانی مسأله است، شما غیرمسوولانه و بدون کوچکترین درکی از آینده ی این معامله ی بسیار زیاد خطناک، به سادگی می گویید او آدم خوبی است و چنین کرده است و چنان کرده است!! درحالی که در آینده ی نه چندان دور دقیقا از همین نقطه، یعنی یکجا شدن با خائنین درونی، ضربات جبران ناپذیری خواهیم خورد. نمی دانم شما که این همه فحش و ناسزا و تهمت به این و آن و مخالفین محقق نثار می کنید، خودتان تا به حال نتوانسته اید فارغ از مدح و ثنا، حتا یک مورد از کارهای مفید و نتیجه داده ی وی را مطرح کنید تا بگوییم بله بنده خدا فلان کار را کرده است. این هم تحلیل و منطق درستی نیست که اگر یک آدم در گذشته کارهای خوبی انجام داده است، حتما تا ابد خوب و خادم مردم باقی خواهد ماند. اصلا این طور نیست. انسان در حال تغییر است و هر آن ممکن است توسط مال، ثروت، قدرت، رفاه و راحت طلبی و شهوت به انحراف کشیده شود. گرچه محقق در گذشته ها هم چندان کارنامه ی خوبی ندارد، اما تمردهای پهلوانی اش برای روشنفکران و مبارزین واقعی این امید را خلق کرده بود که می شود از محقق استفاده کرد تا سطح مبارزات مردم هزاره را ارتقا داد و از وضعیت سکوت ناشی از قدرت طلبی همین مدعیان رهبری، بیرون آورد. این بود که در دوره های اخراج شدن از وزارت پلان، همگی دورش جمع شدند و او را خط دادند و این مبارزه را تا کاندید کردن وی برای ریاست جمهوری پیش بردند. شما از این چیزهایی که ما در متنش قرار داشتیم، خبر ندارید و تنها بیرون محقق را دیده اید.
متأسفانه در همان دوران کاندیداتوری هم پشت پرده معاملاتی را با خلیل زاد شروع کرد. این حرکت های ناسالم و سودجویانه ی شخصی که از نهادخودکم بین وی برمی خواست و معتقد بود که من رییس جمهور نمی شوم، مبارزین را کاملا ناامید ساخت. رفته رفته اکثر حلقات روشنفکری از دورش کنار رفتند و او را تنها گذاشتند. او نیز معاملات خود را با سیاف (جناح پشتون های اولوسی جرگه) ادامه داد که در این خصوص اقای بهزاد هم فکر او بود و به همین خاطر چندین بار باهم مشاجره داشتیم.
مشکل محقق بی ثباتی فکری، توجه افراطی به رفاه شخصی و بی مطالعگی اش می باشد که باعث گردیده تا هیچ برنامه ای برای مبارزات شکل نگیرد، چون وی فردی دمدمی مزاج می باشد و یکی دو ماه بعد همان برنامه ها را رد می کند و دنبال چیز دیگری می افتد. آیا تا کنون یک برنامه ی تدوین شده و مبتنی بر ارزش های مردم ما از محقق دیده اید تا ثابت شود که این آدم روی آن ها پایدار است؟ او تعمدا از تدوین شدن هرگونه برنامه ی مدون دوری می جوید تا هرگاه خلاف راه قبلی را پیشه کرد، کسی نفهمد و همان گونه که قبلا هم گفتم او به دلیل منافع شخصی و راحت طلبی هایش نمی تواند روی اصولی ثابت و پایدار باقی بماند که چیزی نصیب شخص خودش نگردد. متأسفانه نقطه ی ضعف مبنایی محقق راحت طلبی و زنبارگی او است. او اگر این قدر تجمل پرست نبود و به شکل افراطی به زن توجه نمی کرد، ممکن بود با مطالعه و مقاومت روی مطالبات اساسی مردم رشد کند و کارش به