۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

هرمنوتیک دیگری از عاشورا (1)

سال قمری با محرم و عاشورایش باز نو شد و چون همیشه حافظان نظم کهن بی تفاوت نسبت به تحول زمان و نیازها و زبانش، با سرایش مكرر داستانهای اغلب ساختگی که در عصر «مدرن» و «عقلانيت» بيش از هرچيز اعتبار قیام حسین كه مبارزات دموكراتيك و رهايي بخش بزرگي را در عصر نوين به اقتدا كشانيده است، خدشه دار میسازد. اين قشر كوته بين تنها به فکر نان و وجهه و موقعيتی¬ هستند که از این رهگذر نصیب شان می شود و به آنان چنان اعتبار و توانمندي ميبخشد كه تنها یک دهه از محرم را ميتوانند با تبختر و فخرفروشی بر عوام الناس سپری کنند. اما در گیرودار بازي نانجيبانه با «منبرنبوي» و سوار شدن بر آن، این عاشوراست که سال به سال جاودانگی اش را حتا میان مشتی پيروان ساده دلي كه از احساسات پاک ولی تهی از هرگونه محتواي سودبخش مردمي برخوردار بوده و ساليان متمادي را نسل به نسل شنوندگان بي غرض و آرامي براي متوليان بوده اند، بیشتر از پیش از دست میدهد. در كنار آن، نسل تحصيل¬كرده اي كه مدعي پيروي از «مدرنيته» بوده و اثبات وجود خود را در نقد و نفي سنت گرايان مذهبي ديده و در تلاشند تا از اين رهگذر پايه هاي انديشه ي مدرن خود را استحكام بخشند، از عرضه ي انديشه هاي سست بنيان سنتياني كه حسين و قيامش را اعجوبه اي فراسوي واقعيت ها تعريف مينمايند، سخت شادمان مي گردند و با شتاب به تمسخر آنان ميپردازند. با خارج شدن اين قشر از ميان پيروان «رخداد عاشورا»، اميد تداوم سرايش داستان هاي حماسي و تبديلي تدريجي فاكت هاي كربلاي سال 61 هجري قمري به افسانه هاي تخيلي را شديداً به چالش ميكشد. مسلماً اگر پيامد اعتراض مدعيان «مدرن» در همينجا متوقف گردد و ميدان را براي تفكر و بازنگري هاي تاريخي و هرمنوتيكي باز نمايد، كار بس مفيدي است كه فرجام خوشايندي دارد، اما چنين يورشي در وضعيتي كه مذمت كنندگان جريانات سنتي فاقد بينش درست و منطقي باشند، به جاي نقد تفاسير تاكنوني از عاشورا به نفي اين رويداد تاريخي در تماميتش، منتهي ميگردد.
در عصر مدرنیته اي که اراده و فکر و نان مردم همگي در دست قدرتمنداني قرار دارند که خود را حاکم زمین و زمان و سازندگان سرنوشت بشر میدانند، انبوه سوالهای به¬ظاهر مدرن و توقعات تراویده از متن اندیشه ي چنين ساختاري توسط مدعيان پيروي از آيين كنوني بر «عاشورا» تلنبار میگردد که تماماً به دليل بي سوادي پیشوایان سنتی مذهب با پاسخ های جاهلانه ي توأم با توهين و تهمت و حتا تهديد به «ارتداد»، مواجه گرديده كه اوج درماندگي، بي منطقي و ماهيت خشونت طلب متوليان بي دغدغه را به نمايش ميگذارند. اين است كه «اعتبار» و «درستي» «رخداد عاشورا» توسط كساني برباد داده ميشود كه همه ساله به گرم نمودن محافل تعزيه و مويه گري بر حسين پرداخته و اين عظمت تاريخي را از محتواي سياسي و مبارزاتي اش تهي ميسازند. پاسخ های کهن به سوالات و انتظارات مدرن، چه شیفتگان ذهنیت گرا و کتاب زده ی جريان داعيه دار مدرن و چه دل زدگان نومید اين نظام (پسامدرنیست­ها) را هرچه بیشتر نسبت به قيام و رخداد جاودانه ي «عاشورا»، این نیاز مبرم و همیشگی «انسان» و «آزادگی» بی توجه تر مینمايد و در شرايطي كه با منش يكسونگرانه و خودمحورانه ي استبداد حاكم وضعيت مبارزات دموكراتيك و برابري طلبانه به «بن بست» كشيده ميشود، عمري را سردرگم در پس آن باقي نگه خواهد داشت.
