۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

ايران و پاليسي رقابت منطقه اي


قسمت نخست
با گسترش روزافزون دامنه ی درگیری های مسلحانه در منطقه که به بهار نرم و خوش فرجام عربی چهره ای دیگر بخشید، تأمل و دقت زیادی را برای شناخت عمیق تر این تنش های خونین برانگیخت. برخی خوش باوری نخستین شان را نسبت به آن نسیم دل انگیز اولیه مورد بازنگری قرار دادند و برخی دیگر در اوج حیرت فزاینده غلتیده و سردرگم و سرگردان به هر اطلاعات نادرستی چنگ انداخته تا بتواند به تبیین و تحلیل این وضعیت نایل آید. در این میان حاکمیت «ولایت قبیح» ایران که دستش در پس تمامی خشونت ها و خون ریزی های دامنه دار منطقه قرار داشته است، با تمامی توان وارد معرکه گشته و با استخدام هزاران فرد در کشورهای منطقه سعی می کند تا رسانه ها و فضای مجازی را به­تسخیر کامل خود درآورده و مانند همیشه با پخش اطلاعات دروغین و فریبنده، چهره ی واقعی رخدادها را به­گونه ای منقلب و خلاف واقعیت نمایان سازد و با فرو نمودن بخش بزرگی از مردم در نگرانی گسترده و سپس اغفال آنان، سعی نماید تا آنان را درگیر این جنگ ها نماید. به عبارت دیگر این که، رژیم ایران با هزاران کاربر انترنتی ای که در استخدام گرفته و به اصطلاح خودش سپاه سایبری اش را جهت یورش بر اذهان عمومی مهیا و آماده ساخته است، تلاش گسترده ای را جهت جااندازی فورمول جنگ شیعه ـ سنی دارد. بر همین اساس تمامی کنش ها و مطالبات سیاسی مردم عراق و سوریه را تحریف نماید و آن ها را در فورمول خودش حل نماید. در این میان عده ای ساده لوحانه و به دلیل اثرپذیری از یورش تبلیغاتی ایران، سعی می نماید تا ستم ها و خودمحوری های مستبدینی چون خاندان اسد و یا مالکیِ زیرفرمان سپاه قدس ایران را که در سمت و سوی امپراتوری شیعی خامنه ای پیش می روند، لاپوشانی نموده و تنش های آزادی خواهانه ی مردم را صبغه ی مذهبی دهد تا بر جمعیت فریب خورده ی جمع شده شده زیر چترش بیفزاید.
به عبارت روشن تر، وضعیت کنونی خاورمیانه که در واقع جز تداوم نسیم روح افزای بهار دموکراتیک عربی نبوده، با دخالت رژیم جنایت کار و آزادی ستیز «ولایت قبیح» و پشتیبانی بی دریغش از رژیم موروثی و مستبد «خاندان اسد»، وضعیت منطقه در خشونت و ابهام غرق گردید. حمایتی که نهایت آن حراست از نظام مستبدمذهبی حاکم بر ایران می باشد، با تبلیغات فریبنده ای که سعی می گردد تا تمامی خیزش های حق طلبانه ی مردمان زیرستم منطقه، از سوریه گرفته تا عراق و بحرین، همه را به سوی جنگ پلید مذهبی شیعه ـ وهابی تغییر جهت دهد و به دنبال آن سراسر منطقه را وارد رویاروییِ شیطانی ای نماید که لحظه ای خون ریزی اش متوقف نگردد.
به راستی اگر حاکمیت غیرمنتخب حزب بعث و خاندان اسدِ حاکم بر سوریه که اکثر قریب به اتفاق مردمش حنفی مذهبانِ دارای گرایش سکولاریستی بوده، مانند حاکمیت تونس به اعتراضات مسالمت آمیز ماه های اول تن می داد و به خواسته های مردم احترام می گذاشت و با این روش اصولی جلو جنگ و خون ریزی را می گرفت، آیا فرصت آن پیدا می شد تا نیروهای سلفی از لیبی، عراق و دیگر کشورهای عربی به بهانه ی جنگ مذهبی وارد سوریه شده و نیروی قابل توجهی را تشکیل دهند؟ این نیروها که در ماه های گذشته ی قیام مسلحانه ی مردم، از 10 درصد کل نیروهای اپوزسیون تجاوز نمی کردند، اینک اما به طور فزاینده ای درحال مقتدرشدن هستند. به­راستی کدام روش، ترفند و یا انگیزه ای باعث گشته تا سلفی های تندرو به موقعیت کنونی دست یافته، طوری­که درحال حاضر حدود 30 درصد کل نیروهای مقاومت ضد اسد را تشکیل می دهند؟ آیا رژیم ایرانی که با عمده نمودن فورمول «شیعه در برابر سنی»، قیام دلیرانه و حق طلبانه ی مردم سوریه و عراق را به طور فریبانه ای به ضدیت با شیعه و شیعیان تعبیر می­نماید، خود زمینه ی تجمع نیروهای سلفی در سوریه و تشدید نمودن انگیزه ی ضدشیعی آنان، چنین زمینه ای را مهیا نساخته است؟ آیا اقدامات رذیلانه ی حکام ددمنش ایران مبنی بر عمده نمودن تضاد شیعه ـ سنی، نهایتاً منجر شکل گیری تنش گسترده ی شیعه ـ سنی در سراسر کشورهای اسلامی با محوریت ایران نخواهد گردید؟ واقعا چه نقطه ی مثبت و مترقی ای در حاکمیت موروثی ـ خاندانیِ اسد دیده می شد که باید نیروهای حزب الله لبنان و رژیم مستبد «ولایت قبیح» در کنار نظام دیکتاتور اسد قرار می گرفتند و آن را به جنگی با «محوریت شیعه» در برابر سلفیت تبدیل نمایند؟ مگر شکل گیری این محوریت شیطانی به خاطر هم سنخی نظام های ایران و سوریه در ماهیت استبدادی و آزادی ستیزی شان نمی باشد که این حاکمیت ها به خاطر هراس از خیزش مردم سعی می نمایند تا آن را به جنگ مذهبی تفسیر کنند؟ خوب، حساب گروهک لبنانی موسوم به «حزب الله» از این محاسبات جداست و این نیرو اینک به گروه تروریستیِ مزدوری تبدیل گشته که در برابر پول پروژه ی آدم کشی و انفجار می گیرد و حاضر به انجام هرنوع اقدام تروریستی در سراسر جهان می باشد. دقیقا برای همین است که اینک توسط پول در استخدام دو رژیم سوریه و ایران درآمده است.
