۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

بحران های هویتی فرا راه مبارزات دموکراتیک هزاره ها (3)


قسمت سوم
از آن پس که احساس نمودم بخش بزرگی از مغز و انرژی ام از توهمات جعلی «ملت» رها گردیده، با تمامی انرژی خود به تعمق در ­مناسبات سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی جامعه و نیز مطالعات آزاد تاریخی و به ویژه زدوبندهای پی درپی رژیم ها و گروه های سیاسی جامعه در همان دوره ی پرتنش و سرشار از پیوند وگسستی که تماماً بر مبنای قومیت صورت می گرفتند، پرداختم و هرلحظه که مطالعات خود را در این زمینه افزایش می دادم و یا رفتن بیش تر در متن حوادث جامعه، بیشتر از پیش پی می بردم که در اين کشور مناسبات غيردموكراتيك ژرفي که بر «تبعیض» و «بایکوت» بنایافته است، شیرازه ی روابط اجتماعی ـ سیاسی میان اقوام اين سرزمين را می سازد که اگر اندیشه ها و اقدامات براندازانه درصورتی که توجه خود را به آن روابط معطوف نسازد و درصدد از میان برداشتن آن ها نباشد، با کنار زدن رژيم هاي سياسي مستبد به مثابه ي روبناهاي جامعه ای با چنین ساختار و مناسباتی، هیچگونه تغييری را در مناسبات اجتماعی ـ سیاسی جامعه به دنبال نخواهد داشت. روابط و مناسبات سياسي ـ اجتماعيِ غالبی که مستقل از حاکمیت ها و حتا انگاره های فلسفی ـ سياسيِ شامل تئوری های طبقاتی، در عينيت جامعه حضور داشته و حتا به طور مسلط بر آن ها به تنظیم روابط جامعه ادامه می دهند و از گزند تغییرات سیاسی در امان هستند، كمتر توجه مبارزين و یا مدعیان روشنفکری غرق در تئوري هاي ذهني و کتابی هر دوره را به خود جلب نموده اند.
درک این واقعیت کار ساده ای نبود که در اين سرزمين حدود سه سده است «تاج و تخت» ارثيه ي بلارقیب حلقات انحصارگر و برتري جوي قوم پشتونی به شمار مي رود که به دلیل فقدان هرگونه پیوندی با تاریخ و تمدن این سرزمین، وادار گشته بودند تا برای «ابراز وجود» و «تثبیت هویت» خود به عنوان یک واقعیت نامأنوس در جامعه ی امروزی ما، میزان فشار بر بومیان را تا سرحد «نفی هویت» و «انکار وجودی»شان افزایش دهند. مسلم است که درک و فهم این مناسبات بیش از مطالعات و پژوهش های گسترده، نیازمند قرار گرفتن حضوری در متن مبارزات دموکراتیک و برابری خواهانه ای می باشد که مستقیماً به روابط درون جامعه ی ما ارتباط دارد تا عملاً و به طور عینی با بن بست های لاینحل انگاره های به اصطلاح «ملی» به مثابه ی یکی از موهومات ساخته شده توسط حاکمیت توسعه طلب، آشنا شویم. چراکه توسعه طالبان هویتی ـ سرزمینی در راستای تحقق «تمامیت خواهی» و داعیه های وراثت انحصاری تاج و تخت، ناچار از برقراری حاکميت قوم محوری (Ethnocentrism) بوده که انحصار كامل اهرم هاي سياسي، نظامي، اقتصادي و حتا فرهنگي ـ آموزشي و تاريخي را به اجرا گذارند تا تمامی طرح ها و برنامه های شان اتوماتیک مان در همان سو جریان بیابند. در این راستا تنها حلقات متشکل از افراد برخوردار از ایده ی «برتری جویی» قوم حاکم دارای حق فکر كردن، تصميم گيري و برنامه ريزي جهت تعيين و رقم زدن سرنوشت همه ی مردم می باشند.