جایی نرسد که مردم در برابرش بایستد و مستقیما خائنش بخوانند (روز شنبه 18 سنبله که محقق به دفاع از جنایت های شورای نظار پرداخت) و با از دست دادن پایگاه های مردمی اش مجبور شود دست به دامن انوری، بهشتی و کاظمی و اکبری و سیاف و مهره های سوخته ی دیگری چون ضیا مسعود بشود. واقعا اانسان در مبارزه همیشه سعی می کند در مناسب ترین جایگاه قرار بگیرد و نه این که قمار خود را روی مهره های سوخته، بی خاصیت، بی پایگاه مردمی و نیز در وضعیت کنونی روی کشوری چون ایرانی بگذارد که علاوه بر انزوای بین المللی اش که در تمامی دنیا تنها 5 دوست دارد و آن ها هم جملگی منزوی و بدنام هستند، بدترین و دیکتاتورترین رژیم روی کره ی خاکی به شمار می رود که جنایت هایش سر به فلک کشیده و همه را به حیرت انداخته است. آیا راه درست بررسی و تشخیص افراد و جریانات سیاسی ـ اجتماعی این نیست که آنان را با اندیشه و عملکردهای شان بشناسیم؟ بدترین روش هم این است که افرادی را در ذهن خود خوب تصور کنیم و سپس تمامی کارکردهایش را درست و به مصلحت مردم خود بدانیم تنها به این دلیل که از آدمی که خوبش انگاشته ایم، سر زده اند!!! به راستی این گونه فکر کردن ابلهانه و خطرناکی نیست که ما را به بیراهه خواهد برد و فرداها بدترین دیکتاتوران را بر ما مسلط خواهد کرد؟

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

رستاخیز سوریه و توهمات تزریق شده از سوی اطلاعات ایران



در رابطه با حوادث سوریه باید توجه داشت که قیام مردم این کشور دقیقا در ادامه ی موجی است که به نام «بهار عربی» شهرت یافته است که بدون کم ترین تردیدی همگی با خط دهی و پشتیبانی سیاسی ـ لوجستیکی غربیان صورت می گیرند. جای شکی نیست که ایجاد تغییر در جهان و به ویژه در ساختار حاکمیت های خودکامه ی خاندانی و حزبی خاورمیانه، از نیازهای اساسی ای به شمار می رود که اگر صورت نگیرد، موج خیزش های مستقل مردمی جای آن را خوهد گرفت. به عبارت دیگر، نسیم مشهور به «بهار عربی» اقدامی پیشگیرانه ای است که ضمن به کار گرفتن انرژی و پتانسیل مردمی که عزم خود را برای ایجاد تغییر دموکراتیک در ساختار سیاسی کشورشان جزم نموده اند، می تواند رژیم هایی نیمه دموکراتیک و یا با ساختاری ظاهرا دموکراتیک را ایجاد نماید. وقتی این برنامه در تونس، مصر، لیبی و یمن به اجرا درمی آید، نه تنها حساسیت و واکنش منفی افکار جهانی را به همراه ندارد که همگان قلبا به پشتیبانی آنان برمی خیزند. به عبارتی، «بهار عربی» نسیم خوشایندی است که مانند فرو بردن هوای پاک صبحگاهی در یک پارک ساحلی می نماید و به راحتی دیکتاتورهایی کنار گذاشته می شوند و در کنارش همذات پنداری گسترده ی مردمان جهان را می آفریند و بسیار ساده برای همه قابل فهم می گردد که دوران استبدادی و زورگویی در فلان نقطه از جهان به پایان رسیده است. حداقل کاری که صورت می گیرد، انتخابات نیم بندی به اجرا درمی آید و با توجه به نظام های صددرصد دیکتاتور گذشته، دگردیسی نمایانی به مشاهده می رسد.