حال و با توجه به رویکردهای تروریستی، آزادی ستیز و سرکوب گرانه­ی نظام خودکامه ی «ولایت قبیح» که دیگر حتا کودکان خردسال از ماهیت آن ها باخبر شده اند، برخی از عناصر و عمال این رژیم ضدبشری ادعا می کنند که ایران حق حاکمیت کشورها و همسایگان را رعایت نموده و به آن ها احترام می گذارد.
اگر از ادعاهای سراسر دروغ و بی شرمانه ی مسوولین حاکمیت مستبد موسوم به «ولایت قبیح» مبتنی بر عدم دخالت در امور داخلی کشورها و به ویژه امور داخلی همسایگان که بی پروا آن ها را در هر گوشه ی جهان ابراز می دارند، بگذریم و پشت گوش شان اندازیم، سفرای این رژیم در کشور ما بارها طي مصاحبه هايي، عوام فريبانه اعلام داشته اند که ايران هرگز وارد رقابت هاي افغانستان و منطقه نشده بلکه خواهان مشارکت در جهت بهبود وضعيت امنيتي کشورهاي همسايه مي باشد. شاید چنین ادعاهای کاملاً دروغی بتوانند بعضی افراد ساده لوح را اغوا نمایند و دچار حیرت و سردرگمی در رابطه با پذیرش و یا رد چنین ادعاهایی گردند، اما درک واقعیت ها و نیز تصمیم در مورد چگونگی برخورد با چنین رژیمی برای مردم و نیروهای مبارز برخوردار از چنددهه تجربه ی رویارویی با ترفندهای متنوع این گونه حاکمیت ها، کار چندان مشکلی نخواهد بود.
به هرحال با گشت و گذار میان مردم متوجه می شویم که مردم هزاره (گذشته از عناصر و جریانات شناخته شده ای که هم دین را منبع درآمدهای مالی و اغفال مردم می دانند و هم از آخور ایران نشخوار می کنند) رژیم توسعه طلب و خونریز ولایت قبیح را به خاطر سه دهه دخالت مستقیم در امور داخلی ما و به ویژه این که زمینه ساز بدترین جنگ های داخلی و کشتار در هزارستان باسنان بوده است، هرگز از خاطره ی خود حذف نکرده و مآلاً سخنان مسوولین و مقامات این حاکمیت آزادی ستیز را به پشیزی هم نمی خرند و به قول مشهور، مردم هزاره «دم خروسِ» دخالت عینی و چنددهه ای ایران1 در امور داخلی ما را نسبت به قسم های حضرت عباسی شان، ترجیح می دهند و عمدتاً بر آن واقعیت ها تکیه می نمایند. به همبن دلیل نیز، وقتي ما چنین ادعاهایی ­را در ميان مردم بازگو نموديم، بخش ­زيادي از آنان در کوچه و بازار برافروخته شده و رژيم ­ايران را يکي از دروغ گوترين حاکميت­ ها با مناسباتی شدیداً ديکتاتورانه ی حاکم بر آن، تلقی نموده که نسبت به اصول ­انساني و قوانين ­اسلامي و بين المللي کاملاً بي باور مي باشند و بی شرمانه از دین به مثابه ی ابزاری برای فریب توده ها استفاده می نمایند.
مردم را هرکجا که ملاقات نمودیم، هرکدام خاطره ی تلخ و يا دليلي که از یک واقعیت عینی و یا رخدادی شخصی نشأت می گیرد، در رابطه با ادعاي خود مبنی بر جنایت کار بودن این نظام ضدانسانی بيان مي داشتند. همين علت باعث گردید تا با مروری کوتاه بر حافظه و خاطره ام (تجاربی که اغلب خودم درگیرشان بوده ام)، به طور مختصر و تنها در محدوده ي يک مقاله، به بررسي ماهيت و کارکرد واقعي اين ­رژيم در رابطه با رقابت هاي منطقه اي و مداخلات در امور داخلی کشورها که حکم حیات و بقا را برایی این رژیم دارد، بپردازم و بدین گونه واقعیتها و رخدادهای مرتبط با رویکرد و کارنامه ی سیاسی ـ استخباراتی نظام مستبد مذهبی حاکم بر ایران را روشن تر گردند و نقاب های فریب از چهره ی این رژیم ضدبشری برگرفته شوند. در این راستا است که ماهیت واقعی این نظام سیاسی توسعه طلب و مداخله گری که خودش هرگز ادعای صدور انقلاب (دخالت در امور کشورها) را انکار نمی کند، برای همگان آشکارتر شود.
برای درک بیشتر و بهتر ماهیت فاشیستی این رژیم که مبتنی بر سه اصل «توسعه طلبی»، «تمامیت خواهی» و انحصارگری» می باشد، باید نخست چگونگی روی کار آمدنش را مورد بررسی قرار دهیم تا بفهمیم که رویکرد توسعه طلبی و مداخله گری این نظام ضدمردمی از ابتدا مدنظر دارو دسته ی خمینی و حزب موسوم به جمهوری اسلامی بوده است. یعنی حکام شدیداً مستبد کنونی ایران از همان روزهای نخستین پيروزي انقلاب ­شکوهمند ضدسلطنتي مردم ­ايران، پروژه هاي متعددی جهت­ «انحصارقدرت» توسط کسانی که بعدها به قدرت یگانه و بلارقیبی در کشورشان تبدیل شدند و تمامی اهرم های قدرت را در انحصار کامل خود قرار دادند، روي دست گرفته شد و با موج سواری زیرکانه،­ سرنوشت و اختیار انقلاب مردم به دست آخوند­های سیاست باز و بی باور به دین، افتاد. اين برنامه با پرونده سازي های بی شرمانه و برانگيختن احساسات ­مردم عامی عليه نيروهايي که از سال ها پيش بار مبارزه عليه سلطنت خودکامه ي محمدرضا را بر دوش مي کشيدند، به سرکوب خونین آنان پرداخته و بدین گونه تدريجاً آنان ­را از صحنه کنار زده و روز به روز پايه هاي ­حاکميت استبدادی و فرقه ی آخوندیستی خود را تقويت نمودند. در اين­ مسير چنان ستمگرانه و با سنگدلي به قتل عام، اعدام هاي دسته جمعي و شکنجه هاي متنوع دست يازيدند که کمتر کشوري (به استثنای برنامه ی هلوکاست نازی ها، کشتار و اعدام های استالین و نسل کشی مردم هزاره توسط عبدالرحمان در افغانستان) در تاريخ را مي توان یافت که از اقدامات ددمنشانه و جنایت کارانه ای همانند این حکام عقده ای برخوردار باشند.