ديگر اقوام (بومیان این سرزمین) عليرغم تمامی تلاش و سهمی که در تحولات جامعه و حفاظت و حراست از آن را داشته اند، جز انزوا و طردشدن از قدرت، سرنوشت ديگري براي شان تسجيل نگرديده و حتا جایی در گوشه ای از «هرم قدرت» نیز درنظر گرفته نشده بود. بنابراين و جهت موجودیت تضمینی برای بقا و تداوم حاکمیتی با چنین ویژگی هایی، نباید هیچ نقشي در اداره ی کشور و نظام اقتصادی ـ سیاسی و فرهنگی به بومیان محول نمایند. اين است که استعداد همه ي اقوام براي رشد، شکوفايي و توسعه ي اقتصادي ـ سياسي، همچنین ارتقای فرهنگي تمامی جامعه، نه تنها به کار گرفته نمي شوند که به خاطر هراس از آشکار گشتن تاریخ واقعی این سرزمین و نیز مطرح شدن خرده فرهنگ های اقوام بومی که نهایتاً مطالبی را که تاکنون به نام «فرهنگ ملی» به خورد جامعه داده بودند، با چالش جدی روبه رو نموده و در آینده به مانعی بزرگ بر سر راه برنامه های توسعه طلبانه ی آنان تبدیل خواهند شد. این است که گرایشات قومی ای که به منظور «بازشناسی هویت»ی بومیان صورت می گیرند، باید سرکوب شوند و هرگونه صدا و فریادی که مطالبات اجتماعی ـ سیاسی اقوام قربانی تبعیض را به میان می کشند نیز باید در نطفه خفه گردند. چراکه در فرهنگ و انگاره ی سیاسی ـ فلسفی توسعه طلبان هویتی ـ سرزمینی، تمامي اقدامات نجات بخش اقوام زيرستم كه در جهت مشارکت همگانی توده های مردم در تصمیم و مدیریت کشور و مآلاً ارتقا و توسعه ي سياسي ـ اقتصادي جامعه صورت مي گیرند، گامی مؤثر در جهت رسمیت یافتن «اقوام بومی» بوده که به شریک شدن در قدرت و تمامی نهادهای مدیریتی جامعه منجر گردیده و به همین دلیل در مدت زمانی نه چندان دور و دراز، به سد و مانعی غیرقابل عبور در برابر توسعه ی «قوم محوری» در تمامی نهادهای حاکمیت انحصاری آنان قد علم خواهند نمود. بنابراین در طول چند سده ی پایانی و به ویژه دهه های اخیر، تمامی اقداماتی از این قبیل «خيانت ملي» تلقي شده و به گونه ی رسمی و قانونی شديداً سركوب مي گرديدند که چنین روندی همچنان تا امروز ادامه دارد.
علاوه بر تبعيض و بايکوت اقوام بومی میهنِ نیاکانی ما، به دليل استیلای انديشه هاي پوسيده ي زن ستیزانه ای که تراوش یافته ی نظام قبایلي بوده و بر مغز سلطه گران حدود سه سده ی اخیر کشور مسلط گشته است، «زنان» جامعه ي ما نيز از روند مشارکت در امور اجتماعی ـ سیاسی و اقتصادی ـ فرهنگی، کنار گذاشته شده که بدین ترتیب عذر بيش از 80 درصد شهروندان کشور از سهم گيري در تصميم و اجراي امور کشوري خواسته شده بود. اين سرآغاز تحقيقات تازه اي بود که از حدود 20 سال گذشته آغاز كرده ام و از آن پس بنا به درک تازه ای که از اوضاع یافتم، همه ي مطالعاتم را روي دو قرباني تبعيض، يعني «اقوام» و «زنان» متمرکز نمودم که تدريجاً و با تکميل شدن، آن ها را بيرون خواهم داد.
