۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

بحران­ های هویتی فرا راه مبارزات دموکراتیک مردم هزاره

قسمت دوم
 
علاوه بر تبعيض و بايکوت اقوام، «زنان» جامعه­ي ما نيز به­دليل حاکميت انديشه­هاي مردسالارانه وپوسيده­ي باقی­مانده از نظام قبایلي برمغز سلطه­گران، از روند مشارکت در امور اجتماعی ـ سیاسی و اقتصادی ـ فرهنگی، کنار گذاشته شده که بدین ترتیب عذر بيش­از 80 درصد شهروندان کشور از سهم­گيري درتصميم و اجراي امور کشوري خواسته شده بود. اين سرآغاز تحقيقات تازه­اي بود که از حدود 20 سال گذشته آغاز كرده­ام و از آن پس بنا به درک تازه­ای از اوضاع یافتم، همه­ي مطالعاتم روي دوقرباني تبعيض، يعني «اقوام» و «زنان» متمرکز گشتند که تدريجاً و با تکميل شدن، آن­ها را بيرون خواهم داد.
به­همین دلیل، اینک و در این نوشته تلاش خواهد شد که به ­مسائل هزارگی (قومیت) که درواقع سرنوشت خود من نیز به ­آن گره خورده است، بپردازم تا به­سهم خود گرهي از معضلات معرفتي جنبش دموكراتيك و برابري­خواهانه­ي «اقوام» و مشخصاً روند درک و فهم پديده­ي «قوميت» و ایجاد باور به آن به­مثابه­ی مبرم­ترین نیاز مبارزاتی جنبش دموکراتیک مردم خود برداشته باشم. مسلماً این تنها یک کار مقدماتی و به­اصطلاح، درآمدی خواهد بود بر موضوع که در آینده و با پژوهش­های بیش­تر خودم و نیز دیگر هزاره­ها، به­آن غنا و عمق بیش­تری داده شود. به­عبارتی، از این پس باید موضوع «قومیت» و پژوهش­های «هزارگی» را به­مثابه­ی یک رشته­ی مطالعاتی مورد نیاز و پیوند یافته با تمامی ابعاد و جوانب زندگی و مبارزاتی مردم ما، پی گرفته شده و انرژي و زمان بيش­تري را صرف آن نماييم تا آن حلقه­ی مفقوده­ی انگیزه­بخش از متن اوهام جعل و تحریف و تاریکی­ها بیرون کشیده شود و راه مبارزات دموکراتیک و برابری­خواهانه­ی مردم ما علاوه بر همواری، دارای عمق و ارتقای کیفیت گردد.
سخن گفتن در مورد «هویت» و به­ویژه «هویت­قومی» که مقوله­ای پیچیده، گسترده­ و درعین حال از مباحث داغ، گنگ و حتا سردرگم کننده­ی دهه­های پایانی سده­ی بیستم بوده و از آن پس بخشی از سرشناس­ترین دانش­مندان و کارشناسان علوم اجتماعی و مردم­شناسان را به­خود مشغول نموده است، کار چندان ساده­ای نمی­باشد. به­عبارتی دیگر، پیچیدگی موضوع از سویی و مقاومت بخشی از جریانات سیاسی ـ قومی و حتا کارشناسان متمایل به چنین قدرت­هایی در برابر مطرح شدن انگاره­های قومی، آن­هم در عصر «جهانی­سازی» امپریالیستی (به­جای «جهانی­شدن» به­مثابه­ی یک روند تکاملی جوامع بشری) و نیز موجودیت و بعضاً مقتدر بودن دیکتاتوری­های قومی، همین­طور مخالفت جدی جریانات «تمامیت­خواه» و «استحاله­گری» که حدود سه سده است در کشور ما قهراً و غصباً برسر قدرت قرار گرفته­اند و نسبت به مسأله­ی گرایشات قوم­گرایانه به­مثابه­ی واکنش و پاسخ منطقی و ضروری به «قوم­محوری» حاکم، که به­دلیل راه­گشایی فکری ـ مبارزاتی­اش به ارتقای مضاعف آگاهی اقوام ستم­کشیده و قربانی تبعیض انجامیده و خیزش محتوم آنان را درپی خواهد داشت، بسیار حساس می­باشند. این مجموعه مسائل روی­هم رفته بر میزان سردرگمی مبارزاتی و به­ویژه نوع قومی آن، در این کشور افزوده­اند. در کنار آن، به­دلیل عدم ارتقای تئوريك ـ استراتژيك جنبش­ها و