اين رژيم که مبناي شکل گيري اش را تمایلات توسعه طلبانه ای که با گسترش دامنه ی نفوذش در منطقه ی خاورمیانه، آسیای میانه و همسایه های دورادورش و مشخصاً بازی نمودن نقش ژاندارم برسر همه ی منطقه مي سازد، اساساً به عنوان نمایندگان بزرگ ترین قدرت جهانی (امریکا) نقش حافظ منافع امریکا در منطقه قرار داده شدند. مسلماً امریکا برای گسترش نفوذ خود و نیز برخورداری از کنترول بیشتر بر منطقه، نخست باید رژیم های متعددی را در خاورمیانه و حتا افریقا و امریکای لاتین با تنش های جدیِ داخلی مواجه سازد تا برای رهایی از آنان به دامن خودش پناه بیاورند. مجری این برنامه های مداخله جویانه و ویران گر، رژیم داوطلب آخوندی بود که با تاکیتیک «صدور ­انقلاب»ی که در عينيت و عمل چيزي جز «صدور تروريزم» و ایجاد جنگ های داخلی در کشورهای منطقه نبود، به مثابه ی اقدام محوری به منظور رویاروی نمودن حاکمیت های هدف با گرفتاری های امنیتی، به اجرا درمی آمدند. این اقدام درواقع پیام هشدارآمیز امریکا بود که حتا به طور غیرمستقیم به رژیم های زیرقیمومیت خود می داد و آنان را از رفتارهای دور از انتظار و خواست امریکا، برحذر می داشت. 
ادامه دارد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

نکات قابل تأمل در مورد «کوچی» و کوچی گری


مسأله ی کوچی و کوچی گری یکی از معضلات عمده ای است که کشاورزان کشور را طی بیش از یک سده دچار مشکل نموده و امروزه به ابزاری سیاسی و اهرم فشاری در دست حلقات خاصی تبدیل گشته است.
با آن که وضعیت این معضل از لحاظ حقوقی و ارزش های دموکراتیک روشن بوده و به راحتی می توان برای آن راه حل منطقی و انسانی یافت، اما به دلیل پررنگ بودن بُعد سیاسی آن که آشکارا تأمین کننده ی منافع سیاسی قوم­پ حاکم می باشد، از سوی مسوولین دولتی کمتر علاقه ای برای حل آن دیده می شود. در این جا لازم دیده می شود تا چند نکته ی عمده در رابطه با معضل کوچی را مورد بررسی گذرا قرار دهم. این نکته ها قرار زیر هستند:
1- کوچی (Nomad) به لحاظ تعریف به کسی گفته می شود که زندگی و معیشتش در جایی ثابت نبوده و هرگز مانند کشاورزی، دامداری، دکان داری و یا هرکار تولیدی ـ تجارتی دیگری به محلی برای کسب نیاز نداشته بلکه برای تأمین نیازهای زندگی، درحال حرکت (کوچ کردن) فصلی می باشد. بنابراین، کوچی به تمامی کسانی اطلاق می گردد که در فصل های مختلف سال برای تأمین معیشت و انجام کار (عمدتاً مال داری) از جایی به جای دیگر در حرکت (Mobile) می باشند. می بینیم که نکته ی مهمی در این تعریف گنجانیده شده و آن نامعین بودن «قومیت» چنین اجتماعاتی است. یعنی، کوچی می تواند به مردم هزاره، تاجیک، ازبک، پشتون و هر قوم دیگری اطلاق شود که طی جابه جایی های ییلاقی به زندگی می پردازند. چنان که در هزارستان و ترکستان (شمال کشور)، بدخشان و... چنین روش زندگی ای هم اکنون نیز جریان داشته و در فصل های نامناسب (ازنظر آب و هوا) دست به کوچ می زنند، اما این که آنان به جاهای دیگر (مناطق گرم سیر) رفته نمی توانند و در واقع نمی گذارند، خود سوالی است اساسی که باید مسوولین دولتی به آن پاسخ گویند و پژوهش گران نیز به آن بپردازند.
2- در کشور ما و همین طور بسیاری از کشورهایی که در آن ها دام داری به عنوان یک پیشه و اشتغال وجود دارد، نقاطی به عنوان چراگاه (علفچر یا مالچر) تعیین شده اند که به دلیل همگانی بودن شان، همه ی مالداران کشور بدون امتیاز و تبعیض حق استفاده از آن ها را دارا می باشند. نکته های برجسته در این مورد عبارتند از عدم صلاحیت افراد و جمعیت های مالدار در تملک شخصی و یا قومی این چراگاه ها، رعایت عرف مناطق در رابطه با نحوه ی استفاده از این چراگاه ها، درنظر گرفتن حق اولویتِ مالداران همجوار، و دقت در عدم پامال شدن حقوق مالکیتِ زمین داران بومیِ همجوار این علف چرها.
علفچرها جزء منابع طبیعی (روی زمین) مانند آب‫ و جنگل‫ بوده و متعلق به دولت (بیت المال) می باشند. بنابراین، مناطق مسکونی و زمین­های اطراف آن که جزو تملک زمین­داران کشاورز به­شمار می­روند، نباید در چنین قالبی گنجانیده شوند. دولت مکلف است تا علاوه بر جلوگیری از «به ملکیتِ شخصی درآمدن» چراگاه های عمومی، چه به طور فردی و چه اجتماعی، قاعده ی انسانی و اسلامی «لاضرر و ضرار» را به اجرا گذارد. یعنی استفاده از این چراگاه ها منجر به آسیب رسیدن به بومیان ساکن در همسایگی چراگاه ها و نیز زمین هایی که در مسیر آن قرار دارند، نگردد. برای این کار، باید حق اولویت هر چراگاه عمومی به مالداران نزدیک به آن داده شود تا هم به لحاظ شرعی و هم از نقطه نظر عرف، حریم زمین ها و عدم آسیب رسانی به آن ها رعایت گردند.