به همین دلیل، اینک و در این نوشته تلاش خواهد شد که به مسائل هزارگی (قومیت) که درواقع سرنوشت خود من نیز به ­آن گره خورده است، بپردازم تا به سهم خود گرهي از معضلات معرفتي جنبش دموكراتيك و برابري خواهانه ي «اقوام» و مشخصاً روند درک و فهم پديده ي «قوميت» و ایجاد باور به آن به مثابه ی مبرم ترین نیاز مبارزاتی جنبش دموکراتیک مردم خود، برداشته باشم. مسلماً این تنها یک کار مقدماتی و به اصطلاح، درآمدی خواهد بود بر موضوع که در آینده و با پژوهش های بیشتر خودم و نیز دیگر مبارزین و نیروهای فکری هزاره، به آن غنا و عمق بیشتری داده شود. به عبارتی، از این پس باید موضوع «قومیت» و پژوهش های «هزارگی» را به مثابه ی یک رشته ی مطالعاتی مورد نیاز و پیوند یافته با تمامی ابعاد و جوانب زندگی و مبارزاتی مردم ما، پی گرفته شده و «انرژي» و «زمان» بيشتري را صرف آن نماييم تا آن حلقه ی مفقوده ای که انگیزه بخش «مبارزات دموکراتیک» مرم ما به شمار می رود، از متن «اوهام جعل شده»، تحریفات ساخته و پرداخته ی حاکمیت قوم محور و ابهام و تاریکی­هایِ سایه انداخته بر مبارزات، بیرون کشیده شود؛ تا از سویی راه مبارزات دموکراتیک و برابری خواهانه ی مردم ما هموار گردد و از دیگر طرف، انگاره های تراویده از متن عمل، از عمق و ارتقای کیفی برخوردار شوند.
سخن گفتن در مورد «هویت» و به ویژه «هویت قومی» که مقوله ای پیچیده، گسترده­ و درعین حال از مباحث داغ، گنگ و حتا سردرگم کننده ی دهه های پایانی سده ی بیستم بوده و از آن پس بخشی از سرشناس ترین دانشمندان و کارشناسان علوم اجتماعی و مردم شناسان نامی را به خود مشغول نموده است، کار چندان ساده ای نمی باشد. به عبارتی دیگر، پیچیدگی موضوع از سویی و مقاومت بخشی از جریانات سیاسی ـ قومی و حتا کارشناسان متمایل به چنین قدرت هایی در برابر مطرح شدن انگاره های قومی، آن هم در عصر «جهانی سازی» امپریالیستی (به جای «جهانی شدن» به مثابه ی یک روند تکاملی جوامع بشری) و زمانه ای که دیکتاتوری های قومی دارای موجودیت مقتدری در جوامع متعدد بشری می باشند، روند «بازشناسی قومی» به مثابه ی عناصر عمده ی «ملت یگانه»ی فردا را با چالش و حتا ممانعت جدی مواجه می سازد. «دیکتاتوری های قومی» کشور ما که در مجموع جریان سیاسی برخوردار از ویژگی های «توسعه طلبی»، «تمامیت خواهی» و «انحصارطلبی» بوده و از حدود سه سده به این سو در کشور ما قهراً و غصباً برسر قدرت نشانده شده، نسبت به گرایشات «قوم گرایانه» به مثابه ی واکنش و پاسخ منطقی و ضروری به «قوم محوری» حاکم، از آغاز استیلای شان بر این مرز و بوم بسیار حساس بوده و هستند. زیرا برخورداری «انگاره های قوم­ گرایانه» از ویژگی «بن بست شکنی» و راهگشایی فکری ـ مبارزاتیِ جامعه ی چندقومه، عملاً به ارتقای مضاعف آگاهی اقوام ستم کشیده و قربانیِ تبعیض انجامیده و خیزش محتوم آنان را در برابر سلطه های فاشیستی درپی خواهد داشت و حتا زنگ خطر برقرار شدن نظام دموکراتیکِ عاری از تبعیض برای نظام ستم گر حاکم خواهد بود.

ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

لطفا ما را با استدلال و نظرات علمی خود یاری رسانید