خيزش­هايي كه تاکنون در اين سرزمين صورت گرفته­اند، به­ويژه سطح بسیار پایین دانش و تجربه­ی سياسي ـ مبارزاتي سران اين حركت­ها که وادارشان نموده تا همیشه به کلی­گویی­های مقلدانه­ي ایدئولوژیکی چون باورمندی دگماتیستی به مارکسیزم، اسلام سیاسی، لیبرالیزمِ مؤید سلطه­گری جهانی و هر اندیشه­ی دیگری که انسان، جامعه و مبارزات برابری­خواهانه­ي اقوام زيرستم را در جایش میخ­کوب نموده و مانع رشد و تکاملش گردد، پناه ببرند و بدین­گونه سطح مبارزات دموکراتیک و برابری­خواهانه را از رسیدن به مرحله­ی دقت و ریزبینی­های مورد نیاز مبارزاتی محرومان جامعه باز داشته و ساده­لوحانه مطالعات، پژوهش­ها و «مطالبات­قومی» را نشانی از عقب­ماندگی مبارزاتي به­شمار آورده­اند. درحالی که روی­آوری به «قومیت» و بررسی آن به­مثابه­ي مبرم­ترين نياز مبارزاتي جوامع چندقومه­ای که ستم و تبعیض قومی وجه غالب و برجسته­ی آن به­شمار می­رود، بر نهایت وسواس و دقت مبارزاتی، هم­چنین فهم و درکِ بُن و ریشه­ی ساختار و مناسبات جامعه استوار مي­باشد، درواقع به­لحاظ ارزش مبارزاتی و درجه­ی نیاز به آن­ها، چنین گرایشاتی گام­هایی چند فراتر از تئوری­های كلانْ روايتِ ایدئولوژیکی به­شمار خواهند آمد.
همین­طور در کشوری که تاکنون هرگز به مبارزات علمیِ جستجوگر قواعدی برای تمامی حرکت­های سیاسی ـ اجتماعی توجه ننموده و اصولاً سطح عمومي اقدامات سياسي در آن بسیار پايين می­باشد و به­همين دليل هم مبارزات تاكنونی­اش هیچ­گاهی از سطح شورش­هاي «خودجوش» و خیزش­های «خودبه­خودی» فراتر نرفته­اند، لاجرم سطح دانش و تجربه­ی مبارزاتی آن کاملاً پیش­پا افتاده و ساده بوده، تنها عده­ی اندکی از مبارزین با نگاهی ژرف درپی حل مسأله­های مبارزه و گشودن گره­ها و بن­بست­های آن برآمده و با درایت در جستجوی استراتژی مناسب و تاکتیک­های کارای مبارزاتی خواهند بود. این است که کم­تر اتفاق می­افتد تا تمایلات قومی را که هنوز به­لحاظ تئوریک بغرنج و ناشناخته بوده و اقدام به آن نیازمند تجارب بالایی می­باشد، به متن مبارزات دموکراتیک برابری­خواهانه­ی اقوام زیرستم کشانند. به­همین دلیل متأسفانه اغلب گرایشات «قومی» و مسائل «هويتي» تنها درحد پژوهش­های مبتنی بر احساسات، آن­هم درحد مطالعات اکادمیک و تفننی غیرمسوولانه و عمدتاً خنثا و انتزاعی باقی مانده­اند. چراکه به­دلیل پیچیدگی مبارزات قومی و کثرت مشکلات و موانع چنین راهی، نیز شدت فشار دوستان نادانِ اغلب سودجو و فردگرا، هم­چنین دشمنان آگاه نسبت به منافع قومی­شان، حتا یارانِ باورمندی که اساس مطالعات­شان همان منابع اکادمیک غیرعینی و مآلاً فاقد حس انگیزه­بخشی می­باشد را دچار دل­سردی و نومیدی ساخته، طوري­كه در درازمدت از پيروي چنين راهي صرفه­نظر خواهند كرد. زیرا روي­كردهاي اكادميك به­مثابه­ی توشه­ی فکری مبارزین این راه، عموماً فاقد جهت­گيري و روي­كرد مشخص رئالستيك و مردمانه مي­باشد. علت هم آن است که چنین مطالعاتی از همان آغاز هرگز واکاوی «قومیت» را با انگیزه­ی رسیدن به «هویت» مبهمِ کنونی خویش که در کنار پژوهش­های کتابی، نیازمند مبارزه در همین راستا می­باشد، آغاز ننموده و صدالبته که چنین روی­کردی در پژوهش، مسوولیت و رهگشایی جهت نجات از «بحران­هویت» را به­همراه نخواهد داشت.
