۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

محقق و استمالت از شبح مسعود و رژیم اعدام گر ولی قبیح


رخداد ناگوار روز شنبه 18 سنبله امسال که پس از گندزایی گسترده اش، از سوی محقق تلاش گردید تا آن را اقدام عده ای «اوباش» و یا اگر هم جا افتاد، «دست دولت» قلمداد نمایند، در واقع امر نه دست دولتی در کار بود و نه اوباشانی از خارج از تشکیلات شورای نظار مرتکب این کارکرد ناشایست شده بودند. با تمامی داستان سازی هایی که برای ترمیم یک کنش وحشیانه صورت گرفت، حضور شخص حاجی زلمی رییس شورای ولایتی کابل از اعضای مهم شورای نظار دیروزین در رأس کاروان، همه ی ادعاهای دروغین بدنام شدگان را برملا ساخت و آشکار نمود که اقدام یادشده پدیده ای کاملاً سازمان یافته بوده و در واقع تبلور اراده و کنش نیروهای سرخورده ای است که پس از دوران حاکمیت دهه ی هفتادشان در کابل، تاکنون در توهم و بی قراری برای غصب مجدد قدرتی قرار داشتند که رهبران درمانده و معامله گرشان همه روزه به آنان وعده می دادند.
ما شناخت بیشتر و دقیق تر ماهیت جریانات به ظاهر سیاسیِ از این دست را قبلا طی همکاری برای ایجاد جبهه ی ضدفاشیستی با امرالله صالح آزموده بودیم و ماهیت و رفتار پرخاش گرانه و بی بند و بار فراتر از کنترل هواداران شورای نظاری که به دورش جمع شده بودند را از نزدیک مشاهده کرده بودیم و رنج شدیدی را که برای به نظم کشیدن موقتی شان در همایش هتل اورانوس کشیدیم، هنوز هم به خاطر داریم. بنابراین نباید مسأله ی تشنج و خشونت افسارگسیخته ی روز شنبه را به گونه ای مطرح ساخت که گویا حادثه ای غیرمترقبه و استثنایی اتفاق فتاده و افرادی که در واقع دارای شعور سیاسی و اهداف مبارزاتی دموکراتیک روشنی هستند!! یا اشتباهاً و از روی احساسات ناخواسته دچار چنین رفتار زشتی شده اند و یا آن گونه که وابستگانی چون محقق تلاش زیادی نمودند تا رندانه به خورد همگان بدهند، دست دولت و عده ای اوباش را دخیل در آن معرفی کردند!!
اما زمانی که با کمک گیری از حافظه ی تاریخ به ریشه یابی موضوع می پردازیم، نهایتاً به این نتیجه می رسیم که خود مسعود به عنوان سردمدار جریان لمپنیزم سیاسی به دلیل بن بستش در سیاست و مذاکره با هزاره ها به عنوان نیروی عمده ی سیاسی کشور که در راستای مبارزات ضدفاشیزم قومی همیشه از نقش بسیار محوری برخوردار می باشند، عقده ای گشته و به جای درک ناتوانی سیاسی خودش که به طور حتم باید درصدد اصلاح آن برمی آمد، به خاطر عدم پای بندی اش به اصول و ارزش های مشخصی فرارتر از شعارهای عوام فریبانه ای که از تریبون دولتش سر داده می شد، غیرمسوولانه و حتا متأثر از عرب ها و نیز سیافی که در کنارش حضور داشتند، همچنین رهنمودهایی که رانده شدگان جامعه ی هزاره به آنان ارائه کرده بودند، کارش مستقیماً به جنایت و نسل کشی هزاره ها کشید. بنابراین خود وی به عنوان سردمدار جریان قدرت طلب موسوم به «شورای نظار» که حتا یاران بزرگی چون اسماعیل خان و عطا را نیز تحمل نمی توانست، از ماهیتی فراقاعده و احساساتی برخوردار بود و به دلیل نداشتن برنامه و مطالعاتی، حتا یاران و پیروان صدیق و وفادارش هم نتوانستند درس مشخص مبارزاتی از او بیاموزند. این بود که در روز 18 سنبله دست به اقدامی زدند که از رفتار و کردار خود مسعود آموخته بودند و در چنین روزی به نمایش گذاشتند که با جرأت کامل می توان ادعا نمود که راه و اندیشه ی مسعود را در عمل پیاده کردند.
راه مسعود سرشار از خلأ فکری ای بود که خودش در گفته ها و یادداشت هایش به آن ها اعتراف نموده و به صراحت از بی برنامگی اش از فردای رفتن روسها سن گفته است. بنابراین خود مسعود با چنین اعترافاتی برملا ساخت که وی همیشه در بی هدفی مطلقی گرفتار بوده و جز جنگ و خروج نیروهای اشغال گر از کشور طرح و برنامه ای نداشته و به خاطر همین بود که پس از خروج نیروهای شوروی از کشور، دچار خشونت های عریانی چون افروختن جنگ های محلی با فرماندهان حزب اسلامی و دیگران، همچنین رفتار غیردیپلوماتیک و فراقاعده ی سیاسی پس از به قدرت رسیدن در ابتدای دهه ی هفتاد شده بود. این است که مدعی هستم آن چه در روز شنبه اتفاق افتاد درواقع ماهیت اصیل نظام دهه ی 70 کابل بود که با تمامی ابعاد تجاوزکارانه اش یک بار دیگر به نمایش گذاشته شد تا نسل امروزی بی خبر از آن دوره، به عیان ماهیت و امیال درونی این جریان فکری را که نه با سقوطش تغییر رویه داد و نه در مدت ده سال گذشته که فاشیزم قومی حاکم تمامی اهرم های قدرت را در انحصار خود قرار داده است، رفتارش را در قبال متحدین طبیعی و یاران قاطع مبارزات دموکراتیک و ضدفاشیستی عوض نموده و کماکان بسیار نامردمانه هنوز درصدد تجاوز به غرب کابل و خلق افشارهای دیگری هستند تا هزاره را نه متحد و همرزم، که تسلیم شدگان تابع به خود نماید و این پیام را با کردار روز شنبه ی این جریان به ظاهر سیاسی، به همگان رسانید.
آن چه در این راستا بعضی را دچار سردرگمی در تحلیل نموده است، این که چرا محسنی و سید انوری و جاویدها نقش های گذشته ی شان را به اجرا نمی گذارند و چون دست آشکار آنان را در متن حوادثی چون رخداد شنبه نمی بینند، اندکی دچار «شک» نسبت به روند مسائل و حوادث سیاسی جامعه شده اند. یعنی با عدم حضور ملموس و محسوس جریانات خائنی که از دوره ی دهه ی هفتاد تا کنون همیشه از درون جامعه ی ما پادوی آن ها کرده و به یاری شورای نظار شتافته اند، آنان تنها بخش کوچکی از مردم را قناعت دادند که شاید دست دولت در پس حادثه ی شوم روز شنبه قرار داشته باشد که می خ.اهد روابط هزاره ـ تاجیک (جبهه ی به اصطلاح ملی) را برهم زند!! در حالی که اگر با دقت بیشتری به کنه مسائل نگاهی داشته باشیم، خواهیم دید که اولا، دوام این پیوند مصلحتی و بسیار آبکی هرگز فراتر از چند ماه و یا حداکثر یکی دو سالی نخواهد بود و به لحاظ درجه ی پابندی به آن نیز، هیچ یک از طرف های این به ظاهر جبهه حاضر به مایه گذاری و فداکاری در راستای حقوق ستم دیدگان و نیز باورمندی به جامعه ای دموکراتیک نخواهد بود. بنابراین نکته ی شبهه آفرین این قضیه برای ظاهربینان و سطحی نگران این است که، این بار چهره هایی که باید نقش های ایران پرستی را بازی کنند تغییر نموده اند، درحالی که کارها به روال عادی خودشان و طبق خواست کشور ولی قبیح تأمین کننده ی بودجه ی جبهه ی ملی پیش می روند.