در كنار قرائت هاي سنتي و فارغ از محتواي دموكراتيك ـ مبارزاتي از عاشورا، اسناد و تفاسير گوناگوني وجود دارند كه عليرغم كهنگي شان، از بار سياسي ـ مبارزاتي غني اي برخوردار بوده و «رخداد عاشورا» را انگيزه بخش مبارزات خشونت بار سياسي به شمار مي آورد. اينگونه هرمنوتیک سياسي ـ مبارزاتي از عاشورا که راهنما و رهنمودی برای قیام علیه «استبداد»، «استثمار» و «استعمار» بوده است، در عرصه ی اجتماع و سیاست امروزینی که «تسامح»، «مدارا» و «گفتمان عاري از خشونت» بسان منش و نسخه ای شفابخش فراروی قربانیان ستمهای گوناگون قرار گرفته و برای گسترده و همگاني ساختن کاربردش توسط ستمديدگان، بسا توصیه ها و تشویقها (و شاید هم تحمیل ها) صورت میگیرد، اینگونه مینماید که در عصر مدرنیته، و بهتر است گفته شود در فضای سیاسی غالب امروزین، «عاشورا» به علت بار تفسيري خشونت بار تاكنوني اش، ديگر جایگاه خود را به مثابه ي پارادايم سياسي مقبول و كارا از دست داده است. چراكه در این عصر و بر مبنای سیاست غالب روز، قیام عمومی مردم علیه استبداد مکار و سرکوبگر، نه¬تنها حقی مسلم و یا روشی ناگزیرانه شناخته نمیشود، بل چنين اقدامي به اخلاق ماقبل ¬مدرنیته منسوب ¬گردیده و گرچه اين نسل و حتا نخبگان فكري ـ سياسي اش خود از زندگی در سایه ی مدرنیته ی عملي سرتاپا مسلح، خشن و سركوبگر به تنگ آمده و درپی اعتراض علیه آن بوده و انتظار ميرود كه چنين روندي بايد به ضرورت بازنگري داوري هاي گذشته شان نسبت به عاشورا بينجامد، اما متأسفانه زير تأثير القائات مقتدران جهان خوار و فلسفه هايي كه نهايتاً به توجيه و بعضاً تأييد «امپرياليزم» و كاركردهاي سلطه گرانه اش ختم ميگردند، منش «خلاقيت» و «توليد فكر» را از دست داده و با نشخوار انديشه هاي بحران زده باز عاشورا را باوری برخاسته از مجموعه های «بی فرهنگ» و «غیرمتمدن» تلقی نموده و آن را در چهارچوب تنگ انديشه هاي مقلدانه، به­نام افکار کهن سوژه ی بحث جامعه شناسانه و سیاست مدارانه ی خود قرار میدهند.
با توجه به فضاي فكري حاكم بر جهان كه منبعث از «نظم نوين جهاني» و به عبارتي يك قطبي شدن جهان ميباشد، اگر بازهم بر همان «ایمان» و «معرفت» مبارزاتي برخوردار از محتواي رهايي بخش عاشورا اصرار ورزیده شود، مدیران نظم نوین با زرادخانه های سلاح ويرانگر¬ و انبوه تجربه های سرکوبگرایانه ی شان، به اتهام ترویج «خشونت» و «بی منطقی»، نامشان را در لیست سیاه «تروریزم» مینگارند و با روش هاي متعددي به سركوب آنان خواهند پرداخت. چندش آورتر اينكه، نوچه های کتاب خوان و بزدلان هراسیده از ابهت قدرت مقتدران زمان، از همه زودتر قلم برمیدارند و با بروز دادن اداهای نولیبرال، به سنجش و بررسي تعابير انگيزه بخش از عاشورا پرداخته كه با نقد آن به مثابه ي رهيافتي خشونتبار، به فاصله گيري از انديشه هاي مذهبي مبادرت ورزيده و درواقع درصدد حل ماهيت پيچيده ي كنوني خودشان هستند كه با وضعيت سردرگمشان چيزي غير از «مدرن مآبان سنتگرا» به شمار نمي آيند. اقدام سنجش «رخداد عاشورا» و «محرم» با ترازوی ناموزون مدرنیته اي كه هميشه وزنه اي بزرگ را در زير كفه­اش پنهان دارد تا داوري هاي جانب دارانه داشته باشد، وقتي ناشريفانه به نقطه اي منتهي ميگردد كه قيام خونين و تاريخي حسين را تلاشي خشونتبار ناشي از رفتار پيش مدرن اعلام ميدارند، امري است كه از قبل قابل پيش بيني بوده است.