می دانم که چنين رُک نوشتن و طرح نمودن مسائلی که هم دشمنان را به­خشم می­آورد و هم دوستان مذبذب را به واکنش وادار خواهد نمود، همچنین بررسی کمّ و کیف شکل­گیری حوادث اجتماعی ـ تاریخی و انتقال دقیق واقعیت­ها و پدیده­های عینی و درعین حال بسیار حساس جامعه به روی کاغذ که فضای «شک» و «تردید» را نسبت به مواضع و تئوری­های رسمی حاکمیت­های تاکنونی ایجاد خواهد نمود، بسا افراد و جریاناتی که چند سده در این کشور با جعل و فریب و سركوب به زیست سیاسی پرداخته و از اقتدار نامشروع مبتنی بر همان یاوه­ها برخوردار بوده را در درازمدت و در متن جامعه، از «مشروعیت» و «قدرت» خواهد انداخت و بنابراین به­مثابه­ي واكنشي در برابر اقداماتي از اين قبيل، ناچارند تا در برابر پژوهش­ها و مبارزاتی با چنین روی­کرد و هدفی با قدرت کامل بایستند و جهت تحریک مردم علیه آنان، سر و صدای «وای نفاق»، «ضدیت با وحدت­ملی» و «مخل امنیت» به­راه اندازند. من نیز با درک همه­ی آن­ها و این­که از همین اکنون انتظار واکنش­های تند و شايد هم غيرقابل مهار و سرشار از خشونت را از آنان دارم، در این پژوهش و نوشتارم بدون واهمه و پروایی، نگارش متفاوتی با نوشته­های ابریشمین دیگران مبادرت ورزیده­ام تا ناگفته­هایی را که لازمه­ی بن­بست شکنی مبارزات مردم ماست به میان کشم و آن­ها را ره­توشه­ی مبارزات دموکراتیک مردم خود قرار دهم.
اینک و پس از حدود سه سده ستم و «نسل­کشی» و تحقیر و توهین و غصب بیش از 80 درصد از زمین­های نیاکان ما، و خلاصه با به­کار رفتن حدود یک سده «پروژه­ی استحاله» بر هزاره­ها که طبق آن تا درجه­ی «مادون انسان»مان سقوط داده و مغزهای­مان را راکد و سخت نموده و تنها مغزهایی را که توانسته­اند زیر فرمان خود قرار دهند، به­فعالیت واداشته تا به­پیروی از آنان در برابر قوم­گرایان قد غلم نمایند و بنویسند و با چنین یورشی از نیروهای خودی، دهان­مان اتوماتیک­مان بسته بماند و دیگر داعیه­های برحق وراثت تمدن­های باستانی این سرزمین را هرگز سرندهیم. آنان به­تجربه دیده­اند که چگونه ستم­های مستمر و بی­پایانی که با روش­های «استحاله­گری» و «مسخ» بر ما روا یافته­اند، تا اعماق سلول­های مغز ما نفوذ نموده و در شرایط کنونی حتا توانسته­اند این مغزها را در کنترل کامل خود درآورده و به­راحتی در جهت منافع اربابان استحاله­گر از هیچ تلاشی دریغ نمی­کنند. وقتی این نیروی ازخودبیگانه قلم به­دست می­گیرد، ناخودآگاه و آن­گونه که پرورش یافته­اند، به­بهانه­ی نفی خشونت و با اقتدا به روش­های نرم و صلح­آمیزی که مبنایش برهم نخوردن نظام فاشیستی و حفظ ثبات آن است، بعضاً به­طور تلویحی و غیرمستقیم به مدح و ثنای «ستم» و «تبعیض» و فرمان­روايان این ستم­ها می­پردازند. اگر هم اندکی صداقت در طرح چنین انگاره­هایی وجود داشته