امروزه کسانی مانند محقق است که دستش در دست آن جماعت نابه کار قرار گرفته و دارد نقش انوری و همپالگش هایش را در بازخرید اعتبار برای مسعود بازی می کند و برای اجرای این نقش سخت تلاش می ورزد تا بر چهره و ماهیت اصلی رخداد ناگوار و جنایت کارانه ی روز شنبه، خاک بپاشد و بدین گونه به خواست ولی نعمتانی که خود دارای نظام استبدادی، ضدبشری و سرکوب گر موسوم به ولی قبیح بوده و در کشور ما بیش از دو دهه است که جریان شورای نظار  دیروزین را پشتیبانی نموده و درصدد منزه نمودن چهره ی کسی که در قتل و سرکوب شبانه روزی هزاره ها در کابل نقش محوری را داشته (مسعود) می باشد. تنها در چنین همسویی است که روزی و جیره ی شان را از نظام توسعه طلب ولی قبیح دریافت خواهند نمود، دقیقا آن گونه که جریانات «نسب گرای شیعه» و «شیعه محوران غیر هزاره» در دهه ی هفتاد عمل می نمودند.
محقق که رویکرد و کار و فکرش به دلیل فقدان تئوری و هدف مشخص سیاسی برای خود و مردمش، همیشه دارای نوسان بوده و مسیرها را زیگزاگی پیموده است، هیچ گاهی نتوانسته حتا یک سال را در مسیر ثابت و پابرجایی استوار بماند و بر آن ها ایستادگی نماید. یعنی اگر او به راه های تاکنونی اش باور داشته پس جرا روی آن ها باقی نمانده و اگر هم آنان را نادرست می دانسته، چرا تاکنون به تحلیل و جمعبندی آنان به عنوان یک اشتباه نپرداخته و ضعف های آن ها را برملا نساخته است؟ متأسفانه با بی باوری حاکم بر ذهن و اراده ی او که منجر به طی نمودن راه زیگزاگی خاص خودش گشته است، یک بار حتا از جدا نمودن خط و منش خودش از مقاومت کابل و شهید مزاری (بامصاحبه ای با بی بی سی در دوران کاندیداتوری اش برای ریاست جمهوری که گفته بود من در وقایع کابل دست نداشتم) سخن ها گفته و به زعم خودش راه مدنی دور از خشونت را پیشه کرده و بدین گونه مقاومت های گذشته را زیر سوال برده است. این تنها کژروی وی نبوده، از استمالت جویی اش از سیاف و دخیل بستن به دامن وی گرفته تا برافراشتن علم متمایل و درحال سقوط خمینی پرستی در شهر کابل و میان هزاره ها، همین طور وضعیت کنونی افتخار نمودن به قرار گرفتن در راه و مشی مسعود، همگی ماهیت ناپختگی و بی باوری این فرد نسبت به «ارزش»ها، «اصول» مبارزاتی و خطوط سرخ حیثیتی مردم ما را عیان تر از همیشه نمود.
در این میان کسان دیگری هم هستند که با تمامی ادعای خارجه خوانی و تکنوکرات منشی و کار در دم و دستگاه نیروهای بین المللی، برای دفاع از چنین فرد و طرح جبهه ی به اصطلاح ملی، آشفته به هر خس و خاشاکی دست انداخته تا جایی که به روش سانسور اندیشه متوسل گشته و سایت ها را تهدید نموده که مقالات ضد محقق را نشر نکنند و با نادیده گرفتن تجاوز آشکار و غیرقابل انکار پیروان صدیق لمپنیزم سیاسی شورای نظار بر مردم بی دفاع هزاره، درصدد برائت جویی از آنان برآمده و شاید از این طریق بتوانند جایی برای خود در بیت و دربار محقق بیابند.
چنین برخوردها و رویکردهای کاملا نابالغ سیاسی چنین افراد و جریاناتی سول های بزرگی را فرا راه مردم و مبارزین دموکرات هزاره قرار می دهد که به راستی چرا بعضی از جریانات که پیش از این خود را مترقی و دموکرات نشان می دادند، چنین رویکرد نامردمانه ای را پیش گرفته اند؟ اگر این راه و روش تنها به خاطر رویت نمودن وفاداری شان به محقق است، مطمئن باشند که مقتدای بی برنامه شان مدت زیادی روی این برنامه دوام خواهد آورد، چنان که به راه ها و پیمان های گذشته هم وفا ننموده است. در این میان این دریوزگان دربار وی هستند که فرصت دفاع از چنین کارکردهای مردم ستیزانه ی امروزی شان را از دست خواهند داد و مجالی هم برای جبران اشتباهات و انحرافات پیروی کورکورانه از عنصر بی انگیزه و بی مطالعه ای چون محقق را نخواهند یافت که صدالبته آبروی از دست رفته ی شان مشکل است که دگربار باز آید. مگر امروزه آقای محقق بخش بزرگی از افراد وفادار دیروزی اش را از دست نداده است؟ نمی دانم از چه زمانی دفاع از جنایت دیگران علیه مردم ما و تلاشی برای جااندازی مسعودپرستی به افتخاری بزرگ تبدیل شده است؟ آیا این افراد تنها قسم خورده اند که راه محقق را به هرسویی که برود، دنبال کنند و برخلاف منش سردمدارشان که هیچ گاهی بر راه های غیر سودآور شخصی دوام نیاورده، بر روش های پر از پیچ و چرخش وی که همیشه با شگفت آفرینی خاص خودش مردم و یارانش را در هر مقطعی ناجوان مردانه جا می گذارد، تا آخر و با ثبات باقی بمانند؟ یا این که افرادی چون عبید نجاتی خودشان تشخیص داده اند تا مستقلانه!! به دنبالچه های مسعود بپیوندند و از این دکان تازه ی سیاسی، نانی چرب به دست آورند؟
آنانی که اصل موضوع برای شان مشتبه گشته است باید بدانند که جنایت روز شنبه دقیقاً با جنایت های دهه ی 70 از یک سنخ بوده و شعارهای واهی و میان تهی «همسو بودن در نبرد ضدفاشیستی» که هر از گاهی از حلقوم این جریان بلند می شود، از هیچ ایمان و باوری برنخاسته و تنها برای اغوای چند تازه مبارزی که درک پیچیدگی مبارزات برای شان مشکل است، ساخته شده است. در حالی که برای یک هزاره ی آگاه، مبارز و شرف نباخته ای که به دلیل ستم و تبعیض و بایکوت بی وقفه و درازمدتی که فاشیزم قومی حاکم بر او وارد نموده و به همین خاطر او را نهاداً و ماهیتاً در مسیر مبارزات دموکراتیک و ضدفاشیستی قرار داده است، نه اقدامات فریب کارانه ی بی ارادگان توجیه گر جنایت های روز شنبه قابل پذیرش است و نه مقاومت و ایستادگی در برابر تجاوزات شورای نظار قادر است لحظه ای او را نسبت به نبرد ضدفاشیستی اش دچار تردید نماید. چراکه هزاره عملاً یگانه پیشتاز شایسته ی مبارزات دموکراتیک و برابری خواهانه این کشور بوده و هیچ اقدام، تحلیل و رویکرد انحرافی عناصر خودباخته ای نمی تواند او را از راهش منحرف سازد و یا این که وی را به دنباله روی و شمشیرزنی در رکاب مدعیان دروغین مبارزات ضدفاشیستی بکشاند.