بنابراین، چریدن دام های مردم دوردست در چراگاه های مرکزی (هزارستان باستان) و شمال کشور که بخش عمده ی کسب معیشت مردم آن به دلیل کمبود زمین و آب ناشی از رشد جمعیت این مناطق، متکی بر مالداری می باشند، نوعی تجاوز به حریم خصوصی دیگران تلقی گردیده که باید و به طور حتم حق اولویت در استفاده از چراگاه ها به همسایگان نزدیک این چراگاه های عمومی داده شوند. در غیر این صورت و آن گونه تاکنون صورت می گیرد، اقدامی است کاملاً غرض ورزانه و غیرمنطقی که آشکارا حق ساکنین بومی در استفاده از زمین های شان را پامال نموده است. چون وقتی کوه های این مناطق حتا تکافوی دام های ساکنین بومی را ننماید، رهسپاری گله های بزرگ کوچی های مناطق دور دست جنوبی و مشرقی کشور به این مناطق، نوعی آسیب رسانی به اقتصاد و معیشت دهقانان و مالداران بومی به شمار رفته و کاملاً ناقض ماده‫ی 14 قانون اساسی می باشد. در این ماده به صراحت ذکر گردیده است که، «دولت برای انکشاف زراعت و مالداری، بهبود شرایط اقتصادی، اجتماعی و معیشتی دهقانان و مالداران و بهبود زندگی کوچیان، در حدود بنیه مالی دولت، پروگرامهای مؤثر طرح و تطبیق مینماید...» در این ماده هر سه قشر دهقان و مالدار و نیز کوچی مورد توجه قرار گرفته اند (البته با اولویت یافتن کشاورز و مالدار)، اما در عمل و به اصطلاح اجرای قانون که همیشه در این کشور با آن مشکل داریم، قشر دوم (کوچی ای که اینک به قوم پشتون منحصر گشته) چنان عمده شده که دهقانان و مالداران را آشکارا قربانی منافع کوچی نموده اند. مسلماً جناح هایی که طرفدار غائله سازی و استفاده ی ابزاری از کوچی ها برای منافع سیاسی خودشان هستند، با استناد به تنها بخش کوچکی از این ماده، یعنی بهبود وضع کوچیان، تلاش می ورزند تا قشر بزرگ جامعه (کشاورز و مالدار ساکن) که ماده‫ی 14 به آن اهمیت و حتا اولویت داده است، را تحت الشعاع قرار دهند.
این امر که تبارز نوعی امتیازدهی و رجحان بخشیدن به قشری از جامعه می­باشد، نقض کننده‫ی ماده‫ی 22 قانون اساسی کشور بوده که اعلام می‫دارد، «هرنوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است...». این رفتار غیرقانونی و مبتنی بر ارفاق و تبعیض است که همه ی باورمندان به دموکراسی واقعی در کشور را نسبت به مسأله حساس نموده و اصرار و پافشاری آنان در رفتن کوچی ها بر زمین کشاورزان و مالداران بومی ساکن، دچار حیرت می نماید که چرا برای تحقق آن باید مواد مختلفی از قانون اساسی نقض گردند و حتا باعث شود تا خون هایی به ناحق ریخته شوند؟
مسأله ی بهبود و اسکان کوچی ها که ماده ی 14 قانون اساسی روی آن تأکید دارد، امری است ضروری و شدیداً انسانی که بیش از همه، کشاورزان و مالداران کشور بر آن مصر هستند. این امر برکسی پوشیده نیست که زندگی تحمیل شده بر کوچی ها سرشار از رنج و مشقت توأم با تحقیر می باشد. این نوع زندگی نه تنها به ارتقا و رشد علمی، فرهنگی، تربیتی و مآلاً رفاه و آسایش اجتماعی و تکامل جامعه ی ما در مجموع، نخواهد انجامید که خود مانع عمده ای است بر سر راه تکامل و امنیت جامعه. مسلم است که چنین زندگی ای، حس ترحم هرانسان باوجدان را برمی انگیزد و هر شرافتمندی را وا می دارد تا برای اسکان دادن آنان تلاش ‫نماید. بنابراین، آن بخش از ماده ی 14 که از اسکان کوچی ها یاد نموده، باید بنا به نیاز مبرمش فوری به اجرا گذاشته شود و امر ساکن شدن کوچی ها را تحقق بخشند تا زمینه ی اشتغال سالم و انسانی، همچنین آموزش و پرورش آنان مساعد گردد. در این راستا سوال مهم این است که چرا به جای پرداختن به برنامه ی مدرنیزه کردن مالداری کوچی ها، بر زندگی پرمشقت و همیشگی راهپیمایی هزاران کیلومتری شان که تنها جهت پرورش تعدادی گوسفند و بز انجام می یابد، مهر تأیید می زنند و بر آن اصرار دارند؟ و آیا می شود برای تطبیق بخشی از قانون اساسی، بخش دیگری را نقض نماییم و حقوق اکثریتی را زیرپا کنیم؟ گرچه چنین توضیحی علی‫رغم ضرورتی که به آن دیده می شود در قانون اساسی گنجانیده نشده است، اما در ماده ی 30 اعلامیه ی جهانی حقوق بشر که قانون اساسی کشورمان بر رعایت آن تأکید نموده، آمده است که، «هیچ یک از مقررات اعلامیه ی حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولت یا جمعیتی یا فردی باشد که به موجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادی های مندرج در این اعلامیه را از بین ببرد و یا در آن راه فعالیتی بنماید». این بدان معناست که ما حق نداریم قانون خود را طوری تفسیر کنیم و یا در اجرای آن دچار عوام­فریبی و تبعیض گردیم که به­نفع جمعیتی خاص انجامیده و بسیاری دیگر را از داشتن حقوق طبیعی و انسانی شان محروم نماییم.