باشد (مسلماً که تلاش در راستای بقای فاشیزم نمی­تواند اقدامی دموکراتیک و مردمانه به­شمار آید)، چگونه می­توان بدون این­که روند گذار صلح­آمیز از فاشیزم قومی به جامعه­ای دموکراتیک را تبیین کنیم، اندیشه­ها و انگاره­های مبتنی بر ثبات و بقای فاشیزم را برجسته سازیم و مورد توجه و تأمل­شان قرار دهیم. اما در عین حال زمانی که مردم و مبارزین ما «تار و پود» این­همه دام­های ستم و فریب را از خود می­زدایند و با تکاندن مغز خویش از تمامی موهومات و جعلیاتی که گردانندگان «پروژه­ی استحاله­گری» براي ازخودبيگانه ساختن­مان بر آن نقش انداخته­اند، آیا رواست که اگر آن­چه را که خواست اربابان باشد، نگویند و ننویسند، باید مورد هتاکی کسانی قرار گیرند که از خود ماست اما برای دیگری رشته می­بافند؟ و اصولاً در شرایط گسسته شدن بندهای اسارت فکری و روانی، خود استیلاگران خشم­گین انتظار چه نوشته­هایی را باید انتظار داشته باشند؟ آیا معتقدند که با انجام آن­همه نارواها و روش­های گوناگون تحقیر و تهدید، اینک همه­ی هزاره­ها انسان­های رام و مطیعی باید شده باشند که با کنترل شدن دائمي مغزهای­شان توسط جعل، تحریف، هراس و تهدیدهای خلق شده­ی همیشگی، جز در رسا و تمجید اربابانِ ستم، چیزی برای نگاشتن نیاموخته­اند؟
به­راستی در پروسه­ی پس از رهایی، با توجه به اِعمال درازمدت و پی­گیر ستم، بایکوت و تحقیر علیه مردم ما، خود ما باید انتظار چه پیامد و نتیجه­ای را از پژوهش­ها و مبارزات قومی خود داشته باشیم؟ یا این­که اگر خود استحاله­گران با استفاده از روش­های عقلانی و به­طور منصفانه به­داوری نشينند، بهتر نيست تا به واقعیتِ زایل شدنیِ اثرات استحاله­گری در اثر مبارزات هویت­طلبانه و نیز دگردیسی­های سیاسی ـ اجتماعی و باالتبع تحولات ذهنی ستم­دیدگان دیروز، تن مي­دادند و به توان­مندي بازآفريني «انسانيت» و «هويت» توسط «انسانِ» خودآگاهِ مبارز، ایمان می­آوردند و توقعِ داشتن بردگانی تسلیم شده­ی همیشگی را از ذهن خود دور می­نمودند، و با درنظر گرفتن سختي­هايي كه ما طی اجراشدن و سپری نمودن پروژه­ی «استحاله­گری» كشيده­ايم، پيشاپيش باید و به­طور حتم به بازتاب فوران خشم بردگان رهیده از زیر ستم و ساطور استیلاگران، به­خوبی آگاه می­بودند و به­قول ژان پل سارتر، «وقتی دهان بند را از دهان­های سیاه برگرفتید، چه امیدی داشتید؟ که مدح شما را سر دهند؟ سرهای پدران ما را که با زور تا به خاک خم کرده بودند، آیا گمان می­کردید هرگاه بلند شدند، در نگاهشان تحسین و ستایش خواهید خواند؟».4