تجربه های چندین ساله ی مبارزات مردم هزاره نشان داد که جناح اخوانی تاجیک ها هرگز به موجودیت فاشیزم در مناسبات جامعه و قدرت باور نداشته (زمانی که خود برسر قدرت بوده است کاملا فاشیستی عمل  می نمود) و  شعار مبارزه با آن را هیچ گاهی از روی صداقت سر نداده و هرگاه هم که تجمع و ائتلافی را گرد این «شعارِ طعمه» شکل داده است، تنها برای انجام معاملات بزرگ با دولت و در واقع همان فاشیست هایی است که شعار ضدش را از دهان ما سر داده است. در این میان مردم ما همیشه ابزاری برای دست یابی آنان به «قدرت» و «ثروت» بوده اند. مسلما دست و پا زدن های مزورانه و مزدورانه ی کسانی که چند صباحی است رو بدین قبله نموده اند، تنها برای خوشایندی اربابان آن سوی مرز (رژیم ولایت قبیح) این اداها را بروز می دهند. دشمن ضدبشری که تمام تلاشش تحقق استراتژی رویارویی با امریکا توسط نیروهای بومی ما بوده تا در صورت بروز جنگ، کشور خودش را از خطر ویرانی در امان نگه دارد. به عبارت واضح تر، تشکیل جبهه ی ضدملی در ادامه ی اقدامات گذشته ی رژیم توسعه طلب و جنگ افروز ایران است که به بهانه های مختلف می خواهد همان سیاست گسترش جنگ ضدامریکا در خارج از ایران را عملی سازد.
حادثه ی روز شنبه 18 سنبله می رفت تا تمامی بافته های تاکنونی ایران و عوامل داخلی شان را نقش بر آب نماید، که با توسل محقق به دروغ های شاخدار خواست آن ها را به دوش دولت بیندازد، اما برخلاف میل اینان، اسناد و مدارک، عکس ها و فلم های گرفته شده همگی به روشنی نشان می دهند که جنایت روز یادشده دقیقاً توسط ریخت و پاش های شورای نظار دیروزین صورت گرفته که با موترهای نمبر پلیت پوشیده و نیز سلاح های بر کمر بسته، برنامه ای کاملاً سازمان یافته جهت ترساندن هزاره ها و تسلیم نمودن آنان به پروسه ی وابستگی به ایران صورت گرفته است که توجیه اعمل زشت آنان و یا تلاش برای لاپوشانی واقعیت ها، تنها منجر به افشای هرچه بیشتر ماهیت و چهره ی واقعی دریوزگان خود باخته گردید که با ایستادگی مردم در برابر محقق در میدان شهید مزاری و محوطه ی خاتم الانبیا و حتا سردادن شعار علیه وی، نهایتاً جز بدنامی و شرمندگی شان در برابر مردم ستم دیده ی هزاره ای که بدجوری بازیچه ی دست این معامله گران و سوداگران خون گردیده است، نصیب شان نشد.
بعضی ها مطرح می سازند که ما باید با نیروهای دیگر علیه فاشیزم قومی حاکم متحد شویم. با آن که این حرف درستی است، اما این مسأله هرگز ما را به سوی اتحاد محتوم با شورای نظار نمی کشاند و اصرار روی آن بدان معنا است که ابلهانه جنایت آشکار و تعرض اوباشان مسعودصفت بر خانه های مان را، باید به بدطینتی خود نسبت دهیم!! زیرا آنان درصدد برپایی جبهه ای علیه فاشیزم هستند، درحالی که ما داریم کارشکنی می کنیم!! اما پیش از همه ی این ها باید به سوال های اساسی ای چون پاسخ دهیم که می تواند ماهیت مبارزات ما را شفاف تر سازد. مثلاً «فاشیزم» کشور ما از چه ماهیتی برخوردار می باشد؟ در رابطه با تعریف و مشخصات «فاشیزم قومی» چه می دانیم و چگونه باید با آن مقابله نماییم؟ مبارزین ضدفاشیست باید از چه مشخصات و ویژگی هایی برخوردار باشند؟ نظام جاگزینی ما برای کنار زدن فاشیزم حاکم کدام است و دارای چه ویژگی هایی می باشد؟ آیا می توان با اندیشه های غیر دموکراتیک و تمامیت خواهانه فاشیزم قومی حاکم را محو کرد؟ آیا با تشکل های غیردموکراتیک و فردمحورانه می شود مبارزاتی دموکراتیک را پیش برد و نظامی دموکراتیک را جاگزین نظام کنونی نمود؟ اصول و موازین اتحاد نیروهای ضدفاشیستی کدامند و رابطه ی میان این نیروها باید بر چه مبنایی استوار باشند؟ ایا باید مفهوم اتحاد را برخورداری همگان از حق برابر در تصمیم گیری و اجرا دانست و یا تسلیم شدن نیروهای کوچک به نیروهای بزرگ تر و معتبرتر نزد ولی نعمتان خارجی؟ آیا با تکیه بر کمک و همکاری کشوری بیگانه که خود دارای نظام سیاسی استبدادی مطلق فردی (ولایت قبیح) بوده و اهداف توسعه طلبانه ی خطرناکی را در کشور ما پی می گیرد، می توان به سوی برقراری جامعه ای دموکرات پیش رفت؟
بنابراین طرح این مسأله و بهانه سازی آن، نباید از موضع خودکم بینانه و با منشی زبونانه صورت بگیرد تا هر اقدام اشتباه آمیز و یا جنایت کارانه ی دیگران را نابخردانه و رذیلانه بر دوش هزاره های مبارزی انبار نماییم که امروزه و با رفتار سودجویانه و معامله گرانه ی امثال محقق، در وضعیتی قرار دارند که برای بقا و نجات خود از قتل عام مجدد تقلایی می نمایند. ما اگر مانند هر انسان دیگری از معضل و مشکل خاصی برخورداریم، هرگز به این معنا نیست که نباید در برابر تهاجم و جنایت دیگران سکوت نماییم و به دفاع از خود نپبردازیم. بعضی ها و برای منافع شخصی شان تلاش می کنند تا مسأله ی اتحاد و نیز ضعیف بودن ما را به عنوان یک قوم عمده سازند که لازم است پرسیده شود، واقعا ضعف های ما از چه قماشی هستند که چنین عمده می شوند و در اوج ناباوری به توجیه و برائت جنایت کاران روز شنبه می انجامند؟ اگر مبنا را بر این قرار دهیم که ما مردمی احساساتی هستیم، باید توضیح داد که منطور چیست؟ مگر مایانی که یک دهه را با تمامی محرومیت ها و بایکوت های آشکار و تحقیر و توهین ها و حتا تجاوزات بی وقفه بر سرزمین های نیاکانی مان و نیز کشته شدن روزمره در مسیر راه خانه و حتا مانند حادثه ی روز شنبه که کپی صافی و روشنی از تجاوزات کوچی نماها بر خانه های مان می باشد، سکوت و حتا بنا به درخواست نانجیبانه ی فسیل های اورنگ پرست مان، دست به کرنشی مطلق نزده ایم؟ کدام یک از حوادث سال های اخیر نشان می دهد که ما مردمی احساساتی با واکنش های افراطی هستیم تا بر اساس آن بخواهید ما را عامل تشنج روز شنبه قلمداد کنید؟ پیروان شورای نظار که چند سال قبل وقتی به سرک ها ریختند، بخشی از شهر کابل را به آتش کشیدند و دکان ها را چپاول کردند و قوم کرزی هم که هر از چندی به بهانه های گوناگون به آتش سوزی اموال عمومی می پردازند، درحالی که ما حتا اگر با نیم ملیون نفر هم به یابان ها بریزیم نه بین کسی خون می شود و نه سنگی از بغل مغازه ای کنار زده می شود. پس خودمان قضاوت کنیم که واقعا چه کسانی ناشکیبا، احساساتی و غائله سازند؟