2- این که ادعا می شود فرمانی موجود است که به کوچی ها حق می دهد تا به هرنقطه ای از کشور و به ویژه هزارستان باستان بروند، نخست این مدعیان باید فرمان یادشده را برای همگان ارائه نمایند. حال اگر این فرمان متعلق به پادشاهی یا صدراعظمی باشد، دراین صورت باید موضوع را به لحاظ حقوقی مورد بررسی قرار دهیم. یعنی این که، باید ببینیم اصول حقوقی پذیرفته شده ‫ی ملی و بین المللی در مورد آن چه نظری دارد. مسلماً علم حقوق می گوید که درصورت وجود فرمانی از سوی یک شاه، از آن جا که نظام شاهی، غیرمنتخب و وراثتی است، فرامین، قوانین و احکام شاه و نهادهای دولتی اش جبراً تا زمان حاکمیت شاه و بقای نظام شاهی نافذ می باشند و هرگز ساری به نظام‫های بعدی نبوده، مگر این که توسط وارثان حاکم آن شاهان و یا نهادهای قانونی و منتخب مردم احکام و فرامین یادشده را مورد تأیید مجدد قرار دهند. بنابراین نمی توان احکام و فرامین شاه های گذشته را تنها به خاطر نافذ بودن شان در دوره های خودشان، در زمان حاضر نیز همچنان معتبر به شمار آوریم.
مورد دیگر، ادعایی است مبنی بر صدور چنین فرمانی توسط یعقوب خان حاکم محلی در آغاز قرن چهاردهم هجری شمسی. مسلماً چنین فرامینی هرگز از صلاحیت انفاذ و اجرا برخوردار نمی باشند، چراکه در حاکمیت های شاهی فرامین مختص شاهان است. وآنگهی، درصورت وجود هرنوع فرمانی دراین خصوص، بهتر است تا آن را در روشنایی قانون­اساسی موجوده به عنوان یگانه مرجع قانونی کشور به بررسی گیریم. در این خصوص ماده ی 162 قانون­اساسی کشور صراحت دارد که، «... با انفاذ این قانون اساسی، قوانین و فرامین تقنینی مغایر احکام آن ملغی میباشد...» یعنی این که، غیر از آن چه در قانون اساسی فعلی موجود بوده و یا مغایر آن باشد، هیچ قانون و فرمانی مدار اعتبار نبوده و لذا نافذ هم نمی باشند. بر این اساس، دیگر نیازی نیست تا فرمان های بی اعتبار و غیرنافذ گذشته، غرض ورزانه مطرح شوند و عده ای ساده لوحانه درصدد گرفتن حکم لغو آن ها باشند. این بدین معناست که درصدد بی اعتبار نمودن چیزی تلاش نماییم که قبلاً و توسط یگانه قانون پایه و بنیادی کشور (قانون اساسی) لغو گردیده است. چنین اقداماتی، عاملین اصلی تنش ها و تشنجات موجود که در واقع مانع تراشان اصلی اسکان کوچی ها نیز می باشند، را ذی­حق تلقی نموده و آنان را به ناز و اداهای حق به جانبی بکشانیم. یعنی، با لغو شدن تمامی فرمان های ظالمانه و مغرضانه ی گذشته توسط قانون اساسی کنونی، دیگر هیچ کس و گروهی در رابطه با مسأله ی کوچی از پشتوانه ی حقوقی و قانونی برخوردار نبوده و اقدامات غائله سازانه ی آنان در تحریک و اعزام مجدد و مکرر کوچی ها به مناطق دیگر کشور نیز فاقد مشروعیت می باشند. این است که به جای اعتراضات از نوع گذشته، از این پس باید با چنین کوشش هایی برخورد قانونی صورت بدهیم و آنان را به نقض قانون اساسی کشور متهم کرده و از این زاویه با آنان برخورد نماییم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

«بحران هویت» فرا راه مبارزات دموکراتیک هزاره ها (5)


قسمت پنجم 

به راستی در پروسه ی پس از رهایی، با توجه به اِعمال درازمدت و پیگیر ستم، بایکوت و تحقیر علیه مردم هزاره، خود ما باید انتظار چه پیامد و نتیجه ای را از پژوهش ها و «مبارزات قومی» خود داشته باشیم؟ یا این که اگر خود «استحاله گران» با استفاده از روش های عقلانی و به طور منصفانه به داوری نشينند، بهتر نیست تا به واقعیتِ زایل شدنیِ اثرات استحاله گری در اثر مبارزات «هویت طلبانه»، و نیز دگردیسی های سیاسی ـ اجتماعی و باالتبع تحولات ذهنی ستمدیدگان دیروز، تن دهند و به توان مندي بازآفريني «انسانيت» و «هويت» توسط «انسانِ» خودآگاهِ مبارز، ایمان بیاوردند و توقعِ داشتن بردگانی تسلیم شده ی همیشگی را یک باره از ذهن خود دور ­نمایند؟ همین طور با درنظر گرفتن رنج ها و مصایبی كه ما طی اجراشدن و سپری نمودن پروژه ی «استحاله گری» بر خود، كشيده ايم، پيشاپيش باید و به طور حتم به بازتاب فوران خشم بردگان رهیده از زیر ستم و ساطور استیلاگران، به خوبی آگاه می بودند و به قول ژان پل سارتر، «وقتی دهان بند را از دهان های سیاه برگرفتید، چه امیدی داشتید؟ که مدح شما را سر دهند؟ سرهای پدران ما را که با زور تا به خاک خم کرده بودند، آیا گمان می کردید هرگاه بلند شدند، در نگاهشان تحسین و ستایش خواهید خواند؟».4
اینک که پس از چندسده ستم و سکوت، هزاره به یُمن مقاومت ضداشغال گران روسی و سپس مقاومت فوق تصور هویت طلبانه­ی دهه ی هفتادِ كابل، جرأت فکر کردن جدی به «خود» و سپس نگارش آن ها و درباره ی دیگر «خودی»ها را یافته است، باید هم تمامی نوشته هایش سرشار از تحلیل و کندکاو رنج و ستم های زیاد و درازی باشد که طی حدود سه سده ی گذشته و با روش های گوناگونی بر او و هم تبارانش روا داشته اند. او که فراتر از توقع و انتظارات واهی استیلاگران، برای همیشه بردگانی با ذهنیت های بسته و روانی الینه شده باقی نمانده و اینک كه تصمیم به تحلیل وضعیت تاریخی و کنونی خود و ثبت آن ها را گرفته است، ناچار از درج گوشه هایی از درد و ستم و رنج و تبعیض روا یافته برخود و هم تبارانش می باشد. چراکه نه نیاکان هزاره عمرشان را در خلأ بی افتخاری و يا بی همتی گذرانیده اند تا هنگام مرور تاریخ سرشار از عزت شان، سراپای نوادگانش را غرور و حس میهن پرستی فرا نگیرد. بررسی وضعیت کنونی که ثمره ی حدود سه سده ستم و تبعیض و بایکوت و نسل کشی هزاره ها است، بیان گر آن است که هزاره ها در این مدت به خاطر تجاوزات پیگیر ناقلین کوه های سلیمان، هرگز آسودگی را در زندگی شان نیازموده اند، اما هرگز چیزی به نام توقف مقاومت و تعطیلی مبارزه را در این تاریخ نخواهید دید. این تاریخ سرشار از ایستادگی در برابر تجاوز و ستم است که به نسل رهیده ی امروزی انگیزه ی مبارزاتی خواهد بخشید و چیزهای زیادی از رزم و نبرد نیاکانش برای نگارش به دست خواهد آورد. باید هزاره به طور کامل از انسانیتش تهی شده و به منزله ی یک حیوان بی احساس درآمده باشد که بتواند به سادگی از همه ی آن ستم و نابرای ها، علیرغم غیرقابل تحمل بودن شان، چشم بپوشد. از همه رنج آورتر آن که برای خوشایندی مقتدران کنونی، داستان های مدرن بسازند و برای خدشه وارد نشدن به امنیت کشور، سکوت فداکارانه را پیشه نمایند و از این رهگذر خود را مردمانی آرام و بی زیان معرفی نمایند! یعنی مطالبه ی حقوق پامال شده ی خود را با دریوزگی و التماس محقق سازد!!