وقتي چنين رويكرد و ديدگاهي روشن ميگردد، خودباختگاني كه پيشاپيش تسليم قدرتهاي بلامنازع جهاني شده اند، خود را ميان دو انديشه ي متضادي درگير مييابند كه بايد از يكي نجات يابند. مسلماً موقعيت مقتدارنه ي انديشه­هاي متمايل به نوليبرال زمينه را براي تعبير و تفسير رخداد عاشورا به­سودشان مهيا ساخته و بر همين اساس رخداد تاريخي ماه محرم سال 61 هجري قمري، جز «صلح» و «سازش» و «مدارا»ي جاودانه و هميشگي حتا با ستمگران نميباشد!! نمیدانم که اين «اپورتونيست»هاي نان به نرخ روز خور چگونه جرأت میکنند تا چنین ساده لوحانه و یا کینه توزانه ترازوی کج و نادقیقي كه داوري هاي گذشته اش جز به بحران¬هاي جبران ناپذير نينجاميده را برای سنجش ایمان بزرگ و تاریخی اي به كار برند که استراتژی آن شكستن «بن بست رزم» و گشودن راه «آزادي» ستمدیدگان و رساندن آنان به مرحله ي «انسانیت» و برقرار نمودن جامعه اي سرشار از «برابري» ميباشد. لیبرالیزمی که تمام یکی دو سده عمر خود را به جز كارآيي اش در نجات بشريت از ستم نظامهاي پيش سرمايه داري ديگر موفقيتي نداشته و اغلب در وضعیتی پارادوکسیکال به سر برده و در پاسخگویی به نیازهاي مبنايي و مبارزاتي ستمدیدگان كه همانا «آزادي» و «برابري» است، نه تنها پایش سخت لنگيده كه اغلب خود مانع رسيدن محرومان به آن نيازها بوده است، چرا باید اینک معیار سنجش پدیده ای گردد که 14 سده ایمانزا بوده و پاسخ نهایی به مطالبات محرومان گشته است. این فاجعه ی بزرگ فکری زمان و اجتماع ماست که مدعیان روشنفکری اش در متن ناباوری، «بحران فكري» و سردرگمي ناشي از «بي هويتي» و عدم درك تعلق به طبقه و قوم و موقعيت مشخص و روشن میلولند و نیازهای شديداً پاسخ طلب انسان را با سلیقه هاي فردي و عقده گشانه ي «محفل گرم كني» و مباحثات نادرستي كه جز «دانش فروشی»هاي کودکانه و عقده گشايانه نميباشند، به هیچ می انگارند، و درواقع ناتواني خود را نسبت به انبوه مسئله هاي مبارزاتي زمان، عريانتر ميسازند.