در کنار این افراد کسانی هم به طرفداری از محقق فریاد برآوردند که با مقاومت در برابر متجاوزین نگذارید دیوارهای دوئیت میان اقوام محروم بلند شود، عجبا!!! گویی هرگاه مشکل لاینحلی پیدا می شود و یا امری که باید به تاوان سنگینی منتهی گردد، فوراً ما هزاره ها را به هم دیگر نشان می دهند که ناف سیاست این سرزمین هستند کاملا موظفند تا به تنهایی تمامی ویرانی های دیگران را بهبود بخشند. همه باید بدانند و بپذیرند که ما تنها مسوول رفتار خود هستیم و بر همین اساس، مردم آگاه ما تاکنون هرگز عامل تنش و تضادی در این جامعه نبوده و از این پس هم نخواهند بود. چرا باید ما محکوم به این باشیم که مسوولیت خرابی ها، تبعیض و بایکوت های مرگ آوری که دیگران بر ما اعمال می کنند را به سان عیسا مسیحی که صلیب مرگش را خود بر دوش می کشید، حتا مسوولیت های دیگران را هم با خود به هرسو بکشیم؟
به راستی برای ما هزاره ها چه چیزی در بالاترین درجه ی اهمیت قرار دارد؟ اگر منافع جمعی و سرنوشتی که همه در قبال بهبودی آن مسوولیم، باید تنها آن ها را در اولویت کاری ـ مبارزاتی خویش قرار دهیم. بنابراین چرا و به چه دلیل و منطقی باید همه ی مسوولیت های مان را قربانی توهماتی مانند «اتحاد ضدفاشیستی» ای نماییم که تاکنون و به دلیل عدم صداقت متحدین ما در این خصوص، هیچ نتیجه ی مثبتی برای مرم ما نداشته است؟ آیا واقعا عاقلانه است تا خود را گوشت دم توپی برای اتحادهای آبکی و فرمایشی بیگانگان نماییم و بدین گونه برای بار چندم از قدرت طلبانی فریب بخوریم که همیشه ما را ابزار و زینه ی به قدرت رسیدن خود ساخته اند؟ اگر بخواهیم فرداها همچنان به زندگی سربلند و بدون سرخمی در میان مردم خود ادامه دهیم، پس چنین پلیدانه در دفاع از اربابان ناپاک، ناجوان مردانه بر حیثیت و شرافت مردم خود نتازیم و آنان را حتا در موقعیت قربانی کنونی اش، بی جهت محکوم و مقصر ندانیم.
این را آویزه ی گوش خود نماییم که علت اساسی ضعف مردم ما آن است که به موازات دوری زمانی از مقاومت هویت طلبانه ی کابل، متأسفانه از محتوای دموکراتیک و نیز شجاعت آن راد مردان هویت ساز خود؛ نیز فاصله گرفته ایم. بنابراین برای بازگشت به همان دوران طلایی عزت و افتخار مردم ما، باید مقاومت هایی از نوع روز شنبه را همچنان و بدون کوچک ترین تردیدی به پا داریم و از آن اقدامات مردمانه و شرافت بخش، با تمامی توان خود پاسداری کنیم که ما را هم به لحاظ سیاسی و هم مقاومت آبدیده می کند و ضعف و نواقص فکری، ارادی و مبارزاتی ما را برطرف می سازد، دقیقا همان گونه که مقاومت کابل به ما ارتقای کیفی سیاسی ـ فکری بخشید و در مدارهای بالاتری از آگاهی و درک و فهم مسائل و مبارزاتی قرارمان داد که امروزه علاوه بر انزوای روزافزون معامله گران مدعی دوستی مردم، باعث رشک دیگران نسبت به این ارتقای مبارزاتی شده اند و هر روز به بهانه ای به دروازه ی ما جهت یاری طلبی می آیند.

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

بحران های هویتی فرا راه مبارزات دموکراتیک مردم هزاره

قسمت سوم


به هرحال با تمامی نگرانیهایی که وجود داشت، همچنین با توجه به غالبیت فضای صلح طلبانه بر انیشه و رفتار محرومان جامعه، اساساً راه­های مبتنی بر مبارزات قانونی و دور از خشونتی که از آن به نام «روشهای مدنی» یاد می شد، با جدیت به هزاره ای توصیه می گردید که سه دهه را در متن جنگ و نبردهای مسلحانه ی ناگزیر و دفاعی گذرانیده بود. این بود که راه های نرم و ابریشمین، آگاهانه و یا با کراهت، طی القائات همه جانبه ی رهبریت کلاسیک و مدعیان روشنفکری مورد پذیرش مردم هزاره قرار گرفتند و اغلب شان علیرغم درک ساختار و مناسبات قومی کشور، حتا بدون داشتن کوچکترین امیدی در رابطه با دستیابی به نتیجه ای ملموس با پیمودن راهی سرشار از ابهام و پیشه کردن منشی کرنشانه ی ذلیل ساز، صادقانه و با این باور که از ما بهتران (فسیلهای اورنگ پرست و جوانان مدعی روشنفکری) اشتباه نخواهند کرد، عملاً در جاده ی آن قرار گرفتند. گرچه پس از یک دهه روی آوری به درس و مشق و دانشگاه، چند هزار نفر از فرزندان قوم از دانشگاه های کشور در شرايطي فارغ گشتند که سالیان دراز دوری و فراغت از رنج مردم و عینیت جاری پر از تنش کشور و سرفرو بردن به درون کتاب و درس صورت گرفته كه چنين روي­كرد «پسيو» و غيرمسوولانه اي، به دست كم گرفته شدن مردم ما در تحولات كشور توسط جناحهاي مختلف و به ويژه حاكميتي انجامید که فارغ از تمامی قول ها و شعارهای ظاهری اش به شدت درصدد تحكيم پايه هاي «قوم محوري» خود بود. این روند به­دلیل بی باوری تمامیت خواهان قوم حاکم به صلح و نیز عدم کوتاه آمدن شان از زیاده خواهی هميشگي و انحصارطلبانه اي كه دامنه ي آن هر روز گسترده تر می شد، به تقویت مناسبات نابرابر گذشته و حتا مشروع جلوه یافتن آنها، منتهي شد كه آسيبهاي جبران ناپذيري را بر هزاره ها به عنوان قربانيانِ نخستينِ «فاشيزم قومي» در اين سرزمين، وارد نمود.