زمانی که یک دیکتاتوری توسط مردم ساقط می گردد، شرایط و فضایی شکل می گیرد که مطمئنا به قدرت رسیدن دیکتاتور دیگری را حداقل در کوتاه مدت ناممکن می سازد. موج آمادگی مردم برای مدتی همچنان خروشان خواهد ماند و این وضعیت مردم را نسبت به ساقط نمودن و مقابله با دیکتاتورهای بعدی امیدوار می سازد، درست کاری که در مصر در حال اتفاق افتادن است. تا این جای کار همه چیز دوست داشتنی و قابل تأیید می باشد. مردمی به پا خاسته اند و در مورد سرنوشت خودشان و نیز تعیین حاکمیتی کمتر مستبد دست به فداکاری زده و یک دیکتاتوری دائم العمری که چند دهه را بدون اراده ی مردم و با تکیه بر اقتدار نظامی اش حکومت نموده است، کنار گذاشته می گذارند. در مورد حکومت های پس از خیزش مردمی در خاورمیانه و شاخ افریقا همه چیز نسبتا خوب پیش رفته است و خطرهای جدی ای حداقل در میان مدت هم نمی تواند دموکراسی نیم بند به دست آمده را تهدید نماید.
اما در مورد سوریه وضع بسیار متفاوت گشته و از آن بدتر تغییر جهت پرشتاب تحلیل هایی است که رستاخیز مردمی را مورد بررسی قرار می دهند. در این بخش از بهار عربی، تحولات ژرفی صورت گرفته و رژیم خاندانی و تک حزبی فرقه ی علوی که 4 دهه را با سرکوب های خونینی چون قتل عام 40 هزار نفری مردم شهر حما در اوایل دهه ی 1360هـ  بر قدرت تکیه زده است، همان گونه که پیش بینی می شد این بار نیز به سرکوب بی رحمانه و خونین خیزش مردم پرداخت و خونریزی و ویرانی های بی شماری را به بار آورد.
مسأله این است که هیچ یک از قدرت های کنار گذشته شده ی تاکنونی، سرنوشتش به حاکمیت ایران بسته نبوده تا این رژیم چنین دست از پا نشناخته به یاری اش بشتابد. اما رژیم مستبد و اعدام گر آخوندی ایران از مدت ها پیش و حتا از دوران جنگ با عراق دامن سوریه را سخت به حودش گره زده و از وی سرنوشتی یگانه با خود ساخته است. سردمداران رژیم خون خوار ولی قبیح به صراحت اعتراف می کند که سوریه عمق استراتژیک حاکمیت قرون وسطایی ولایت قبیح بوده و برای همین هم سخت به سرنوشت وی دل بسته است. روزانه هزاران بشکه نفت رایگان به او می دهد، پیوسته سلاح می فرستد و هزاران نفر از نیروهای ویژه ی سپاه قدس و نیز مزدوران حزب الشیطان به یاری می فرستد تا شاید این نظام را نگه دارد و درز برداشتن بدنه اش جلوگیری کند. چراکه سقوط حاکمیت زیر سیطره ی باند علوی در سوریه، شمارش معکوس برچیده شدن نظام جنایتکار ولایت قبیح در ایران است.
این هم سرشتی با رژیم خونریز خاندان اسدی است که حاکمیت ضدمردمی ایران را برای نجاتش (درواقع نجات خودش) سخت به تقلا کشانیده و این نظام مستبد دین پناه را واداشته از تمامی امکانات و فرصت ها استفده نماید. این است که برای تبلیغات بالاترین بها را پرداخته و ترفندهای گوناگونی را به کار بسته است که عمده ترین آن، ترسیم آینده ای موهوم و حتا ترسناک از دوران پس از حاکمیت خاندان اسد است. این تبلیغات زهرآگین را با عمده سازی تنش میان شیعه و وهابی رنگ و لعاب داده که تاکنون در راستای تحریک احساسات شیعیان و تلقین چنین دکترین ابلهانه ای، اندک موفق های نصیب شده است.