اینک که پس از چندسده ستم و سکوت، هزاره به یُمن مقاومت ضداشغال­گران روسی و سپس مقاومت فوق­تصور هویت­طلبانه­ی دهه­ی هفتادِ كابل، فرصت نگارش از «خود» و درباره­ی «خودی»ها را یافته است، باید هم تمامی نوشته­هایش سرشار از تحلیل و کندکاو رنج و ستم­های زیاد و درازی باشد که طی حدود سه سده­ی گذشته و با روش­های گوناگونی بر او و هم­تبارانش روا داشته­اند. او که فراتر از توقع و انتظارات واهی استیلاگران، برای همیشه بردگانی با ذهنیت­های الینه­شده باقی نمانده و اینک كه تصمیم به تحلیل وضعیت تاریخی و کنونی خود و نگارش آن­ها را گرفته است، ناچار از ثبت و درج گوشه­هایی از درد و ستم و رنج و تبعیض روا یافته برخود و هم­تبارانش می­باشد. چراکه نه نیاکان هزاره عمرشان را در خلأ بی­افتخاری و يا بی­همتی گذرانیده­اند تا هنگام مرور تاریخ سرشار از عزت­شان، سراپایش را غرور و حس میهن­پرستی نگیرد، و نه مقایسه­ی آن با وضعیت کنونی که ثمره­ی حدود سه سده­ی ستم و تبعیض و بایکوت و نسل­کشی هزاره­ها است، به­گونه­ای که در این مدت هرگز آسودگی­ای را در زندگی­اش ندیده­اند، به اوانگیزه­ی مبارزاتی نخواهد بخشید تا چیزی از رزم و نبرد برای نگارش نیابد. باید هزاره به­طور کامل از انسانیتش تهی شده و به­منزله­ی یک حیوان بی­احساس درآمده باشد که بتواند به­سادگی از همه­ی آن ستم و نابرای­ها علی­رغم غیرقابل تحمل بودن­شان، چشم بپوشد. از همه رنج­آورتر آن است که برای خوشایندی مقتدران کنونی، داستان­های مدرن بسازد و برای خدشه وارد نشدن به امنیت کشور، سکوت فداکارانه را پیشه نمایند و از این رهگذر خود را مردمانی آرام و بی­زیان معرفی نمایند!
رخداد هویت­طلبانه­ی كابل که به هزاره تكانه­اي شديد بخشيد، وي را به­پيش گرفتن راه نويني كشانيده كه با روتافتن از راه­های ترسیم­شده­ی گذشته، به آن دست­يافته كه صدالبته اين گزينش، براي «دیگران»ی که نماد آشکار «استیلاگری­قومی» هستند، بسي ناگوار و فراتر از تحمل بوده است. چون «هزاره»ای که توسط همین استیلاگران سرنوشتی فراتر از «جرم» و مشخصاً «مرگ» برایش رقم خورده بود و از جانب همان­ها نیز، هرگز حق لب گشودن و سخن راندن و حتا نگارش از «خود» و سرگذشت نکبت­بار و زشتی که بر او گذشته و وضعیتی که در آن قرار داشته است را، به­دلیل هويداشدن ماهيت و اهداف ضدانساني استیلاگران، هرگز نداشته­اند. وضعیتی که توسط استیلاگران حاکم شکل گرفته و ردپای این ناقلین استحاله­گر در تمام پلیدی­هایی که طی دوره­های دراز حدود سه سده­ی اخیر تاریخ میهن ما با زندگی هزاره­ها آمیخته است، به­وضوح قابل رؤیت و پی­گیری می­باشند. یعنی، هزاره­ای که باید بمیرد و این سرنوشت محتومی است که همان­ها برایش ترسیم نموده­اند، زمانی­که از شرایط و مناسبات حاکم بر خودش سخن می­گوید، درواقع دارد چهره­ی واقعی نهفته پشت نقابِ ناقلینِ غاصبی که طراحان اصلی این وضعیت می­باشند را عریان می­سازد و آن را به­نمایش می­گذارد. برای همین هم هست که چنین نگارش و درددل­هایی سخت آنان را می­آزارد و به­شدت خشمگین­شان می­سازد.