گرچه با تمامی رعایتهایی که در مورد اصول و مقررات «صلح» و «امنیت» از سوي مردم ما صورت گرفت، به ويژه توجه وسواس گونه به اينکه مبادا در عرصه ی مبارزاتشان پا را اندکی فراتر از اصول «مدارا» و «تساهل» گذارند، هزاره­ها را در انظار جهانيان وفادارترين مردم نسبت به «صلح» و «دموکراسی» مطرح ساخت، اما چنین رویکردی و نیز دیدگاه مثبت غربیان، هرگز سودي براي مردم ما به همراه نداشت و حتا به فروكاستن پي در پي موقعيت سياسي ـ اقتصادي آنان نسبت به همه ي ساكنان اين مرز و بوم انجاميد. زيرا پیش بردن و مصروف گشتن به درس و تحصیل علم تا آخرین مدارجش، به دليل عدم توجه به ماهیت «اپورتونيستي» و «قوم محورانه»ي تمامی پدیده های اجتماعی ـ سياسي این سرزمین، نه تنها کوچکترین مشکلی از مشکلات بی پایان مردم ما رفع نگردید، كه بر ميزان محروميت آنان به طور مضاعف افزود. یعنی، نه «فاشیزم قومی» در سرفصلی که خودشان آن را «فصل نوین» و «طلایی» دموکراسی نامیده بودند، اندکی از تمامیت خواهی اش کاست و روند ستمگری و «استحاله»ی اقوام زیرستم خود را كندتر ساخت، و نه دوری گزینی مردم ما از خشونت و مقاومت های سرسختانه، همچنین روی آوری به درس و مشق و تحصیل علم به قیمت کنار گذاشتن مبارزه و هرگونه مطالبه و داعیه ی سیاسی ـ تاریخی و نیز گرفتن موضعي بي تفاوت نسبت به تحولات سیاستي جامعه، توانست کمترین تغییری را در زندگی و سرنوشت شان ایجاد نماید. طوری که همگی دریافتند که با باورمندی و پذیرفتن شعارهای «صلح» و «امنیت»ی که هرگز قدرتمندان استیلاگر را وادار به نرمش و خشوع نسبت به «مردم» و «قانون» نتوانسته است، یکی از بزرگترین فریبهای سیاسی تاریخ کشور را خورده اند.
تحمل شرایط ناگوار ناشی از تهاجم مداوم اندیشه های بحران زایِ «حذف» و «مسخ» کننده و ویرانگر «هویت»­ها، حتا برای مدتی نه چندان دراز هم اگر نگویم ناممکن، اما مطمئناً بسی دشوار خواهد بود، چه برسد به تداوم چنین روندی به درازایی برابر با عمر چند نسل!! که به راستی مقاومتها و حتا «امید»های بقا را نیز درهم می شکند و یأس ناشی از «ازلی» و «ابدی» تلقی شدن چنین سرنوشت نامیمونی، بر آنان چیره خواهد شد. این مشکلات مضاعف که بعضاً با خطور سوالاتی مانند «چرا ما نمی توانیم کاری از پیش ببریم؟ چرا همیشه در ابتدای خط هستیم؟»5 صرفاً در ذهن و یا مطرح شدن شان توسط قلم و زبان ممکن می گردند، طی تفکر درونگرایانه ی انسانهای درگیر با آن، اگر پاسخ مناسب و قانع کننده ای نیابند، بدون کمترین تردیدی آنان را نهایتاً نسبت به تمامی اندیشه ها و کارکردهای تاکنونی نیاکان شان كه روي هم رفته سازنده ي تمدنها و نهایتاً «هويت»ي مي باشند كه به نسل امروزين ما به ارث رسيده است، دچار «شک» خواهد نمود. این «شک»های کشنده و ویران کننده ی «هویت» و شخصیت هزاره ها، طی مصروف شدن مغزشان با سوالات پيچيده و بي پاسخی از سنخ «هويت»، اضطراب، تزلزل شخصیتی و ناامنی فکری شان را به طور روزافزونی گسرده و ژرف خواهد ساخت.
با توجه به چنین شرایطی نومیدکننده ای، به راستی تا چه زمانی می توان خود را بیش از پیش ایزوله نمود و بدون تکیه بر واقعیتهای اجتماعی ـ سیاسی میهنی و بین المللی، تنها با برخوردی سطحی و مکانسیستیِ تقلید ظاهری عادات، رسوم و یا لباس پوشیدن محلی و ابراز تعصبات کوری که فاقد پشتوانه ی دانش و تجربه ی مبارزاتی می باشند، به درون حلقه ی قومی خزید و با غروری کاذب و خودفریبیِ ناباورانه، خود را نسبت به دیگران و به ویژه اربابان استحاله گری که تمامی اهرم های «قدرت» و «ثروت» و فرصت ها و امکانات را یک سره در انصار دارد، حق به جانب، «بزرگ» و «برتر» جلوه داد و بر باورهاي فرهنگي و مناسبات عقب مانده ی شان، ساده لوحانه پوزخند زد؟ دفاع هایی از این قبیل که سرشار از خودفریبی و پنهان نمودن «خودک ­بینی»های درون است، هرچه هم سرسختانه و لجوجانه صورت بگیرند، بالأخره درهم خواهند شکست و با سخت تر شدن شرایط زندگی در متن پروژه ی «استحاله گری»ای که همچنان با شدت و پیچیدگی هرچه بیشتری جریان دارد، مبارزات هویت طلبانه را مآلاً به رؤیایی غيرملموس و دست نیافتنی تبدیل خواهد نمود. حتا بخش بزرگی از «خودی»هایی را که امروزه شعار بازشناسی و بازگشت به هویت قومیت را سرمی دهند، به تدریج به ترک رویکرد قوم گرایانه ی تاکنونی که فاقد تعریف و مکانیزمی برای اجرا می باشد و حتا انزجار از «قومیت» و گرايشاتي از اين دست، و نهایتاً دست کشیدن از تلاش در راستای «بازشناسی هویتی» مجبور خواهند شد. چرا؟ چون کمتر فرد و جریان هزارگی است که وظیفه و برنامه ی مبارزات هويتی را جدی گرفته و چنین پژوهشی تاکنون، هم به لحاظ زمانی به کندی زیادی پیش رفته و هم ازنظر میزان و كيفيت کاری که انجام یافته است، چنان کم و ناقص هستند که هرگز تکافوی نیاز نسل امروزی ما نمی باشد.