رخداد هویت طلبانه ی كابل که به هزاره تكانه اي شديد بخشيد، وي را به سوی راه نويني سوق داد كه با روتافتن از راه های ترسیم شده ی گذشته، به آن دست يافته كه صدالبته اين گزينش، براي «دیگران»ی که نماد آشکار «استیلاگری قومی» بودند، بسي ناگوار و فراتر از انتظار و حتا تحمل بوده است. بنابراین، «هزاره»ای که توسط استیلاگران برایش سرنوشتی فراتر از «مجرم» بودن و مشخصاً هم نشین دایمی «مرگ»، رقم نخورده بود، باید از حق لب گشودن و سخن راندن و حتا نگارش از «خود» و سرگذشت نکبت بار و شومی که بر او گذشته و نیز وضعیتی که در آن قرار داشته است، به خاطر برملاشدن ماهيت و اهداف ضدانساني استیلاگران، از او سلب می شد. وضعیتی که توسط استیلاگران حاکم شکل گرفته و ردپای این ناقلین توسعه طلب در پشت تمام پلیدی هایی که طی دوره های دراز حدود سه سده ی اخیر تاریخ میهن ما با زندگی هزاره ها آمیخته است، به وضوح قابل رؤیت و پیگیری می باشند. یعنی، هزاره ای که باید بمیرد و این سرنوشت محتومی است که همان ها برایش ترسیم نموده اند، زمانی که از شرایط و مناسبات حاکم بر خودش سخن می گوید، درواقع دارد چهره ی واقعی نهفته پشت نقابِ ناقلینِ غاصبی که طراحان اصلی این وضعیت می باشند را عریان می سازد و آن را به نمایش می گذارد. برای همین هم هست که چنین نگارش و درددل هایی، سخت آنان را می آزارد و به شدت خشمگین شان می سازد.
با آن که بررسی عمیق، دقيق و فارغ از احساسات پروژه ی «استحاله گری» به مثابه ي يك عينيت ملموس و تأثيرگذار بر تمامی ابعاد زندگي هزاره ها، نیاز به شکیبایی کلامی و خویشتن داری روانی شدیدی دارد، با توجه به آن همه ستم و تحقیر و بایکوتی که با گذشت حدود سه سده هنوز هم ادامه دارد، بازهم ناممکن به نظر می رسد که بتوان از رخنه ی رگه های «خشم» و «انتقام» در نوشته ها و تحليل هاي خود جلوگیری نمود. چراکه انسان تحقیرشده ی «هزاره» ماشین بی احساسی نیست تا از آن همه اقدامات و ابتکارات به کار گرفته شده برای «مسخ» و «تهی سازی»اش از «هویت» و حتا «انسانیت»، اثر نپذيرفته و درد و کینه هایی در درونش جوانه نزده باشد.
حال که این انسان رهیده از بندهای بردگی و رشته های افسون گری، به دلیل درهم تنیدگی دردها و تحقیرشدگی اش با فرمان روایی ناقلین توسعه طلب، با درج واقعیت های زندگی خودش در واقع طرح های ستم گری آنان را برباد می دهد، نباید به او فرصت زیاد خودنمایی داده شود و حتا یک لحظه هم از یورش و تهدیدهای همیشگی در امان نماند، و دقیقاً شمشیر داموکلس باید تمام وقت بر سرش آویزان باشد تا مبادا چنین جسورانه بنویسد و همگان را نسبت به استیلاگران حاکم بدبين و مآلاً بی اعتماد نموده و به «وحدت ملی» پوشالی و اسارت بار، این تابوی ساخته و پرداخته ی فاشیزم قومی حاکم، آسیب جبران ناپذیری رساند. بنابراین از رخدادهای حدود سه سده ای که بر هزاره ها رفته و سرنوشت این مرز و بوم و انسان هایش را چنین زشت و کینه توزانه رقم زده است، داشتن انتظاری غیر از عریان سازی ستم، بسی غیرمنطقی و بی انصافی مطلق بوده و اصولاً داشتن توقع چشم پوشی رخدادها از پژوهشگر ستمديده، با تعاملات و چالش هایی که «مغز» و «احساس» انسان با «عینیت»های جامعه دارد، كاملاً بیگانه بوده و از اساس با «عقل» و روش های عقلانی و بررسی علّی مسائل، ناسازگار می باشد.