یکی از عمده ترین نشانه های موفقیت دکترین اشتباه انداز و حیرت زای وزارت اطلاعات رژیم ولی قبیح پذیرش این شایعه ی دروغین است که گویا استیلای بنیادگرایی سلفی مشرب بر حاکمیت پسا اسدی فراتر از شایعه می باشد. در این که آفرینش چنین توهماتی توطئه ی ایران برای جلوگیری از سقوط این دیکتاتوری بوده و می خواهد جلو گسترش حمایت جریانات دموکرات شیعه از رستاخیز سوریه را بگیرد، جای اندکی تردید هم باقی نمی گذارد. در سوریه ضمن این که هرگز حضور نیروهای صقور الشام (عقاب های سوریه) و لواء محمد (سلفی های وارد شده از لیبی)، همچنین حزب التحریر سلفی سوریه را نفی نمی کنم، باید بگویم که این ها حتا 10 درصد قدرت و تصمیم در مقاومت ضد دیکتاتوری اسد را در اختیار ندارند. قدرت اصلی در دست ارتش آزاد سوریه است که از نظامیان سابق اسد به فرماندهی سرهنگ ریاض اسعد و معاونت سرگرد مصطفی الشیخ (هردو از ریش کل های لیبرال و غرب گرا می باشند) تشکیل یافته و رهبریت سیاسی هم توسط شورای ملی سوریه از تکنوکرات های تحصیل کرده ی غرب می باشد. البته در این اواخر ائتلاف بزرگی از تقریبا اکثر نیروهای «چپ»، «لیبرال» و «میانه روان مذهبی»، مسیحیان، علویان و کردها شکل گرفته که توانسته به عنوان یگانه اپوزسیون رسمی و قانونی مقاومت مردم سوریه مورد شناسایی قدرت های بزرگی چون امریکا، انگلستان، اتحادیه ی اروپا، اتحادیه ی عرب و ناتو قرار گیرد.
اگر مبنا را منافع مردم خود قرار دهیم، برای درک و فهم بیشتر موضوع فرض محالی را بر این می گذاریم که جانشین اسد بنیادگرایان سلفی باشند، به راستی حاکمیت فردای سوریه با چنین ساختار و ماهیتی آیا قادر است در سلفی سازی سیاست کشور ما اثرگذار باشد؟ اما اگر روی دیگر سکه را مورد دقت قرار دهیم، خواهیم دید که با سقوط نظام خاندانی و ستم پیشه ی باند علوی، روند سقوط نظام استبداد مطلق فردی ولایت قبیح در ایرانی شتاب خواهد گرفت که مداخله در امور داخلی ما و پروش جاسوسان بی حیثیت یکی از وظایف مبنایی شان می باشد. آیا با سقوط چنین نظامی، علاوه بر کاسته شدن از تعدا رژیم های مستبد در منطقه، مزدوران داخلی ای (نسب گرایان و شیعه محوران غیرهزاره) که در میان هزاره ها جا خوش کرده و هزاره ستیزی و معامله با سرنوشت این مردم را یکی از برنامه های اساسی مطرح شدن شان در معادلات سیاسی ـ اجتماعی کشور به شمار می آورند، سخت آسیب نخواهد دید و عوامل بیگانه پرستی که مدت ها است با همدستی شان با محافل و نیروهای مخالف هزاره به نگرانی دایمی نیروهای مبارز هزاره تبدیل شده اند، بی آینده نمی شوند؟ این دیدگاهی است استراتژیک نسبت به رخدادهای پیرامونی و منطقه ای که علاوه بر بیرون کشیدن خود از زیر چتر القائات وزارت اطلاعات ایران، بلوغ سیاسی نیروهای مبارز هزارگی را نشان خواهد داد.

ما از هر نیرو و زمینه ای که به سرنگونی رژیم ضدبشری ولایت قبیح در ایران که بدون وقفه در امور داخلی ما دخالت نموده و نیز رکورد جهانی شکنجه و اعدام و اختناق را به دست آورده، بینجامد و یا روند آن را تسریع نماید، پشتیبانی کامل و همه جانبه می نماییم. امروزه 
شورای ملی مقاومت ایران و در رأس آن 
سازمان مجاهدین خلق ایران
 به عنوان، سازمان یافته ترین، بزرگ ترین و مسلح ترین اپوزسیون براندازی نظام ولی قبیح، با داشتن برنامه ای دموکراتیک بالاترین تلاش و اقدام را در این راستا انجام می دهد. 
بنابراین ما نیروهای دموکرات و برابری خواه تا سرنگونی حاکمیت آزادی ستیز و اعدام گر ملایان ایرانی، بی دریغ از چنین اپوزسیونی حمایت می کنیم.