وضعيت بن بست فكري ناشي از عدم درك «بحران هويت» حاکم بر سرنوشت یک جوان هزاره، خود زمينه ساز بن بستی در عرصه ی مبارزات دموکراتیک مبتنی بر مطالبات سیاسی، اجتماعی و مدنی مردم ما مي باشد. در كنار اينها، دلسردي و خستگي عمومي از جنگ و هرگونه رويارويي قاطع سياسي با حاكميتها، فقدان مطالبات سیاسی ـ اجتماعیِ روشن، قابل لمس و مبرم مردمي، روی همرفته زمينه هاي مبارزات جدي را به كلي از جامعه زدوده و باعث رشد و همه گير شدن رويكردها، روشها و تمایلات مبتني بر مماشات و تسليم طلبيِ راست گرايانه و به طور مشخص رقابتی شدید برای تقرب به مدارهای قدرت گرديده است. رهبران سياسي اي كه مولود شرايط ديروزين مبتنی بر «شعار»، «احساسات» و «خشونت گرایی» محض بوده، ديگر صلاحيت اداره ي جامعه و مبارزات مردم را در شرايطي متفاوت با وضعيت گذشته ندارند. اين افراد با درك ناتواني خود در مدیریت مبارزات دموکراتیک و مردمی و حتا فهم این واقعیت که جایگاه «رهبريت مردم» که هنوز در انحصارش گرفته کاملاً نادرست می باشد، اما سعي مي­نمايند تا جامعه را به سمتي كه تنها تأمين گر منافع شخصي خودشان باشد، بكشانند.
در دوره ي تکیه زدن فسیل های اورنگ پرست بر قدرت، مردم ما تمامی نصیحتهای اين رهبران كلاسيك را که برای آرام ماندن و تجرید از مبارزه ی اصولی لازم بوده، از دل و جان پذیرفتند و هرگز صدا و فریاد جدی ای را از خود بروز نداده و به مثابه ی به آزمون گرفتن راهی نو (پس از سالها مقاومت مسلحانه)، نقش خود را در تمامی پرده های نمایشی که رهبران کلاسیک کارگردانان اصلی آن بودند، تا به آخر انجام دادند که به تعبیر بازیگران عرصه ی سیاست مردم ما، مبادا حرفها، کارکردها، گرایشات سیاسی، مطالبات سیاسی، اجتماعی و مدنی هزاره ها، باعث ناخرسندی قوم محوران انحصارگر گردند تا به بهانه ی اقدامات زیاده خواهانه ی این مردم، به خشم آیند و بیش از این بر آنها سخت بگیرند و بتازند!!!
اما با همه ی این نصیحتها، خویشتن داریها و خودداریها، هرگز تمامیت خواهان قوم حاکم از میزان محروم سازی و بایکوت نمودن مردم ما در تمامی عرصه ها نکاستند و حتا مسلحانه بر ما تاختند و بهسود و ناهور و داي ميرداد ما را سوزاندند و برادران و خواهران ما را چه در آنجا و چه بر مسیر هرراهی که گیر آوردند، بیرحمانه و ناجوانمردانه سر بریدند. بازهم سکوت نمودیم تا به اندیشه ی از ما بهترانی که لمیدن شان بر اورنگ نرم به قیمت سکوت، تحمل و شکیبایی مايان علیرغم تمامی محرومیت­ها به دست آمده است و تنها با تداوم رویکرد تاکنونی ما همچنان در اختیارشان باقی خواهد ماند، ارج نهاده باشیم و بر سخنان شان صحه گذاریم تا مبادا بیش از دیگران، مهتران ارجمند خود ما تقبیح و یا شاید توبیخ مان کنند. در این مدت از بزرگان خویش سخت حرف شنوی نمودیم تا به زعم آنان و طبق تحلیل هایی که برای ما ارائه می دادند، به دست سفاکان حاکم نابود نشویم.
بدینگونه مدتی را به سرسپردگی مهتران تجارت پیشه ی اورنگ پرستی گذراندیم که از سیاست، فرهنگ، آموزش و تمامی پدیده های اجتماعیِ دیگر، برای خودشان نان و دالر بیرون می کشند و بساط «معامله»ی خود را زير نام مذاكره و گفتمان، برسر هر معرکه و پديده و حتا رنج و درد اجتماعي ـ سياسی مردم ما پهن می کنند تا از آنها ماكزيمم بهره ی مادی را ببرند. در این دوره مردم ما به این روند سودجویانه یِ فسیلهای اورنگ پرست کمک نمودند و بیش از آنکه به فکر خود و رهایی از محرومیت و ستم و تبعیض روایافته برخود باشند، با پاسخ مثبت دادن به تقاضای پیشوايان «سیاست کرنش» و تبعیت از روش و منش سخت محافظه کارانه ی آنان، به استحکام فضای سياسي جامعه به سود حاکمیت «قوم محور» و تداوم اورنگ پرستی فسیلهای خود پرداختند.
پس از آنکه نصيحتهای فسیلهای کرنشگر جز ذلت را نصيب مردم ما ننمودند، از آنان به ستوه آمدیم و از روش و كردارشان روي گردانديم. اين بار به قشر تحصیلکرده ای که آنان را درس خوانده­ و فهمیدگان خود به شمار آوردیم، صادقانه و شرافتمندانه اقتدا نمودیم و گاه بر گله مندی شان از پیشوایان پیشکسوت مان که راه نادرست می پیمایند، نیز صحه گذاشتیم و از آنان خواستیم تا دستمان گیرند و از این منجلاب بیرونمان کشند. اما هیهات اگر این بدبختهای مفلوک و درحال تحصیلی که شعار «عدالت» و «حقوق بشر» سر می دادند اما ریش خودشان گرو استادان تهدیدگرِ هزاره ستیز بود، هم کاری برای ما توانسته باشند و اندکی از بدبختیها و سرنوشت شومی که حکام «قوم محور» برایمان رقم زده بودند، رسته باشیم. در این مدت چیزی از آنها نفهمیدیم جز اينكه پي در پي از ما درخواست سکوت و حوصله و صبری مي نمودند که از آن پيش اورنگ داران پیر هم همیشه ما را به آن می خواندند. اینان همیشه از ما می خواستند که به پاسبانی از «صلح»ی بپردازیم که هرگز از آن سودی نبرده بودیم و تأمین «امنیت» بلاد را برتر از هرچیز دیگری برایمان تفسیر می نمودند، درحالی که «دیگران»ی که هرگز به آن اعتنایی نداشتند و به کشتن و سوزاندن و تاراج مردم و اموال عمومي مشغول بودند، از همه چیز برخوردار گشتند. آنان ما را به فراگیری درسهای امروزین فرا خواندند و گفتند که خود را با زمان مطابقت دهیم و آموزه های پدیده ی نامأنوسی به نام «مدرنیته» را در مغزهای مان انبار نماییم. با آنکه چنان کردیم و گفته ها و توصیه هایشان را مو به مو به اجرا گذاردیم، اما هیچکدام از این اقدامات و گرایشات، نانی برای گرسنگان ما نشدند و شرافت و «کرامت» و آرامش و امنیتی را هم برای مردم ما به ارمغان نیاوردند.