درست به همین دلیل است که راه اندازی پژوهشی درست و راهگشایانه روی پدیده های «هویت» و «قوميت»، بیش از هرچیزی مستلزم قاطعیت، راست کاری و دوری گزیدن از مصلحت گرایی های بزدلانه و پلید، همچنین نهراسیدن از تهدیدهای سرشار از خطر و نیز تطمیع های مملؤ از سودهای سیاسی ـ اقتصادی برای اشخاص و گروه ها، می باشد. به عبارت دیگر، پژوهش پیرامون درک مفهوم واقعی «هویت» و «قوميت»، همچنين سرنوشت مردمی که مدت هاست آن ها را باخته اند، با هرگونه مصلحت اندیشی های زودگذرانه و فرصت طلبی های سودجویانه ناسازگار بوده و چنین اقدامی بیش تر بر دقت های ویران گر و برهم زننده ی آرامش «استیلاگران» و نظام های ستمگرِ زاییده ی آنان، تأکید جدی دارد.

ادامه دارد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

«بحران هویتی» فرا راه مبارزات دموکراتیک هزاره ها (4)


قسمت چهارم

این مجموعه مسائل تحدیدکننده و تهدیدکننده ی مطالعات و مبارزات قومی در کشور، روی هم رفته بر میزان سردرگمی مبارزاتی و به ویژه نوع قومی آن، به شدت افزوده اند. در کنار آن، به دلیل عدم ارتقای تئوريك ـ استراتژيك جنبش ها و خيزش هاي دهه ی شصت و هفتاد، به ويژه سطح بسیار پایین دانش و تجربه ی سياسي ـ مبارزاتي سران اين حركت ها که به سوی کلی گویی های مقلدانه ي ایدئولوژیکی چون باورمندی دگماتیستی به مارکسیزم، اسلام سیاسی، لیبرالیزمِ مؤید سلطه گری جهانی و هر اندیشه ی دیگری که انسان، جامعه و مبارزات برابری خواهانه ي اقوام زيرستم را در جایش میخ کوب نموده و مانع رشد و تکاملش گردد، گرایش یافته بودند و بدین گونه سطح مبارزات دموکراتیک و برابری خواهانه را از رسیدن به مرحله ی دقت و ریزبینی های مورد نیاز مبارزات محرومان جامعه باز داشته بود. همچنین به دلیل سیطره ی دیدگاه های سطحی و ساده انگارانه بر کل مبارزات و تئوری های آن، هرگونه تمایل به مبارزه، مطالعه، پژوهش و «مطالبات قومی» را نشانی از عقب ماندگی مبارزاتي به شمار می آوردند، درحالی که روی آوری به «قومیت» و بررسی آن به مثابه ي مبرم ترين نياز مبارزاتي جوامع چندقومه ای که ستم و تبعیض قومی وجه غالب و برجسته ی آن به شمار می رود، بر نهایت وسواس و دقت مبارزاتی، همچنین فهم و درکِ بُن و ریشه ی ساختار و مناسبات جامعه استوار مي باشد که درواقع به لحاظ ارزش مبارزاتی و درجه ی نیاز به آن ها، چنین گرایشاتی گام هایی چند فراتر از تئوری های كلانْ روايتِ ایدئولوژیکی به شمار خواهند آمد.
همین طور در کشوری که تاکنون هرگز به مبارزات علمیِ جستجوگر قواعدی برای تمامی حرکت های سیاسی ـ اجتماعی توجه ننموده و اصولاً سطح عمومي اقدامات و کنش های سياسي در آن بسیار پايين می باشد و به همين دليل هم مبارزات تاكنونی اش هیچ گاهی از سطح شورش هاي «خودجوش» و خیزش های «خود به خودی» فراتر نرفته اند، لاجرم سطح دانش و تجربه ی مبارزاتی آن نیز کاملاً پیش پا افتاده و ساده می باشد. در چنین وضعیتی تنها عده ی اندکی از مبارزین، با نگاهی ژرف درپی حل «مسأله»های مبارزه و گشودن گره ها و بن بست های آن برآمده اند که با درایت در جستجوی استراتژی مناسب و تاکتیک های کارای مبارزاتی، راه افتاده اند. این است که کمتر اتفاق می افتد تا تمایلات قومی را که هنوز به لحاظ تئوریک بغرنج و ناشناخته بوده و اقدام به آن مستلزم دانش و تجارب بالایی می باشد، به متن مبارزات دموکراتیک برابری خواهانه ی اقوام زیرستم کشانند. به همین دلیل متأسفانه اغلب گرایشات «قومی» و مسائل «هويتي» به شکل مجرد از عمل تنها درحد پژوهش های مبتنی بر احساسات، آن هم درحد مطالعات اکادمیک و تفننیِ غیرمسوولانه و عمدتاً خنثا و انتزاعی باقی مانده اند. چراکه به دلیل نوپایی «مبارزات قومی» و پیچیدگی ناشی از کثرت مشکلات، چالش ها و موانع چنین راهی، نیز شدت فشار دوستان نادانِ اغلب سودجو و فردگرا، همچنین دشمنان قوم محورِ آگاه نسبت به منافع قوم حاکم و مآلا درک مکانیزم تداوم سلطه ی شان، حتا یارانِ باورمند به مبارزات قومی که اساس مطالعات شان همان منابع اکادمیک غیرعینیِ فاقد انگیزه بخشی می باشد، را دچار دلسردی و نومیدی ساخته، طوري كه در درازمدت از پيروي چنين راهي صرفه نظر خواهند كرد. زیرا رويكردهاي اكادميك به مثابه ی توشه ی فکری مبارزین این راه، عموماً فاقد جهتگيري و رويكرد مشخص رئالستيك و مردمانه مي باشند. علت هم آن است که چنین مطالعاتی از همان آغاز هرگز به واکاوی پدیده ی «قومیت» با انگیزه ی رسیدن به «هویت» مبهمِ کنونی خویش که در کنار پژوهش های کتابی، نیازمند مبارزه در همین راستا می باشد، نپرداخته و صدالبته که چنین رویکردی در پژوهش، مسوولیت و رهگشایی جهت نجات از «بحران هویت» را به همراه نخواهد داشت و برای همیشه درحد دانشی کتابی و دانشگاهی باقی خواهد ماند.