حال بیاییم و تاریخ را به مطالعه و بررسی گیریم و ببینیم که حادثه ی عاشورا چگونه صورت گرفت و چه وضعیت و شرایط اجتماعی ـ سیاسی ای اوضاع را به نقطه ی خونین عاشورا کشاند. مسلماً تحلیلها و تفسیرهای مترقیانه ی چند دهه ی قبل که عاشورا را استراتژی و تاکتیک مبارزاتی جهت رویارویی باورمندانه با ستم عريان و سران عربده كش آن مطرح مینمودند، امروزه توسط ماجراجویان ذهنی ای که جز بلغور نمودن و در ذهن جا دادن انديشه هاي ديگران كاري نميدانند و میپندارند كه مدرنیته یگانه پاسخ زمان به چگونه زیستن ماست، به¬نقد گرفته میشوند و آنها ¬را اندیشه هایی که با ترويج خشونت به مولفه هاي دموكراسي آسيب ميرسانند و اساساً عمر تاریخی چنين تلقياتي به پایان رسیده¬اند، قلمداد مینمايند. البته این حضرات خود چند نكته ي مهمي را فراموش کرده اند که مثلاً مدرنیته نمیتواند پایان تاریخ باشد که در این صورت روند حرکت و تکامل تاریخ باز خواهد ایستاد و به همين دليل هم حق ندارد تا انحصاراً «حرف آخر» و يگانه تعبير و تفسير را خودش خودش ارائه نمايد. چراکه نوليبرال به مثابه ي مبناي فكري مدرنيته بارها و بارها مورد نقد جدي و بي پاسخي از درون انديشه ها و جريانات مدرن قرار گرفته كه از آن ميان ميتوان به ماركسيزم به عنوان يكي از اندیشه های معتبر مدرن اشاره نمود که در طول سده ی اخیر یگانه فکر مسلط در فعل و انفعالات و دگرديسيهاي اجتماعي ـ سياسي جوامع بشري بود، با آنکه بنا به تعبیر اندیشمندان بسیاری، بخشي از اندیشه های مدرن به شمار میرود، اما از آنجا که خود نقدی است بر مدرنیته (و مشخصاً جامعه ی برژوازی) و در متن خود روش و مکانیزم سرنگونی این نظام را میپروراند و حتا کنار رفتن آن نظام را از زندگی انسانها امری محتوم و پيش شرط و لازمه ي رهايي «انسان» دانسته و سوسیالیزم و کمونیزم را مرحله ی پس از برژوازی به شمار می آورد، بايد تأمل بيشتري در موردش به كار بست. البته در رابطه با پست مدرن تلقي نمودن ماركسيزم بايد توجه داشت كه اصول مهمي چون نفي «كلان روايت» و نيز نفي هرگونه «برنامه ي مدون» و از پيش تعيين شده و نظام مند به عنوان اساسات و شاخصه هاي «پست مدرن» مطرح بوده كه نبايد نسبت به آنها بي توجه بود. ظاهراً چنين جريان فكري اي بيشتر به پسامدرن ميماند، چراکه خود با رد و طرد تام و تمام نظام كنوني و جايگزين نمودن نظامی پس از «كاپيتاليزم» به مثابه ي اساس ساختاري و روح «سودجويي» مدرنيته و حتا اصول و پایه های آن است. بنابراین، نقد تئوریک ـ عملی مدرنیته در سرتاسر عمرش و به ویژه در سده ی بیستم به شدت جریان داشته و هم اينك با جديت بيشتري ادامه دارد، که هنوز هم پاسخ منطقی و عملی از سوی عاملان نولیبرال به آنهمه نقد و اعتراض، جز از سلطه گری اقتصادی و نظامی ارائه نگردیده است. علاوه بر آن، نظام ایده­آل مدرن (برژوا ـ لیبرال) به لحاظ فکری (فلسفي)، عملی و اقتصادی، بارها با بحران های عظیمی مواجه بوده که همین ا­کنون نیز در آن غرق ميباشد كه سران و مديرانش جبران آن ¬را همیشه با نظامیگری (militarism) به مثابه ی کریه ترین جلوه ی خشونت و ضديت با تمامي داعيه هاي مدرن، همچنين دستبرد به منابع اقتصادی دیگران عملی میسازد. این است که نباید نظام فکری ـ سیاسی ای لنگ و بی منطق را معیار سنجش قرار داد، چه این امر بی منطقی و اليناسيون فكري ـ سياسي را در تحلیلها آشکار خواهد نمود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

لطفا ما را با استدلال و نظرات علمی خود یاری رسانید