ادامه دارد...

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

نکاتی پیرامون «خطوط سرخ» مطروحه توسط محقق

 
در سخنان اخیر محقق در مسجد علی قلعه ی نو گفته شد که «مزاری خط سرخ ماست، شهدا خط سرخ ماست».
به راستی شهید مزاری و شهدای مقاومت هویت طلبانه ی کابل برای چه چیزی رزمیدند؟ برای این که از پول خون آن ها زنان جوانی گرفته شود؟ واقعاً یک انسان به 4 تا زن نیاز دارد و اساسا خود محقق برای همگان توضیح دهد که چه ضرورتی به داشتن حرم سرا و تعدادی زن جوان وجود دارد؟ اگر چنین فردی خود را مبارز قلمداد نماید و بخواهد بخش اعظم وقت و انرژی خود را صرف مبارزه برای مردم و حقوق پامال شده ی آنان نماید، مسلماً دیگر فرصتی برای این خوش گذرانی ها باقی نخواهد ماند؟ اگر واقعاً آقای محقق به خطوط سرخی که به آن ها اشاره نموده، معتقد باشد و مانند هوادارانش نمی گوید که او هرکاری می کند حق دارد، چون مصلحت مردم را بهتر از دیگران می داند!! باید به سوالاتی که اینک بر سر هر دسترخان خالی و در هر تجمع مردم مطرح می باشد، پاسخ منطقی بدهد. سوالاتی چون، به راستی برای کسی که مدعی مبارزه برای مردم بوده و درصدد است تا حقوق محرومان را بگیرد، نیازی دیده می شود که میلیون ها دالر را برای ساختن کاخ جهت زندگی نمودن در آن نماید؟ آیا این گونه زندگی پر از رفاه در سیره ی شهید مزاری جایی ولو اندک، داشته است؟ آیا فردی با چنین زندگی اشراف منشانه ای می تواند ادعای پیروی از شهید مزاری را نماید و اساساً کسی با چنین زندگی مرفهی می تواند از درد مردم باخبر باشد تا برای رفع مشکلات آنان وارد اقدام گردد؟ به راستی خط مشی محقق کدام است که مانند خزانه ی پنهان عبدالحی حبیبی هیچ کسی از آن خبر ندارد و مردم تنها شاهدند که ایشان هر از چندی به خود چرخشی غیرعادی می دهد و در موضع ضدیت با رویکرد قبلی خودش قرار می گیرد!! مسلما در هر اقدامی این گونه، بخشی از هواداران آگاه خود را از دست می دهد و عده ای ثناگو و دربار پرست تازه ای جای آنان را می گیرند.
از حق اگر نگذریم، برای کسی پوشیده نیست که چنین بندبازی های میدان سیرک سیاست های ناسالم، سودهای مالی زیادی را برای آقای محقق به همراه دارد و با هر اقدام شگفت انگیزش، بخشی از برج و بارو و ایوان های کاخش بلندتر و مجلل تر می گردد. مسأله این است که آیا این پشت و وارو زدن های آقای محقق، واقعا شگردهای سیاسی ـ مبارزاتی بوده تا مردمش را از متن سرگردانی کنونی برهاند و یا این که اساسا او نه به مردم، نه شهید مزاری و نه شهدای مقاومت سرفرازانه ی کابل باورمند می باشد و در تمام مدتی که به کابل آمده حتا یک بار هم سری به شهدای افشار نزده است. آیا لازم نبود تا مصارفی حتا برابر یک دهم بودجه ای که برای کاخ نشیمن خودش هزینه نموده، برای مرقد شهید مزاری مصرف می کرد تا آن محل مقدس از حالت تجمع سگان ولگرد، خارج می گردید؟
وآنگهی، مگر در دوران کاندید شدنش برای ریاست جمهوری در مصاحبه ی مشهورش با بی بی سی نگفته بود که «من در جنگ کابل دخیل نبودم و مسوول حزب وحدت در شمال کشور بودم که هرگز در درگیری های کابل نقشی نداشته ام»؟ آیا چنین اظهاراتی به معنی جدا نمودن آگاهانه و آشکار خط خودش (البته اگر داشته باشد) با راه و روش شهید مزاری نمی باشد؟ آیا فاجعه و زخم ناسور «افشار» برای شهید مزاری و تمامی مردم هزاره خط سرخی به شمار نمی رفت که درد و آزردگی آن تا آخر عمر بر او و مردمش مستولی بود؟ بنابراین اگر به مزاری بزرگ باور داریم و او را به دروغ و برای مقاصد شخصی علم نمی کنیم، همسویی با قاتلان و خالقان آن فاجعه ی دردناک (چه خاندان مسعود و رهبریت شورای نظار دیروزی و چه سیافی که در دوره ی قبلی پارلمان متحدش برای ریاست اولوسی جرگه بود)، پیش از آن که دست به عذرخواهی رسمی از بازماندگان جنایت فراموش ناشدنی افشار بزنند، آشکارا پا گذاشتن بر خطوط سرخ مردم ما و شهدای سرفراز مقاومت هویت طلبانه ی کابل به شمار می رود. اگر هم بنا به مصلحت های سیاسی ـ تجارتی امروزه این گفته را علم می کند که مزاری به دست طالبان به شهادت رسیده است، واقعا هنگام بیان این مطلب لحظه ای هم به شرایط غیرقابل تحملی اندیشیده ایم که زمین و آسمان غرب کابل را برای مزاری و مردمش به آتش جهنمی تبدیل کرده بود و آن شهید بزرگوار را مجبور نمود تا برای رهایی مردمش از چنان وضعی، وارد گفتگو با طالبانی گردد که هنوز چهره ی کریهش افشا نشده بود؟
ما وقتی می گوییم که مزاری خط سرخ ماست،
باید بپذیریم که «افشار» هم خط سرخ ماست و بدین گونه صداقت و وفاداری هرچه تمام تر خود را نسبت به آرمان شهید مزاری که دارای پیوند گسست ناپذیر با «افشار» می باشد، را به اثبات رسانیم.
همچنین باید ایمان داشته باشیم که خون شهدای کابل و تمامی ارزش هایی که آنان با فدیه ی جان خویش آفریدند،
همگی خطوط سرخ غیرقابل عدولی برای تمامی هزاره های باشرف، سرفراز و پیرو راه مزاری بزرگ هستند که بدون پذیرفته شدن گناه ارتکاب جنایت افشار توسط عاملین آن، و به دنبال آن درخواست پوزش از درگاه مردم ما، هرگز دلیلی وجود ندارد تا باید و به طور حتم با کینه توزانی که علی رغم کشتار بی رحمانه ی مردم ما، حاضر به پوزش از بازماندگانش نمی باشند، همسو شد و رویکرد و برخورد شهید مزاری در رابطه با خط سرخ های گذشته مانند افشار، بدون تغییر یافتن عناصر و شرایط اجتماعی ـ سیاسی، مورد تجدید نظر قرار داد.