می دانم که چنين رُک نوشتن و طرح نمودن مسائلی که هم دشمنان را به خشم می آورد و هم دوستان مذبذب را به واکنش وادار خواهد نمود، همچنین بررسی کمّ و کیف شکل گیری حوادث اجتماعی ـ تاریخی و انتقال دقیق واقعیت ها و پدیده های عینی و بسیار حساس جامعه به روی کاغذ که فضای «شک» و «تردید» نسبت به مواضع و تئوری های رسمی حاکمیت های تاکنونی را ایجاد خواهد نمود، بسا افراد و جریاناتی را که چندسده در این کشور با جعل و فریب و سركوب به زیست سیاسی پرداخته و از اقتدار نامشروع مبتنی بر یاوه های ساخته ی خودشان برخوردار بوده، در درازمدت و در متن جامعه، از «مشروعیت» و «قدرت» خواهد انداخت. بنابراین به مثابه ي واكنشي قاطع و حتمی در برابر اقداماتي از اين قبيل، ناچارند تا در برابر پژوهش ها و مبارزاتی با چنین رویکرد و هدفی، با تمامی توان و قدرت کامل بایستند و جهت تحریک مردم علیه آغازگران راه نو، سر و صدای «وای نفاق»، «ضدیت با وحدت ملی» و «مخل امنیت» به راه اندازند. من نیز با درک همه­ی آن ها و این که از همین اکنون انتظار واکنش های تند و شايد هم غيرقابل مهار و سرشار از خشونت را از آنان دارم، در این پژوهش و نوشتارم بدون واهمه و پروایی، نگارش متفاوتی با نوشته های ابریشمینِ دیگران مبادرت ورزیده ام تا ناگفته هایی را که لازمه ی بن بست شکنی مبارزات مردم ماست، به میان کشم و آن ها را ره توشه ی مبارزات دموکراتیک مردم خود سازم.
اینک و پس از حدود سه سده ستم و «نسل کشی» و تحقیر و توهین و غصب بیش از 80 درصد از زمین های نیاکان ما، و خلاصه با به کار رفتن حدود یک سده «پروژه ی استحاله» بر هزاره ها که طبق آن تا درجه ی «مادون انسان»مان سقوط داده و بخش اعظم مغزهای مان را راکد و سخت نموده و تنها آن بخش از مغزهایی را که توانسته اند زیر فرمان خود قرار دهند، به فعالیت واداشته تا به پیروی از آنان، در برابر جریانات «قوم گرا»ی ضدفاشیزم قد علم نمایند و بنویسند و با یورش نابخردانه و مقلدانه ی نیروهای خودی بر پیش قراولان چنین راهی، دهان مان از ترس و یا نگرانیِ منزوی شدن، اتوماتیک مان بسته بماند تا هرگز داعیه های برحق «وراثت تمدن های باستانی» این سرزمین را سرندهیم. آنان به تجربه دیده اند که چگونه ستم های مستمر و بی پایانی که با روش های «استحاله گری» و «مسخ» بر ما انجام داده اند، تا اعماق سلول های مغز ما نفوذ نموده و در شرایط کنونی حتا توانسته اند این مغزها را در کنترل کامل خود درآورند تا به راحتی در جهت منافع اربابان استحاله گرشان از هیچ تلاشی دریغ ننمایند. در این راستا تلاش نامحدودی را برای زیر سوال بردن و یا افزایش میزان شک به استراتژی دموکراتیک و برابری خواهانه­ی «هزاره برای هزاره» در جامعه ای که هرگز نمی توان غیر از هزاره ای را بیابی که فکر یاری رسانیدن به هزاره باشد و اساساً شعاع همت هیچ قومی فراتر از دایره ی همان قوم نمی رود، به راه انداخته اند تا ضمن توجیه اقدامات دربارگرایانه ی خودشان، راه پیشرفت و ارتقای مبارزات مدنی داخل کشور را که خود سهمی در آن ها ندارند، سد نمایند.
وقتی این نیروی ازخودبیگانه قلم به دست می گیرد، ناخودآگاه و آن گونه که پرورش یافته اند، به بهانه ی نفی «خشونت» و با اقتدا به روش های نرم و صلح آمیزی که مبنایش برهم نخوردن نظام فاشیستی و حفظ ثبات آن است، بعضاً به طور تلویحی و غیرمستقیم به مدح و ثنای «ستم» و «تبعیض» و حتا فرمان روايان این ستم ها می پردازند. اگر هم اندکی صداقت در طرح چنین انگاره هایی وجود داشته باشد (مسلماً که تلاش در راستای بقای فاشیزم نمی تواند اقدامی دموکراتیک و مردمانه به شمار آید)، باید روشن سازند که چگونه می توان بدون این که روند گذار صلح آمیز از «فاشیزم قومی» به جامعه ای دموکراتیک را تبیین کنند، اندیشه ها و انگاره های فراقومی مبتنی بر ثبات و بقای فاشیزم را برجسته می سازند و مورد توجه و تأمل شان قرار می دهند. درحالی که تجربه ی دهه ی اخیر به عیان روشن می سازد که چنین پروسه ای بیش از هرچیز دیگر خود «آزادی»، «برابری» و حتا «دموکراسی» مورد ادعای روشنفکرمآبان تازه به دوران رسیده را قربانی می نماید و هر روزی که می گذرد این «ارزش»های بنیادین را از متن مناسبات و روابط اجتماع دورتر نموده و در کتاب های حجیم محدودشان می سازد.
درعین حال، زمانی که مردم و مبارزین ما «تار و پود» این همه دام های ستم و فریب را از خود می زدایند و با تکاندن مغز خویش از تمامی موهومات و جعلیاتی که گردانندگان «پروژه ی استحاله گری» براي «ازخودبيگانه» ساختن مان بر آن نقش انداخته اند، آیا رواست که اگر آن چه را خواست اربابان باشد، نگویند و ننویسند، باید مورد هتاکی کسانی قرار گیرند که از خود ماست اما برای دیگری رشته م ­بافند؟ و اصولاً در شرایط گسسته شدن بندهای اسارت فکری و روانی، خودِ استیلاگرانِ خشمگین انتظار چه نوشته هایی را از ستم دیدگانی که دیگر مجبور به تقلید و رعایت خطوط سرخ فاشیزم نیستند، باید داشته باشند؟ آیا معتقدند که پس از انجام آن همه نارواها و روش های گوناگون «تحقیر» و «تهدید» و «بایکوت»، اینک همه ی هزاره ها انسان های رام و مطیعی باید شده باشند که با کنترل شدن دائمي مغزهای شان توسط جعل، تحریف، هراس و تهدیدهای خلق شده ی همیشگی، جز در رسا و تمجید اربابانِ ستم، چیزی برای نگاشتن نیاموخته اند؟

ادامه دارد