با آن­که بررسی عمیق، دقيق و فارغ از احساسات پروژه­ی «استحاله­گری» به­مثابه­ي يك عينيت ملموس و تأثيرگذار بر تمامی ابعاد زندگي هزاره­ها نیاز به شکیبایی کلامی و خویشتن­داری روانی شدیدی دارد، بازهم ناممکن به­نظر می­رسد که با توجه به آن­همه ستم و تحقیر و بایکوتی که با گذشت حدود سه سده هنوز هم ادامه دارد، بتوان از رخنه­ی رگه­های «خشم» و «انتقام» در نوشته­ها و تحليل­هاي خود جلوگیری نمود. زيرا انسان تحقیرشده­ی «هزاره» ماشین بی­احساسی نیست تا از آن­همه اقدامات و ابتکارات به­کار گرفته شده برای «مسخ» و «تهی­سازی»اش از «هویت» و حتا «انسانیت»، اثر نپذيرفته و درد و کینه­هایی در درونش جوانه نزده باشد. حال­که این انسان رهیده از بندهای بردگی و رشته­های افسون­گری، با درج واقعیت­های زندگی خود در واقع طرح­های ستم­گری آنان را برباد می­دهد، نباید به او فرصت زیادی داده شود و از یورش و تهدیدهای همیشگی لحظه­ای در امان بماند، و دقیقاً شمشیر داموکلس باید تمام وقت بر سرش آویزان باشد تا مبادا چنین جسورانه بنویسد و همگان را نسبت به استیلاگران حاکم بدبين و مآلاً بی­اعتماد نموده و به «وحدت­ملی» پوشالی و اسارت­بار، این تابوی ساخته و پرداخته­ی فاشیزم قومی حاکم، آسیب جبران ناپذیری رساند. انتظار داشتن بازتابی غیر از این از رخدادهای حدود سه سده­ای که بر هزاره­ها رفته و سرنوشت این مرز و بوم و انسان­هایش را چنین زشت و کینه­توزانه رقم زده است، بسی غیرمنطقی بوده و اصولاً داشتن چنين توقعي از پژوهش­گر ستم­ديده، با تعاملات و چالش­هایی که «مغز» و «احساس» انسان با «عینیت»های جامعه دارد، كاملاً بیگانه بوده و از اساس با «عقل» و روش­های عقلانی و بررسی علّی مسائل، ناسازگار می­باشد.
درست به­همین دلیل است که راه­اندازی پژوهشی درست و راهگشایانه روی پدیده­های «هویت» و «قوميت»، بیش از هرچیز مستلزم قاطعیت، راست­کاری و دوری گزیدن از مصلحت­گرایی­های بزدلانه و پلید، هم­چنین نهراسیدن از تهدیدهای سرشار از خطر و نیز تطمیع­های مملؤ از سودهای سیاسی ـ اقتصادی برای اشخاص و گروه­ها می­باشد. به­عبارت دیگر، پژوهش پیرامون درک مفهوم واقعی «هویت» و «قوميت»، هم­چنين سرنوشت مردمی که مدت­هاست آن­ها را باخته­اند، با هرگونه مصلحت اندیشی­های زودگذرانه و فرصت­طلبی­های سودجویانه ناسازگار بوده و بیش­تر بر دقت­های ویران­گر و برهم زننده­ی آرامش «استیلاگران» و نظام ستم­گر زاییده­ی آنان تأکید دارد.
با همه­ی ضرورت­هایی که جهت درک دقیق­تر و گسترده­تر موقعیت مادونی مردم هزاره لازم بود، شرایط به­گونه­ی دیگری رقم خورد و برای ایجاد شدن بستری از نرمش سیاسی، چه رهبران کلاسیکی که تازه بر اریکه­ی قدرت تکیه زده و هرگز تصمیم هم نداشتند تا به­زودی آن را رها سازند، و چه مدعیان روشنفکری که به­تازگی با «مدرنیت» و واژه­های مسحور کننده­اش آشنا شده و سخت از خطر جنگ و بازگشت طالب وحشی هراس داشتند، وِردهای آرام­بخش را لحظه­ای از زبان دور نمی­کردند تا مبادا دردمندهای سرشار از عقده با گشودن زبان­های پرنیش­شان، بار دیگر جامعه را به­سوی رویارویی خشونت­بار گسیل دهند.

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

لطفا ما را با استدلال و نظرات علمی خود یاری رسانید