با همه ی این ها، آیا با توجه به رفتار ناپایدار محقق روی خط مشی های تاکنونی اش، کسی می تواند بقا، پایداری و تعهد وی را روی خطوط نامکتوب و غیرشفافی که امروزه پیش گرفته و آن را به عنوان راهی نو مطرح می نماید، تضمین کند؟ امر ناپایداری سیاسی ـ فکری ای که همیشه از محقق دیده شده و این تبدیل به خصلت وی گشته است، به مراتب مهم تر و پیامدش مشکل سازتر از خود راه و روش سرشار از ابهامی است که در آخرین بازی کودکانه ی سیاسی اش روی دست گرفته است.
به لحاظ رهبریت و اعتقادات فکری اینک او به خمینی به مثابه ی یک صاحب دکترین سیاسی اقتدا نموده و پس از سالیان دراز غیبت این بار و پس از برقرار نمودن رابطه ای سیاسی با ایران، برای خمینی در کابل تجلیل می گیرد. این بدان معنی است که او را می پذیرد و و بدو اقدا نموده است. روشن است کسی که خمینی را به لحاظ سیاسی ـ مذهبی بپذیرد، معتقد به نظام سیاسی با ویژگی استبداد مطلق فردی با لعاب مذهبیِ موسوم به «ولایت فقیه» وی می باشد، چراکه ولایت فقیه ایرانی تمام وجود و ماهیت فکری ـ سیاسی خمینی را می ساخت و اساسا خمینی با همین نظام سیاسی اش توجه همگان را برانگیخت و نظام مشخص سیاسی ـ دینی را پایه گذاری نمود. مطمئناً پیروی از خمینی هرگز نمی تواند کوچک ترین گرایش دموکراتیکی را برای پیروانی که نباید انتظار و توقع داشتن موقعیتی فراتر از «مرید» دست بوس از ولی فقیهش داشته باشد، باقی بگذارد. مسلما که معتقدان به نظام سیاسی «ولایت فقیه» به این باورند که تابعین رهبریت خودشان حق ندارند تا این مقام مقدس را پاسخگو در برابر «مردم» و «قانون» بدانند، و این معمولی ترین رفتاری است که با پیروان شان خواهند داشت.

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

رهبریت فردی و گذر از ارزش ها، آفت مبارزات دموکراتیک

آیا زمان آن نرسیده که باید از سردرگمی کنونی بیرون شویم و هرکس و هرچیز را در جایگاه خودش قرار دهیم تا بتوانیم به راحتی در برابر رخدادهایی مانند روز شنبه و حتا بزرگ تر از آن ها که در پیش رو خواهیم داشت، ایستادگی نماییم؟ رخداد روز شنبه به عنوان یک حادثه ی نسبتا کوچک نشان داد که ما در رویارویی با حوادث اجتماعی ـ سیاسی بسیار ضعیف و آسیب پذیر هستیم و با پیش گرفتن رویکردهای متفاوت و حتا متضاد، این واقعیت را برملا نمود که ما بیش از هرچیز با خود مشکل داریم.
ما هنوز در دور باطل انتخاب «نقشه ی مسیر» و «رهبریت» سرگردانیم. ارزش های مبارزاتی مردم ما یکی پس از دیگری از دست ما خارج شده اند و هنوز در مورد این که برای کدام ارزش پایداری کنیم و آن را به عنوان یک شاخصه درنظر بگیریم، مطمئن نمی باشیم.
وقتی نسبت به از دست رفتن ارزش هایی چون مقاومت هویت طلبانه ی کابل، شهدای مقاومت کابل، آرمان سه گانه ی آن ها (سهم در قدرت و بازسازی متناسب با شعاع نفوس، تعدیل واحدهای اداری،) سهل انگار و بی تفاوت بودیم، امروز بازتاب آن را علاوه بر ابهام روشنی که در خط مشی ما پدید آمده است، با معضل رهبریت نیز مواجه شده ایم. چراکه ما هنوز این اصل بزرگ و طلایی را زیرپا می گذاریم که افراد را باید با «معیار»ها و میزان باور و عمل شان به «ارزش»های مردم بسنجیم و نه برعکس.
ما ساده لوحانه روی افراد، چه به عنوان رهبر و چه روشنفکر و مبارز هزارگی تکیه می کنیم و پس از مدتی به آن ها وابستگی عاطفی پیدا می نماییم، طوری که رفته رفته اشتباهات و انحرافات و معامله گری های شان را نادیده می گیریم و حتا بعضی وقت ها آن ها را تأیید و توجیه می نماییم. این روند تاکنون آسیب های زیادی را به مبارزات مردم ما وارد نموده و روند دموکراتیزه شدن مبارزات برابری خواهانه و هویت طلبانه ی هزارگی را با رکود مواجه ساخته است.
این بی توجهی به ارزش های دموکراتیک مبارزات تاریخی مردم هزاره، باعث شده تا دچار تناقضاتی در اندیشه و عمل گردیم. شعار ما از تحمل پذیرش همدیگر حکایت دارد و افتخار به دموراسی باوری را به خود نسبت می دهیم، اما در عمل به پشتیبانی از افراد و جریاناتی برمی خیزیم که چه در گفتار و چه عمل هرگز به دموکراسی باور ندارند و هر روز بیرق تازه ای از نیروها و شخصیت های تاریخ گذشته و ضددموکراسی را برای مان می افرازند. چرا از چنین رفتار غیرمنطقی و نادرستی پیروی می کنیم؟ چون آنان را به عنوان رهبر خردمند و یا روشنفکر دل سوز در مغز خود نهادینه کرده ایم!! یعنی اصالت «فرد» در برابر اصالت «ارزش»ها.
اگر هرچه زودتر از این انحراف برنگردیم و دوباره اصل طلایی «ارزش»ها را به عنوان «معیار»ی برای سنجش «راه» و «رهبریت» مردم خود قبول نکنیم، روزی خواهد رسید که متحد شدن با سیاف و مسعود مانند دیگر عثب نشینی هایی چون اغماض از حقوق حقه ی خود، به تدریج به یک «ارزش» تبدیل شوند و بدین گونه «ارزش»های تاریخی ـ نیاکانی ما و به ویژه ارزش های گهربار مقاومت کابل را بدون هیچ دغدغه ای زیرپا خواهیم گذاشت، که در آن صورت مبارزه تنها به خاطر چسپیدن بدون دلیل و منطقی به رهبریت فردی ای که خودش باید پابند به دموکراسی و شایسته سالاری باشد، معنی و محتوای برابری خواهانه و دموکراتیک خود را به کلی از دست خواهد داد. چراکه رهبریت فردی دیگر اهمیت و ارزش خود را در مبارزه از دست داده است و اصولا با رهبریت متکی بر فرد نمی توان به هدف برابری خواهی دست یافت.